ایران، پادشاهی و دیوان: همبستگی مفهومی (بخش دوم و واپسین)
البرز زاهدی
ایران، پادشاهی و دیوان: همبستگی مفهومی (بخش دوم و واپسین)
البرز زاهدی
البرز زاهدی
فریدون: البرز زاهدی، متولد ۱۳۶۴ و دانشآموخته کارشناسی ارشد علوم سیاسی از دانشگاه تهران است. او در دهه ۸۰ خورشیدی از هموندان گروه «دانشجویان و دانشآموختگان لیبرال دانشگاههای تهران» و از اعضای هیئت تحریریه نشریه دانشجویی و تاثیرگذار «تلنگر» بود. از او، علاوه بر نقدهای سینمایی و متون ادبی در نشریات مکتوب، یادداشتها و تحلیلهایی در حوزه جامعهشناسی سیاسی و تاریخ تحولات ایران منتشر شده است. این بخش دوم و واپسین مقالهی «ایران، پادشاهی و دیوان: همبستگی مفهومی» است و به سیر تکامل ایده پادشاهی در ایران میپردازد. بخش نخست را میتوانید در اینجا بخوانید.
بهار ۲۵۸۵ شاهنشاهی
مقدمه
امروز، با گذشت نزدیک به نیمقرن از تجربه هولناک «انقلاب اسلامی»، جامعه ایران از دل دردها، زخمها و ابربحرانهایی عبور میکند که اینک، فراتر از زندگیهای تباهشده جمعی، تهدیدی بزرگتر را پیش روی خود میبیند: خطر فروپاشی تمدنی ایران بهمثابه واقعیتی تاریخی که از پس انواع و اقسام مصیبتهای تاریخی برآمده است. مردم ایران در همین چند سال، برای تغییر سرنوشت خود، هزینههای فراوانی پرداختهاند. بارها قیام کرده و به شیوهای خونین و بیرحمانه توسط نظام «ولایت فقیه» سرکوب شدهاند؛ اما هر بار، با عزمی راسختر، درکی روشنتر و مطالباتی صریحتر به میدان بازگشتهاند.
در آغاز، به اجمال روندی را بررسی میکنیم که طی آن، جامعه ایران با اتکا به درکی جمعی و رجوع به تجارب تاریخی خویش، کلیت نظام مفهومی جمهوری اسلامی و روایتهای پیوندخورده با انقلاب اسلامی را به چالش کشیده است. با این حال، هسته اصلی بحث به توصیف گذار از وضعیت سلبی و نفی وضع موجود به سوی مطالباتی ایجابی و شکلگیری گفتمان ایرانگرایی نوین حول مفهوم «پادشاهی» اختصاص دارد. نگارنده خواهد کوشید در پایان، با تکیه بر مطالبات، جهتگیریها و شعارهای جامعه ایران و با در نظر گرفتن نیازها و ضرورتهای کنونی کشور، صورتبندی نوینی از گفتمان «پادشاهی ایرانی» ارائه دهد.
در قسمت اول این مقاله، تمرکز بر دگرگونی تاریخی مفهوم «پادشاهی» در ایران پس از اسلام بود. سپس به تحولات و دگرگونیهای تاریخی و ساختاری جامعه ایران در دوره پادشاهی آریامهر تا لحظه فاجعه ویرانگر بهمن ۵۷ پرداخته شد. روایت ژورنالیستیِ غالب از انقلاب و آنچه پس از آن بر ایران گذشته، عمدتا بر پایه الگوهایی سادهسازانه از جامعهشناسی، بدون روشمندی و بنیان نظریِ استوار، قوام یافته است. در اینجا قصد مرور و نقد اسطورهها و کلیشههای کاذب روایی را نداریم؛ روایتهایی که بر اساس آنها، انقلاب اسلامی توسط یک جریان یا یک شخص ربوده شده و از اهداف راستین خود منحرف شده است.
در این روایت سطحی و ایدئولوژیک، نهاد «ولایت فقیه» تداوم «پادشاهی» و «ولی فقیه» نیز متناظر با «پادشاه» فرض میشود. اما شباهتهای ظاهری میان این دو - مانند تمرکز اقتدار در یک شخص یا حضور مقامی عالی در راس ساختار سیاسی - نباید ما را از تفاوتهای عمیق تاریخی، ساختاری و مفهومی میان آنها غافل کند. در واقع، ولایت فقیه نه ادامه منطقی پادشاهی در ایران، بلکه دقیقا در تقابل با آن شکل گرفته است و محصول همافزایی و ترکیب پیچیدهای از تشیع و تصوف با جریانهای چپگرایانهای است که در قالب گفتمانهای مختلف مفصلبندی شدهاند.
پادشاهی ایرانی در سده بیستم، بهویژه در دوره پهلوی دوم، در پیوند با پروژهای از دولتسازی مدرن، توسعه اقتصادی و همافق با نظم جهانی تعریف میشد. در مقابل، مفهوم «ولایت فقیه» عصاره و دال مرکزی مطالبات انقلابیون سال ۵۷ بود. در این معنا، انقلاب ایران ظهور آرایش گفتمانی تازهای بود که در آن مجموعهای از مفاهیم، دالها و انتظارات تاریخیِ متفاوت حول محور «ولایت» سامان یافته بودند.
در الگوی ایرانِ پادشاهی، بهویژه در روایت رسمی دوره پهلوی دوم، مفهوم «ایران» در فرایندی احیاگرانه و رنسانی از دل سنت پیش از اسلام احضار شده و به دالی مرکزی بدل شده بود و از این طریق، مجموعهای از معانی و اهداف سیاسی را در خود جای میداد. این ایران، سرزمینی تاریخی و فرهنگی تلقی میشد که آینده آن در مسیر توسعه، مدرنیزاسیون، تجدد و ارتقای جایگاه در نظم بینالمللی شکل میگرفت.
به تعبیر «راینهارت کوزلک» پیوند دادن این مفهوم با روایتهایی از ایران باستان، یادآوری چهرههایی چون کوروش و ارجاع به ایدههایی نظیر حقوق بشر، در واقع تلاشی برای ساختن افقی از انتظار بود که در آن ایران بهعنوان کشوری مدرن، سکولار و همسو با جهان غرب تعریف میشد. در چنین چارچوبی، زمان سیاسی نیز ماهیتی خطی و پیشرونده داشت؛ آینده قرار بود حاصل پیشرفتهای تدریجی در اقتصاد، صنعت، آموزش و جایگاه بینالمللی باشد. بنابراین، میدان تجربه و افق انتظار در این الگو حول مفاهیمی چون توسعه، رفاه، پیشرفت و دولت ملی شکل میگرفت. پادشاه، هرچند در عمل نقشی پررنگ در هدایت این پروژه داشت، در سطح نمادین میتوانست بهعنوان نقطه اتصال میان تاریخ ایران و آینده مدرن آن فهم شود.
اما در برابر این الگو، جریانهای سیاسی و فکری دیگری نیز حضور داشتند که افق انتظارشان با این پروژه همخوان نبود. در میان این جریانها، پیوند میان بخشی از روحانیت شیعه و نیروهای چپگرا نقشی تعیینکننده داشت. در سطح نظری، این پیوند شاید نامحتمل به نظر برسد، اما در زمینه تاریخی دهههای ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰، اشتراکهای مهمی میان آنها وجود داشت. هر دو جریان، پروژه نوسازی وابسته به غرب را رد میکردند و آن را شکلی از سلطه امپریالیستی میدانستند. هر دو، در زبان سیاسی خود، از مفاهیمی چون مبارزه، مقاومت، استکبار و رهایی استفاده میکردند. همچنین هر دو در پی آن بودند که نظمی تازه و به لحاظ بنیادی متفاوت با نظم موجود ایجاد کنند. این همپوشانی مفهومی سبب شد مجموعهای از دالهای شناور که در فضای سیاسی آن دوره وجود داشتند، بهتدریج در زنجیرهای تازه از همارزی به یکدیگر متصل شوند. مفاهیمی مانند شهادت، ایثار، مبارزه با استکبار، عدالت اجتماعی و رهایی از سلطه غرب، بهتدریج در کنار یکدیگر قرار گرفتند، به بنیان گفتمانی تازهای بدل شدند و در نهایت، در قالب «جمهوری اسلامی» و حول دال مرکزی «ولایت» تثبیت شدند.
در این آرایش گفتمانی تازه، مفهوم «ولایت» جایگاهی محوری یافت. اما این ولایت صرفا بازگشت به یک نظریه فقهی سنتی نبود. آنچه در انقلاب ۱۳۵۷ تثبیت شد، در واقع ترکیبی از رسوبات تاریخی متفاوت بود: از یک سو، سنتهای دیرپای شیعی درباره ولایت و رهبری دینی و از سوی دیگر، الگوهای رهبری کاریزماتیک در انقلابهای قرن بیستم. به همین دلیل، ولی فقیه نه فقط یک مرجع دینی یا فقیه برجسته، بلکه شخصیتی بود که میتوانست در جایگاه رهبر انقلاب، هدایت جامعه را در مسیر تحقق یک آرمان تاریخی بر عهده بگیرد.
این الگو شباهتهای قابل توجهی با الگوهای رهبری در جنبشهای انقلابی - مارکسیستی قرن بیستم داشت؛ جایی که رهبر انقلابی، تجسم اراده تاریخی یک ملت یا یک جنبش تلقی میشد و همچون چوپانی آگاه، گلههای سرگردان «رعیت» را به سوی چراگاه «رهایی» در انتهای زمان هدایت میکرد. در چنین چارچوبی، مشروعیت سیاسی نه از طریق سازوکارهای نهادی پایدار، بلکه از طریق نوعی اقتدار کاریزماتیک و انقلابی بازتولید میشد.
در گفتمان «شیعه انقلابی»، تکتک دالهای محوری و بنیادین دوره معاصر ایران، از دل آنچه آریامهر «اتحاد نامیمون سرخ و سیاه» میخواند، بازتعریف و تثبیت شدند. سرزمین ایران مترادف «سنگر»، ملت ایران مترادف با «وفاداران به رهبر» یا «امت حزباللهی» و خود ایران، «ایران اسلامی» شد. در همین راستا، کارویژه حکومت، مدیریت منابع سنگر برای نبردی ایدئولوژیک و آخرالزمانی بود و نهادهای مدرن حکمرانی نیز به ابزار استفاده از درآمدهای نفتی برای ارائه رشوه به مردم و تضمین بقای نظام بدل شدند. در سطحی دیگر، مهمترین کارکرد رسانه و فرهنگ، ایجاد «هژمونی» و «رضایت» از طریق دستکاری و تسخیر مفاهیم و تولید روایت برای القا به جامعه تعریف شد؛ موضوعی که در ادامه به آن باز خواهیم گشت.
ایران بهعنوان سنگری در یک نبرد تاریخی و ایدئولوژیک تصویر شد. مفاهیمی چون مقاومت، مبارزه با استکبار، دفاع از مستضعفان و آمادگی برای فداکاری، به عناصر اصلی زبان سیاسی تبدیل شدند. در این چارچوب، جامعه نه صرفا مجموعهای از شهروندان با منافع گوناگون، بلکه بدنهای از مومنان و مبارزان تلقی میشد که باید در مسیر تحقق یک هدف تاریخی بسیج شوند. بنابراین، نظم سیاسی ولایت فقیه را میتوان نظمی دانست که در آن عناصر الهیاتی، انقلابی و ضد امپریالیستی در قالب یک ساختار واحد به هم پیوند خوردهاند.
این آرایش مفهومی همچنین به دگرگونی در تجربه زمان سیاسی انجامید. اگر در الگوی پادشاهی، زمان بهصورت خطی و توسعهمحور فهم میشد، در گفتمان ولایت فقیه، افق انتظار به سوی نوعی آینده رستگاریبخش سوق یافت. وعده پیروزی نهایی بر دشمنان، تحقق عدالت اسلامی و گسترش انقلاب، افقی را شکل داد که در آن، زمان حال بیش از آنکه غایتی مستقل باشد، به مرحلهای در مسیر یک نبرد تاریخی تبدیل میشد. از این منظر، میتوان گفت که نظم ولایت فقیه نه صرفا یک نظام حکمرانی و یک «دولت» در معنای رایج، بلکه پیکرهای جنبشی و انقلابی بود که میکوشید جامعه را در افقی از انتظار تاریخی و ایدئولوژیک برای نبرد آخرالزمان سازمان دهد؛ افقی که در آن، مفاهیم بنیادین سیاست، دولت و حتی خود ایران معنایی متفاوت با روایت پیشین مییافتند.
پس از مرگ خمینی و پایان جنگ ایران و عراق، حکومت اسلامی نیاز داشت با عبور از وضعیت انقلابی، مشروعیت خود را برای بقا در شرایطی جدید بازسازی کند. طبقه متوسط شهری در ایران حامل رسوباتی از تجربه تاریخی دوره پهلوی بود و در افقی سکولار زندگی میکرد. دولت رفسنجانی و پس از آن دولت خاتمی، در سطحی اجتماعی، درصدد برآمدند تا طبقات شهری وفادار به نظام جدید را بسازند و بهمرور زمان، ترکیب اجتماعی و طبقاتی شهرها را دگرگون سازند.
با این حال، نظام نیاز داشت علاوه بر سلطه متکی به سرکوب شدید سیاسی، که در دهه ۶۰ بقای آن را تضمین کرده بود، هژمونی نوینی نیز تولید کند. هژمونی مفهومی است که «آنتونیو گرامشی»، متفکر مارکسیست، آن را برای توضیح «سلطه توام با رضایت در میان حکومتشوندگان از طریق تولید روایت در راستای اقناع ایشان» به کار میبرد. این مفهوم بعدها به یکی از مفاهیم مهم در جامعهشناسی سیاسی تبدیل شد. هژمونی بهواسطه روشنفکران ارگانیک وابسته به دولت ممکن میشود و به همین دلیل نیز دوره دوم خرداد، بیش از آنکه دوره امتیاز دادن حکومت به مردم باشد، دوره بازسازی مشروعیت و تعمیق لایههای آن از طریق ایجاد هژمونی بود.
هسته سخت قدرت و فنداسیون نظام اسلامی، حول «ولایت فقیه» و الهیات متکی به آن، چنانکه شرحش را دادیم، سیاستهای اصلی را پیش میبرد و در لایهای بیرونیتر، تکنوکراتها و روشنفکران ارگانیک نظام برای تسخیر و کنترل جامعه مدنی به میدان آمدند.
جامعه مدنی با تاسیس نشریات و گشایشهایی مهندسیشده در فضای فرهنگ و هنر بازآرایی شد و در نتیجه با سیاستهایی حسابشده، جمهوری اسلامی در دهه ۸۰ موفق شد سلطه خود بر جامعه مدنی و فعالان آن را تثبیت کند. جامعه مدنی «گلخانهای» یا مهندسیشده موجود، فضایی بود که حتی روایتهای اپوزیسیون نظام نیز از دل آن برمیآمد و فعالان مدنی و سیاسی تازهای را به میدان میآورد که عمدتا هویت و هستیشان به لحظه انقلاب اسلامی گره خورده بود.
این دوگانگی بیش از آنکه واقعیت جاری در جامعه یا، به عبارتی، «لحظه اکنون» را دگرگون کند، افق انتظار را، هم برای ایرانیان در داخل کشور و هم برای جامعه بینالملل، تغییر میداد. در واقع، جمهوری اسلامی همچون تمامی حکومتهای توتالیتر، با کنترل تخیل جامعه و افق انتظار، بقای خود در آینده را نیز تضمین میکرد.
آنچه این نظم و موازنه را پس از حدود دو دهه بر هم زد، تفاوت بنیادینی بود که میان تجربه ایرانیان و روایت این جامعه مدنی از آن تجربه وجود داشت. حکومت و جامعه مدنی برساختهاش توانستند تا دو دهه، روایتها، تخیل و تصورات بخش مهمی از جامعه ایران را مدیریت و دستکاری کنند. شکستهای مکرر حکومت در تامین ابتداییترین نیازهای مردم، در کنار سرکوب ابتداییترین آزادیها، کلیه روایتها و دالهای تثبیتشده حکومت را بیاعتبار کرد و به همین ترتیب، کلیه جریانهایی نیز که به واسطه تضاد با ارزشها و افق انتظار دوران پهلوی، امکان تولید روایت و رقابت گفتمانی درون جامعه مدنی گلخانهای را داشتند، در عرصه عمومی جامعه به حاشیه رانده شدند.
با وقوع انقلاب بزرگ شبکههای اجتماعی، انحصار تولید معنا و روایت از کنترل حکومت خارج شد و به طور مشخص، توییتر در این دگرگونی بزرگ نقشی موثر ایفا کرد.
ب) رضاشاه روحت شاد؛ برخاستن ققنوس از خاکستر فاجعه
در زمستان ۱۳۹۶، جامعه ایران یکباره در برابر هر دو جناح سیاسی حاکم و روایتهایشان برخاست. خیلی اتفاقی، تجمعاتی در مشهد شکل گرفت و سپس به بسیاری از شهرهای ایران سرایت کرد. تجمعات نه رهبری خاصی داشت و نه هماهنگی مشخصی میان آنها وجود داشت. آنچه یکباره توجه ناظران را به سوی خود جلب کرد، فریادی بود که از گوهرشاد مشهد در آسمان پیچید و آن، شعار «رضاشاه روحت شاد» بود.
در مازندران و زادگاه رضاشاه نیز این شعار شنیده شد و بلافاصله، در روزهای بعد، در شهرهای گوناگون ایران تکرار شد. پژواک این شعار، دیوارهای نازک «جامعه مدنی گلخانهای» را حتی بیش از حکومت لرزاند. شاهدوستی، بزرگداشت خدمات و جایگاه رضاشاه و آریامهر و زنده نگه داشتن خاطره آنها، در کنار درکی که انقلاب را فاجعهای بزرگ و تمدنی میفهمید، همه و همه واقعیاتی بیناذهنی در میان ایرانیان و در پستوی خانههایشان بودند؛ اما حکومت و جامعه مدنی گلخانهای، این روایتها را به حاشیه رانده و امکان شکلگیری گفتمانی منسجم بر مبنای این گزارهها را از میان برده بود.
باید توجه داشت که شاهزاده رضا پهلوی، پیشتر و در سالهای آغازین دهه ۸۰، همزمان با به بنبست رسیدن «اصلاحات»، تنها به وسیله چند تلویزیون کوچک در لسآنجلس توانسته بود اعتراضاتی را در تهران و چند شهر بزرگ رقم بزند و این اعتراضات، به واسطه ماهیتشان، حتی در تقویم و تاریخ اعتراضات مردمی نیز ثبت نشده بودند و رسانههای معناساز عامدانه آنها را نادیده گرفته بودند.
در همین راستا، میتوان رد پای جایگاه شاهزاده در میان مردم را در مستند «خواب ابریشم» ساختهی «ناهید رضایی» در سال ۱۳۸۱ جستوجو کرد. در این مستند، که به زندگی دانشآموزان یک دبیرستان دخترانه میپردازد، چند تن از آنان از وضعیت نامطلوب سیاسی و اجتماعی سخن میگویند و از «ولیعهد» بهعنوان امکانی بالقوه برای تغییر نام میبرند. با این حال، جریانهای هژمونیک حاکم بر رسانهها و میدان فرهنگ در ایران، از طریق نادیدهگرفتن، تحقیر و دیگر اشکال خشونت و حاشیهرانی، با امکان شکلگیری تخیل سیاسی جمعی حول گفتمان «ایرانگرایی مدرن» و «شاهدوستی» مبارزه میکردند.
اما اکنون، پس از شکست مطلق و اعتبارزدایی از گفتمانهای برآمده از جامعهی مدنیِ مهندسیشده و تمامیتخواهانهی موجود، جامعه تنها با اتکا به روایتهایی که در پستوی خانهها از آنها نگهداری کرده بود، شعاری را فریاد میزد که به بنیادیترین شکل ممکن، دالهای محوری گفتمان هژمونیک را به چالش میکشید. چنانچه به «هرمنوتیک زمینهگرا» (چارچوب نظری کوئنتین اسکینر) رجوع کنیم و در پی آن باشیم که عمل گفتاریِ گرهخورده به شعار و خطاب «رضاشاه، روحت شاد» را دریابیم، میتوانیم نقطهعطفی بزرگ در تاریخ معاصر ایران شناسایی کنیم. در خوانش اسکینری، هر خطابه، متن یا شعار باید با اتکا به زمینهی اجتماعی و تاریخی تفسیر شود و کنش یا عملی که در متن نهفته است، شناسایی گردد.
«رضاشاه، روحت شاد» احضار یک «غیاب» بزرگ در فضای سیاسی ایران است. «رضاشاه» دیگریِ بزرگ و رادیکالترین فیگور سیاسی در برابر گفتمانها، جریانها و نامهای پیوندخورده با مومنت «انقلاب اسلامی» است؛ اعم از «خمینی»، «مصدق»، «طالقانی»، «خاتمی» و «جزنی» و ... . در واقع، اگر به پسزمینهی غالب و روایتهای تثبیتشدهی رسمی بنگریم، «رضاشاه» نماد غلبهی گفتمان «تجدد» و «ایرانگرایی» بر گفتمان «غربستیزی» و «جهانوطنگرایی» است. با این حال، رضاشاه بخشی از تاریخ بود و عبارت «روحت شاد» احضار روحی تاریخی از گذشته به اکنون است؛ عبارتی که درون خود حسرت، حرمان و تقلای دستیابی دوباره به میراث رضاشاه را حمل میکند.
اگر با درکی استعاری به تاریخ نگاه کنیم، گویی «ایران تاریخی» در قالب خداوندی حاکم بر تقدیر ایرانیان، این دعا را شنیده و چند ماه بعد، در رویدادی نمادین و عمیقا استعاری، خبر بیرون آمدن پیکر رضاشاه بهسرعت در میان ایرانیان منتشر میشود. اینجاست که تاریخ، در قامت الههای دستاندرکار، خویشکاری خود را نمایان میکند.
اما شاید برای کشف عمیقتر اجزای گفتمانیای که در حال تکوین و رشد بودند، بهتر باشد به تجمعی خودجوش و بزرگ بپردازیم که در روز هفتم آبان ۱۳۹۵ در کنار آرامگاه کوروش کبیر رخ داد. جمعیتی انبوه در کنار آرامگاه کوروش و در حوالی جایی ایستادند که چند دهه پیش، آریامهر، پادشاه پیشین ایران، ایستاده بود و در سخنرانی تاریخی خود، امروز و فردای ایران را به لحظهی تولد آن و پادشاه نخستینش پیوند میزد.
«کوروش» و «رضاشاه» اکنون بیش از آنکه دو شخصیت تاریخی باشند، به دو نشانه یا دال بدل میشدند که حامل معنا و تخیلی سیاسی برای فردا بودند. به این ترتیب، از دل نفی گفتمان ۵۷ - یا به تعبیر کوزلک، نفی زمانمندی و افق انتظار انقلابی و مفاهیم گرهخورده به آن - ذرهذره افق انتظار جمعی ایرانیان در قالب مفاهیمی نو پدیدار میشد.
در ادراک روشنفکران و پیروان گفتمانهای پنجاهوهفتی، برنامههای تلویزیونی شبکه «منوتو» و مستندهای این شبکه عامل اعتبار تاریخی خاندان پهلوی و زمینهساز شکلگیری پهلویخواهی و، به تبع آن، اقبال به شاهزاده رضا پهلوی بودند. طبعا کاری به مضحک، بیمعنا و بیاعتبار بودن این گزارهها در سطح نظری و منطقی نداریم. اتفاقا آنچه در این میان اهمیت دارد، تبدیل خاطرات پستونشین و روایتهای بهحاشیهرفته هر فرد یا واحد خانوادگی ایرانی به روایتهایی بیناذهنی است که این مستندها و برنامهها نقشی تاثیرگذار در آن ایفا کردهاند.
تا پیش از دهه ۹۰، تجربه انسان ایرانی از زیستن در ایران پهلوی، در قالب روایتهایی غیررسمی و روزمره و در خردهرسانهها (مانند آلبومها، فیلمهای ویدئویی و حتی بیان خاطرات در فضاهای خانوادگی و ...) برای نسلهای بعدی بازنمایی میشد. الگوهای رفتاری، پوششی و گفتاریِ بخش بزرگی از جامعه ایران (خاصه طبقات شهری) نیز از دل میدانهای اجتماعی دوره پهلوی و نهادهای معناساز آن عصر پدیدار شده بود. نظام سلیقه و زیباییشناسی ایرانیان، شاید مهمترین وجه از تاثیرات عمیقی است که از چند دهه حکمرانی رضاشاه و آریامهر بر جای ماند و جابهجاییهای طبقاتی و الگوهای لمپنی و ضدفرهنگیِ حاکم در ایران ولایی هرگز نتوانست آن تاثیرات را از میان ببرد.
جامعه ایران از مدتها پیش از دهه ۹۰، درگیر مطالبات و تقاضاهایی بود که تقریبا همه آنها بخشی از امکانات و برخورداریهای ایرانیان در دوره پهلوی به شمار میرفتند؛ از جمله آزادیهای بنیادین و فردی، نقش و جایگاه زنان در جامعه، فضای هنری و فرهنگی آزاد و پویا، اعتبار گذرنامه، ثبات توام با پیشرفت و رشد اقتصادی، و امکان فراگیر رشد طبقاتی و منزلتی برای شهروندان.
درست در زمانی که مردم ایران، در تجربه خود از حکمرانی هر دو جناح حکومت اسلامی، نهتنها به آرزوها و مطالباتشان نزدیک نمیشدند، بلکه برخورداریها، امکانات و آزادیهایشان نیز بیش از پیش از میان میرفت، یک یادآوری کوچک رسانهای، درست مانند زلزلهای که گنج نهفته زیر خاک را عیان کند، امکاناتی نوین را با احضار خاطراتی سرکوبشده برای آنان زنده ساخت. چنین شد که نامها به روایتها و تجربههای زیسته و واقعی گره خوردند و به مفاهیمی انضمامی، پیوندخورده با واقعیت زیسته و برآمده از «زیستجهان» در فضای بیناذهنی ایرانیان بدل شدند.
با احضار این مفاهیم و شکلگیری تدریجی نظمی گفتمانی، تنها جمهوری اسلامی نبود که مشروعیت خود را بیش از پیش و در مقیاسی گستردهتر از دست میداد، بلکه نیروهای برآمده از بدنه انقلاب اسلامی نیز که در جامعه مدنی و فضای سیاسیِ دستکاریشده و توتالیتر نقشآفرینی میکردند، به حاشیه رانده میشدند.
با این حال، برای تبدیل «کامنسنس» و انبان معرفت عملی جامعه به زبان سیاسی و مفصلبندی یک گفتمان نوین، به روشنفکران و معناسازانی تازه نیاز بود. شبکههای اجتماعی، مانند توییتر و اینستاگرام، اشکال جدیدی از نقشآفرینی معناسازان و منابع تولید روایت را امکانپذیر کردهاند. آنچه در سالهای نخستین قرن خورشیدی جاری رخ داد، همافزایی افقی روایتها و تخیل جمعی بود؛ فرآیندی که در رابطهای تعاملی با نخبگان و روشنفکرانی تازه، آرامآرام امکان مفصلبندی گفتمانی نو را فراهم کرد.
کمتر از یک دهه زمان لازم بود تا ایران از لحظه «رضاشاه، روحت شاد» به لحظه «جاوید شاه» برسد.
لحظه «جاویدشاه»: بازگشت به زمان مدرن
بعد از تثبیت گفتمان «نفی» یا «براندازی»، مردم ایران ابتدا در مراسمی کوچک در شهر مشهد با شعار «جاوید شاه» به میدان آمدند. چند ماه بیشتر نگذشته بود که کسبه و بازاریان مرکز تهران نیز با بستن مغازههای خود به میدان آمده و این شعار را تکرار کردند. دیری نپایید که ظرف چند روز، دهها شهر ایران به بستری برای یک کنش گفتاری رادیکال تبدیل شد: «جاوید شاه».
در واقع، «جاوید شاه» در سطحی جدلی و سیاسی، ارجاعی رادیکال به حقانیت پادشاه فقید و بازسازی مشروعیتی است که در انقلاب ارتجاعی سال ۵۷ به چالش کشیده شده بود. در چارچوب هرمنوتیک زمینهگرا یا ادبیات اسکینری، «جاوید شاه» یک کنش کلامی است که کلیت و بنیاد مفهومی و تاریخی - زمانیِ انقلابیون و لحظه ۵۷ را از اعتبار ساقط میکند. نیازی به تفسیر نیست که نتیجه یا تابع عینی این کنش، چیزی جز حمایت از شاهزاده رضا پهلوی برای بازگشت به ایران و بازسازی نهاد پادشاهی نیست.
اما ما در سطحی فراتر از این کنش سیاسی، یک گام پیشتر میگذاریم و به افقی مینگریم که انقلاب شیر و خورشید به سوی آن در حرکت است.
اما انقلاب شیر و خورشید و مفاهیم پیوندخورده به آن، چه چیزی را نفی میکنند؟ شاید ابتدا باید به این پرسش پاسخ داد تا بتوان درک بهتر از هسته مفهومی انقلاب شیر و خورشید به دست آورد. وجه اشتراک میان ولایت فقیه و دیگر روایتهای یوتوپیایی، مانند جمهوری روسی ـ ژاکوبنی، الیگارشی شورایی و از این دست، در زمانمندیای است که این مفاهیم را بازتعریف میکند: زمانِ معلق یا ایستای آخرالزمانی.
وقتی بناست تجربهی اکنون به تعلیق درآید و پیوند میان تجربه زیستهی جمعی با افق انتظار از میان برود، حکومت در جایگاه ولایت و حاکم در جایگاه چوپان مینشیند. جریانهای چپگرا و جمهوریخواه هیچ پیوندی با میدان تجربه ایرانیان در طول تاریخ نداشتهاند و همین امر موجب میشود افق انتظار آنان در افق اسلام سیاسی یا شیعه انقلابی و آخرالزمانی ادغام شود.
مفاهیم، اگر جایی در میدان تجربه - یعنی تاریخ و گذشتهای که در لحظه اکنون از سوی جامعه شناسایی میشود - نداشته باشند، در افق انتظار جمعی نیز جایگاهی نخواهند یافت. بدین ترتیب، مفاهیمی مانند جمهوری، رئیسجمهور، رهبر انقلابی و ... همگی به واسطه لایه زمانیِ فعال و پرچگال اسلامی و شیعی بازخوانی و معنا میشوند.
وقتی میگوییم «جاوید شاه» را باید مفهومی فشردهشده از تاریخ فهمید، دقیقا به همان لایه تاریخی اشاره میکنیم که این عبارت فعال میکند: برقرار بودن نظام پادشاهی. نظام پادشاهی نیز در میدان تجربه ایرانیان، به تجسد این مفهوم در دوره پهلوی گره خورده است.
در برابر زمان یوتوپیایی، که به معنای تعلیق اکنون و گسستن پیوند میان گذشته و آینده است، مفاهیم گرهخورده به «پادشاهی» در میدان تجربه ایرانیان حامل زمانی تند، پیشرونده و خطی هستند.
به بیانی سادهتر، «جاوید شاه» حامل انگارهها و انتظاراتی است که بر پایه تجربه ایرانیان از خاطره دوره پهلوی نظم و نسق یافتهاند و گذشته و آینده جمعی ایرانیان را به یکدیگر متصل میکنند. توسعه، سکولاریسم، اقتدار ملی، آزادیهای فردی، اجتماعی و سیاسی، و رفاه، همگی مفاهیمی هستند که در افق انتظاری خطی، رو به جلو و شتابان، قوام و انسجام پیدا میکنند.
اما تفاوتی معنادار و بسیار مهم میان این افق انتظار و افقهای معنایی جریانهای جمهوریخواه وجود دارد و آن نیز تجسد این مفاهیم و حضورشان در میدان تجربه ایرانیان در دل تاریخ است. هر مفهوم برای معنادار شدن و پیوند خوردن با افق انتظار، باید درون خود برشی از تاریخ را حمل کند. در ذهن ایرانیان نیز تمامی این مفاهیم به تجربه تاریخی پهلوی پیوند خوردهاند و در خوانشی کوزلکی، از تجدد تا رفاه و سکولاریسم، همگی حامل تجربه تاریخی دوره پهلوی و نظام پادشاهی هستند.
خودِ نظام پادشاهی نیز، بهعنوان مفهومی زمانمند و مرکزی، به زنجیرهای از مفاهیم دیگر گره خورده است: فرّه یا جلوهی نور، اشه یا نیکرَوشی، عدالت یا مهار آز، و در نهایت ایران. این مفاهیم، به واسطه بستر تجسد پادشاهی، استعارههای فعال درون مفهوم پادشاهی ایرانی هستند و در تمامی لایههای تاریخی این مفهوم، به صورتی تازه خود را بازتولید کردهاند.
پادشاهی در لایه زمانی «پهلوی»، این استعارههای شناختی را با انتظارات برآمده از تجدد ایرانی ترکیب کرد و معانی تازهای به این مفاهیم بخشید. مفهوم ایران، بهعنوان واقعیتی تاریخی و بیناذهنی در تجربه جاری زندگی ایرانیان، در «نهاد پادشاهی» بدنمند میشود. نهاد پادشاهی تجسد «ایران» است و در مقابل، ایران بهعنوان مفهومی تاریخی و حامل رسوبات معنایی گوناگون، تنها در پیوند با مفهوم پادشاهی است که میتواند از «ایران» اسلام سیاسی، ایران سلطانی، ایران ملوکالطوایفی و ... متمایز شود.
به این ترتیب، فرّه شاهانه نیز در این افق زمانی با کارکردهای نهاد دولت پیوند میخورد.
وقتی از پیوند افق انتظار و میدان تجربه، یا به روایتی سادهتر، از پیوند گذشته و آینده سخن میگوییم، کارکردهای دولت مدرن در ایران تنها با بازسازی نهاد پادشاهی امکانپذیر خواهد بود. توسعه، رفاه، ارتقای منزلت جمعی، حاکمیت ملی و آزادی، بهعنوان افق انتظار ایرانیان، به مفاهیم برآمده از گذشته، یعنی ایران پادشاهی و مفاهیم وابسته به آن، متصل میشوند و به این ترتیب است که میتوان از بحران تاریخیِ زاییده مواجهه ایران با مدرنیته عبور کرد.
در نهایت، آنچه از دل مبارزه مردم ایران در این چهلوچند سال، بهویژه در سالیان اخیر و در انقلاب شیر و خورشید، برمیآید، استقرار و بازسازی پادشاهی ایرانی در افقی مدرن، سکولار و دموکراتیک است. پادشاهی نوآیین، در این معنا، نه بازگشتی ساده به یک شکل تاریخی از حکومت، بلکه برآمدن دوباره مفهومی است که در میدان تجربه تاریخی ایرانیان ریشه دارد و این بار در نسبت با زمان مدرن و افقهای تازه آن صورتبندی میشود.
اگر ایران در طول سده گذشته بارها میان دو قطب انقلاب و دولت، رستگاری و نظم، و وعده آیندهای نجاتبخش و نیاز به سامانمندی زندگی کنونی در نوسان بوده است، پادشاهی نوآیین تلاشی است برای پایان دادن به همین تعلیق تاریخی. این پادشاهی نه پروژهای برای بازسازی گذشته، بلکه پاسخی برای زیستن در زمانه اکنون است؛ صورتی از دولت که میکوشد تجربه تاریخی ایران را با افقهای نهادمند مدرنیته در چارچوبی تازه به یکدیگر پیوند دهد.
در این چارچوب، پادشاهی ایرانی، در معنایی که میتوان آن را با زبان کوزلکی توضیح داد، بهصورت مفهومی در لایه زمانی تازهای از تجربه تاریخی شکل میگیرد. «ایران» و «پادشاه» بهعنوان دو مفهوم پیوندخورده در حافظه و میدان تجربه ایرانیان، این بار در افقی دیگر بار دیگر به هم متصل میشوند. در گذشته، این پیوند صورت تاریخی دولت ایران را شکل میداد؛ اما در زمانه مدرن، همین پیوند میتواند در سطحی تازه از تجربه تاریخی بازآرایی شود.
در این معنا، پادشاهی نوآیین پلی است میان میدان تجربه گذشته و افق انتظار آینده. آنچه از سنت تاریخی ایران باقی مانده، در اینجا نه بهصورت نوستالژی، بلکه بهعنوان مادهای برای ساختن آیندهای نهادمند به کار گرفته میشود. گذشته، از خلال این بازخوانی، به نیرویی برای تثبیت آینده تبدیل میشود و آینده نیز دیگر وعدهای انتزاعی و آخرالزمانی نیست، بلکه امتداد همان تاریخی است که جامعه ایرانی در آن زیسته است.
به همین دلیل، پادشاهی ایرانی در صورت نوآیین خود درست در نقطه مقابل منطق ولایت قرار میگیرد. ولایت، سیاست را در افقی آخرالزمانی معلق میکند؛ جایی که قدرت همچون چوپانی بر فراز گله قرار میگیرد و جامعه را در انتظار تحقق حقیقتی بیرون از تاریخ نگاه میدارد. اما پادشاهی نوآیین، بازگشت سیاست به متن تاریخ است؛ بازگشت به اکنون، به نهادها، به قانون و به امکان سامان دادن زندگی جمعی در چارچوبی پایدار.
در این صورتبندی تازه، شاه نه منجی است و نه صاحب حقیقت، بلکه نماد تداوم دولت و بدنمندی ملت در نظم سیاسی مدرن است. همین امر است که پادشاهی ایرانی را قادر میسازد شکلی از آشتی تاریخی را ممکن کند؛ آشتی میان سنت و مدرنیته، میان تجربه گذشته و افق آینده، و میان دولت و جامعهای که میخواهد سرانجام از چرخه انقلابهای بیپایان خارج شود.
در این افق، پادشاهی نوآیین نه بازگشت به گذشته، بلکه لحظهای است که تاریخ ایران دوباره به خود میرسد؛ لحظهای که سیاست از تعلیق آخرالزمانی بیرون میآید و به زمین بازمیگردد: به زمان واقعی، به نهادها و به زندگی مردم. شاید بتوان گفت که پس از یک قرن بحران، ایران بار دیگر در آستانه یافتن شکلی از دولت ایستاده است که هم ریشه در تاریخ دارد و هم چشم به آینده دوخته است. اگر چنین شود، پادشاهی نوآیین نه تنها پایان یک حکومت، بلکه پایان یک بحران تاریخی خواهد بود؛ بحرانی که ایران را دههها میان گذشتهای نفیشده و آیندهای نامعلوم معلق نگه داشته بود.
در این چارچوب، پادشاهی نوآیین نه بازگشت به گذشته، بلکه لحظهای است که تاریخ ایران بار دیگر با خود آشتی میکند؛ لحظهای که سیاست از تعلیق آخرالزمانی خارج شده و به زمین، به نهادها و به زندگی واقعی بازمیگردد. در چنین افقی، میتوان پادشاهی را شکلی از قدرت درونماندگار دانست که از دل تجربه تاریخی ایران برآمده و با هنجارهای زیستی جامعه ایرانی همخوانی دارد. در مقابل، اشکال گوناگون «ولایت» - چه در صورتهای ایدئولوژیک مدرن یا چه در صورتهای ایدئولوژیک دینی مبتنی بر نوعی منطق استعلایی هستند که میکوشد واقعیت تاریخی را در جهت یک ایده انتزاعی دگرگون یا سرکوب کند.
پایان
مسئله اصلی نه صرفا تغییر یک شکل حکومت، بلکه پایانبخشیدن به وضعیتی است که در آن جامعه به «موضوع پروژه» بدل میشود. افق پادشاهی نوآیین، در این معنا، بیانگر تمایل به خروج از این وضعیت و بازگشت به زیست عادی، تاریخی و زمینی است؛ جایی که مردم نه بهعنوان ابزار تحقق یک ایدئولوژی، بلکه بهعنوان حاملان یک تاریخ زنده و مشترک فهمیده میشوند. در این افق، پادشاهی میتواند بهمثابه صورتبندی نهادیِ این خواست ظاهر شود: نظمی که از حق «نرمال بودن» و تداوم زندگی در چارچوب یک واحد تاریخی به نام ایران پاسداری میکند.