تئودور هرتزل، رنج ایرانیان، و تدوین استراتژی ملی
اردیبهشت ۲۵۸۵ شاهنشاهی
فریدون: کامیار بهرنگ، سردبیر ارشد بخش خبر در تلویزیون «ایران اینترنشنال»، پیشتر در رسانههایی چون تلویزیون «رها» و نشریه «کیهان لندن» نیز فعالیت حرفهای داشته است. او در این مقاله، بهصورت اجمالی به تشریح ایدههای «تئودور هرتزل»، بنیانگذار جنبش صهیونیسم، میپردازد و با بهرهگیری از قدرت ایدهپردازی هرتزل، میکوشد فعالیتهای اپوزیسیون جمهوری اسلامی را مورد بررسی قرار دهد.
پیشگفتار
جهان غرب تصور میکرد راه تعامل با جمهوری اسلامی و مهار اندیشه صدور انقلاب اسلامی را میدانست. بعد از پایان جنگ ایران و عراق، دولتهای اروپایی و آمریکایی بارها کوشیدند با ترکیبی از مذاکره، تحریم و گاه امتیازدهی، و حتی تهدید به جنگ، رفتار جمهوری اسلامی را بهسوی میانهروی سوق دهند. اما چهار دهه سیاستورزی در برابر جمهوری اسلامی، نتیجهای جز تثبیت هر چه بیشتر یک ایدئولوژی خشونتمحور، گسترش شبکههای شبهنظامی، خلق بحران هستهای و گسترش بحران در خاورمیانه و فراتر از آن نداشت. تصمیم اسرائیل و ایالات متحده آمریکا در ۹ اسفند ۱۴۰۴ نشان داد راه واقعی مقابله با فرقه تبهکار حاکم بر ایران، یک حمایت واقعی نظامی از جنبش واقعی مردم است.
وقتی در سالهای نخست پس از سیل ۵۷، روحالله خمینی از «صدور انقلاب اسلامی» سخن گفت، بسیاری در جهان آن را شعاری توخالی دانستند. اما آن انقلاب، در واقع نقطه پایان مسیر مدرنسازی ایران بود. فرایندی که از اواخر قاجار آغاز شده بود و در دوره پهلوی به شتاب بسیار بالاتری رسیده بود، به یکباره متوقف شد. در سالهای بعد، با استقرار یک حکومت ایدئولوژیک شیعه و اسلامی - انقلابی، ایران نه تنها از مسیر توسعه انسانی، اقتصادی و اجتماعی بازماند، بلکه به موتور صدور بحران و بیثباتی منطقهای بدل شد. همانطور که دونالد ترامپ در سخنرانی سال ۲۰۲۵ خود در عربستان سعودی گفت، ایران از زمان انقلاب اسلامی «بهجای ساختن، تخریب کرده» و «پیشرفت را در منطقه متوقف ساخته است».
برای تفاوت نگاه به توسعه در دو حکومت پادشاهی پهلوی و جمهوری اسلامی کافی است به این نقل قول از شاهنشاه آریامهر در کتاب «به سوی تمدن بزرگ» اکتفا کنیم: «اگر باید این راه پرشکوه سرنوشت تا به پایان پیموده شود، لازم است که همه ما آن را با یکدیگر درنوردیم، زیرا یک فرمانده هر قدر هم مصمم و مبارز باشد، به تنهایی نمیتواند کاری بکند و مسئولیت او فقط رهبری صحیح و قاطعانه نیرویی است که در پشت سر وی قرار دارد. برای پیشرفت در مسیر تمدن بزرگِ فردا میباید من و ملتم به اتفاق یکدیگر و با آن همبستگی و یکپارچگی که لازمه هر پیروزی است، در این راه به پیش برویم.» بیتردید، با چنین نگاهی ایران میتوانست به کشوری برای شکلگیری خاورمیانهای آرام و پیشرفته و پلی برای برقراری ارتباط مؤثر با غرب بدل شود.
این رویای پادشاه فقید برای ایران، ویران شد؛ رویایی که جمهوری اسلامی و نیروهای نیابتیاش - از فاطمیون افغانستان تا لشکرهای اسلامی پاکستان تا حشدالشعبی، حوثی، حزبالله و حماس - سالها با گرد مرگ و سیاهی آلوده کردند. اما نکته اینجاست که این رویا هرگز فراموش نشد. چنانکه پادشاه فقید ایران در کتاب «پاسخ به تاریخ» تاکید کردند: «اکنون که ایران در حال ویرانی است و رو به نابودی میرود، اندک اندک جهان غرب به سهم و نقش ما در حفظ تعادل بینالمللی و تعلق ما به دنیای آزاد هنگامیکه من در راس امور کشور بودم پی میبرد».
از آن شعارهای انقلاب اسلامی، امروز یک واقعیت تلخ متولد شده است. شبح صدور انقلاب اکنون فقط در خاورمیانه نیست، بلکه در خیابانهای اروپا و آمریکا نیز قابل رویت است. تظاهراتهایی با شعارهای «مرگ بر اسرائیل» و «مرگ بر صهیونیسم» و با پرچم جمهوری اسلامی، تصاویر «قاسم سلیمانی» و رهبران سپاه تروریستی پاسداران انقلاب اسلامی، و با سازماندهی گروههایی که عملا در جهت منافع جمهوری اسلامی فعالیت میکنند. اینها دیگر تنها نمایشهای حاشیهای نیستند. آنها نشانهای از نفوذ نرم سیاسی هستند که سالها در زیر چشم رهبران غربی شکل گرفته است.
با این حال، این نفوذ نه ناشی از قدرت تئوریک ایدئولوژی جمهوری اسلامی است، نه حاصل یک فلسفه سیاسی مدون مانند فاشیسم یا مارکسیسم. آنچه امروز به آن قدرت داده، چیزی سادهتر ولی همزمان پیچیدهتر است؛ سهلانگاری غرب در شناخت دقیق عوامل موثر، و هزینهکرد مالی هنگفت جمهوری اسلامی در فضاهای باز و لیبرال غربی. در نهادهایی با ظاهر مدنی، و در قالب کنفرانسها، رسانهها، و شبکههای شبهدانشگاهی. اینها از جمله ابزارهایی هستند که زیر پوست دموکراسی غربی در خدمت پروژههای تمامیتخواه نظام مافیایی جمهوری اسلامی قرار گرفتهاند.
شاهنشاه فقید در کتاب «پاسخ به تاریخ» این هشدار را به جهانیان داد، اما شاید آن زمان، همان طور که بسیاری از هموطنان با گوش و چشمی بسته در صف انقلاب اسلامی ایستادند، در غرب هم کسی آن هشدار را جدی نگرفت. این همان هشداری است که شاهزاده رضا پهلوی نیز سالها بعد در «مجمع محافظهکاران ملی آمریکا» آن را تکرار کرد و گفت: «جبهه متحد مارکسیستها و اسلامگرایان سرزمین مرا تصاحب کرد، اما هرگز به تسلط بر ایران اکتفا نکرد؛ زیرا این دو ایدئولوژی به مفهوم یک ملت، حتی کمتر از آن، به مرزها اعتقاد ندارند. در واقع، جمهوری اسلامی خود را مدافع و محدود به مرزهای ملی یا ملت ایران نمیداند، بلکه به «امت» یا برادری اسلامی معتقد است که فراتر از خاورمیانه میرود.»
اما آنچه شاید از دید جهانیان پنهان مانده، صدای میلیونها ایرانیست که با گوشت و پوست، ماهیت این نظام را لمس کردهاند. نسلی که در دل این حکومت به دنیا آمد، بزرگ شد، و حالا ایستاده است تا آن را به چالش بکشد. ایرانیان درون مرز و برون مرز که حالا فقط یک خواسته دارند؛ آزادی. آنها بهتر از هر تحلیلگری در بروکسل یا نیویورک میدانند که جمهوری اسلامی اصلاحپذیر نیست. چرا که از ابتدا بر نفی دموکراسی، سرکوب داخلی، و صدور بحران بنا شده است.
«انقلاب شیر و خورشید» در دیماه ۱۴۰۴، نقطه عطفی در این روند بود. با اینکه سالها بود شعارهای ملیگرایانه و پهلویمحور در خیابانهای ایران شنیده میشد - و البته بسیاری از تحلیلگران آن را نادیده میگرفتند - اما در مقطع دی ماه ۱۴۰۴ حجم و صراحت شعارها به حدی بود که امکان انکار را از همگان گرفت. پس از سالها، بازگشت نمادهای ملی و تاکید آشکار بر هویت تاریخی ایران در کنار مطالبه تغییر بنیادین نظام سیاسی، نشان داد که جامعه از مرحله اعتراض به سیاستهای یک حکومت عبور کرده و وارد مرحله بازپسگیری حاکمیت شده است. شعار «ایران را پس میگیریم» در این بستر، نه یک استعاره احساسی، بلکه بیان این برداشت بود که کشور طی پنج دهه گذشته در اسارت یک پروژه ایدئولوژیک قرار گرفته و اکنون نیازمند بازسازی ساختاری است و به تعبیری دیگر باید ایرانی جدید ساخت.
در سالهای اخیر، این شناخت از سطح اعتراض پراکنده عبور کرده و به یک خودآگاهی ملی بدل شده است. آنچه در خیابانهای ایران دیده شد، صرفا خشم اقتصادی یا اعتراض اجتماعی نبود، بلکه بازگشت آگاهانه به مفهوم دولت ملی بود. در این چارچوب، انقلاب ملی ایرانیان بیش از آنکه حرکتی مقطعی باشد، تلاشی برای بازتعریف رابطه ملت و دولت و پایان دادن به اشغال ایدئولوژیک ساختار حاکمیت تلقی میشود.
در چنین فضایی، البته یکی از موانع مهم شکلگیری گفتوگوی سیاسی سالم، برچسبزدن به هر پروژه ملیگرا بهعنوان «راست افراطی» است. در اینجا با توجه به تمام امکان حملات پیشبینی شده به سمت نگاهی خواهیم رفت که شاید دورنمایی متفاوت و فصلی جدید برای اندیشه ایجاد کند.
در سالهای گذشته، تبدیل صهیونیسم به یک دشنام سیاسی در گفتمان عمومی، مانع از آن شده است که تحلیل تاریخی و سیاسی اندیشههایی چون اندیشه «تئودور هرتزل» در فضای فکری مورد بررسی قرار گیرد. در حالیکه بازخوانی تجربههای موفق در تاریخ معاصر ضرورتی دوچندان یافته است و یکی از این نمونههای الهامبخش، اندیشههای تئودور هرتزل است.
با این توضیح که بررسی انجام شده در این مقاله نه برای تحلیل صهیونیسم به عنوان ایدهای برای ساخت یک کشور جدید (هرچند در نگاهی دیگر، ما نیز باید ایران را از نو بسازیم تا ویرانه های نزدیک به ۵۰ سال سلطه سرخ و سیاه را آباد کنیم)، بلکه برای بررسی یک تجربه کامیاب است؛ که یک ایده و یک نگاه چگونه میتواند به یک پروژه سیاسی و اقدامی عملی بدل شود.
تولد یک ایده؛ تئودور هرتزل و بنیانگذاری جنبش ملی غیرمذهبی
تئودور هرتزل، نه یک متفکر مذهبی بود و نه از بطن روحانیت یهودی سر برآورد. او نویسنده، روزنامهنگار، و روشنفکری بود که در فضای پرآشوب پایان قرن نوزدهم اروپا، با مسئله یهود نه بهمثابه یک مشکل دینی، بلکه به عنوان یک بحران سیاسی و اجتماعی برخورد کرد. برای او، یهودستیزی پدیدهای نبود که بتوان با وعظ یا دعا از آن گریخت. این دشمنی، بهرغم ادعاهای لیبرالیسم و مدرنیته اروپایی، ریشهدار و ساختاری بود.
در نگاه هرتزل، یهودیان نه صرفا یک گروه مذهبی، بلکه یک ملت تاریخی بودند؛ ملتی بیسرزمین که بهرغم آوارگی و تبعید بسیار طولانی، پیوند فرهنگی، حافظه تاریخی و احساس جمعی خود را حفظ کرده بود. او از همان آغاز بهروشنی اعلام کرد که راه رهایی یهودیان نه در تقویت ایمان مذهبی، بلکه در بازسازی ملی آنهاست. این تفکیک، بنیاد اندیشه هرتزل را از بسیاری از متفکران سنتی یهودی جدا میکرد.
جنبشی که هرتزل پایه گذاشت، دقیقا بههمین دلیل، در بطن خود سکولار و ملیگرا بود. او میخواست دولتی بسازد که اساس آن بر شهروندی مدرن، قانونگذاری عرفی و مشارکت عمومی بنا شده باشد، نه شریعت دینی یا حکومت خاخامها. این انتخاب آگاهانه، همزمان بزرگترین نقطه قوت و در عینحال پرهزینهترین چالش برای پروژه او بود: قدرت و مشروعیت را از مذهب نگرفت، اما مشروعیت مدرن را بر پایه عقلانیت سیاسی و نیاز تاریخی بنیان نهاد.
همین تمایز میان هویت تاریخی و ساختار سلطهی کنونی، برای ایران امروز نیز آموزنده است. تجربه جمهوری اسلامی نشان داد که ادغام دین و قدرت سیاسی نه تنها به انسجام اجتماعی منجر نمیشود، بلکه به گسست میان ملت و دولت میانجامد. اعتراضات دی ۱۴۰۴ و انقلاب شیر و خورشید، دقیقا در واکنش به همین ادغام ساختاری شکل گرفت؛ جایی که جامعه نه با ایمان، بلکه با استفاده ابزاری از دین در ساختار قدرت مسئله داشت. بازگشت نمادهای ملی در آن اعتراضات را میتوان واکنشی به فروکاست هویت تاریخی ایران به قرائتی ایدئولوژیک از مذهب دانست.
برخورد هرتزل با مخالفان مذهبی و نخبگان محتاط
وقتی تئودور هرتزل در سالهای پایانی قرن نوزدهم پروژه ملی یهود را مطرح کرد، نخستین و سرسختترین موج مخالفت نه از دولتهای اروپایی، بلکه از دل جامعه یهودی برخاست. روشنفکران لیبرال یهودی که در کشورهای اروپای غربی چون آلمان و اتریش بهتدریج در ساختارهای فرهنگی و اقتصادی جذب شده بودند، اندیشه بازگشت به سرزمین تاریخی و تشکیل دولت یهود را نوعی عقبگرد به سنت، خیالپردازی یا حتی تهدیدی برای موقعیت ادغامشده خود تلقی میکردند.
اما مخالفت اصلی و ساختاری، از سوی رهبران مذهبی یهودی شکل گرفت. در سنت یهودی، بازگشت به سرزمین مقدس تنها پس از ظهور «ماشیح»، ممکن تلقی میشد و هر تلاشی برای بازگرداندن ملت یهود به آن سرزمین پیش از موعد، به معنای سرپیچی از فرمان الهی بود. خاخامهای ارتدوکس هرتزل را متهم میکردند که دارد کار خدا را به دست انسان میسپارد و وعده آسمانی را به پروژه زمینی تبدیل میکند.
در مقابل این فشارها، هرتزل موضعی دوگانه و پیچیده اتخاذ کرد. از یک سو، میکوشید با واژگان محترمانه، مذهبیون را بهعنوان بخشی از میراث فرهنگی یهود به رسمیت بشناسد و آشکارا بهدنبال حذف آنان نبود. از سوی دیگر، هیچگاه به آنها برای رهبری سیاسی میدان نداد. در نوشتههای خود، از جمله در کتاب «دولت یهود»، بارها تاکید میکند که پروژهاش بر پایه عقل سیاسی، حقوق بشر، و نهادهای مدرن استوار است و نه شریعت.
این تجربه برای نیروهای مخالف جمهوری اسلامی نیز آموزنده است. همانگونه که هرتزل مشروعیت مذهبی را بهعنوان میراث فرهنگی پذیرفت اما آن را به ساختار قدرت تبدیل نکرد، اپوزیسیون جمهوری اسلامی نیز ناگزیر است میان احترام به باورهای دینی جامعه و جلوگیری از بازتولید حکومت دینی تمایز بگذارد. در فضای پس از خیزش اخیر در دیماه ۱۴۰۴، یکی از نقاط قوت گفتمان انقلاب ملی ایرانیان همین تمایز بود: تاکید بر هویت تاریخی و ملی بدون ورود به حذف یا تقابل با ایمان شخصی افراد.
این مسیر را اگر در صحبتهای شاهزاده رضا پهلوی جستجو کنیم به یک مسیر واحد و دقیق خواهیم رسید؛ شاهزاده تاکید کرده است: «آینده دموکراتیک و سکولار ایران به معنای دینستیزی نیست. به نام ایرانگرایی هر گونه ستیز با هر باور فرهنگی غلط است و در راه فرهنگسازی مبنای ما کثرتگرایی و قبول هر عقیدهای در چارچوب قانون است».
نگارش «کشور یهود»؛ تبدیل احساس به استراتژی
نگارش کتاب «کشور یهود» نقطه عطفی در زندگی فکری و سیاسی تئودور هرتزل بود. این اثر که در سال ۱۸۹۶ منتشر شد، تنها یک کتاب نبود، بلکه مانیفستی بود برای یک پروژه سیاسی تمامعیار. انگیزه اولیه برای نگارش این کتاب، بیش از هر چیز، واکنشی بود به فضای پرتنش اروپا و بهویژه محاکمه «آلفرد دریفوس» در فرانسه. هرتزل بهعنوان خبرنگار، مامور پوشش خبری این محاکمه در پاریس بود و از نزدیک دید که چگونه در قلب یکی از سکولارترین کشورهای اروپایی، یک افسر یهودی صرفا بهخاطر نژاد و دین خود قربانی شد.
کتاب در کمتر از صد صفحه، چارچوبی روشن برای تاسیس یک دولت یهودی ارائه میدهد. این کتاب نه تنها احساسات جمعی یهودیان را مخاطب قرار میدهد، بلکه به زبان دیپلماتیک با قدرتهای جهانی سخن میگوید. یکی از نکات برجسته کتاب، زبان دوگانه آن است: برای یهودیان، حاوی پیامی احساسی و رهاییبخش است؛ برای جهان غیریهودی، حاوی استدلالی عقلانی و قابل مذاکره.
این تبدیل رنج به طرح، همان نقطهای است که هر جنبش ملی برای عبور از مرحله اعتراض به مرحله ساختن به آن نیاز دارد. در ایران نیز، خیزشهای سالهای اخیر نشان داد که سرمایه احساسی و تاریخی عظیمی در جامعه انباشته شده است. اما همانگونه که هرتزل فهمید، احساس بدون استراتژی، به ایجاد کشور نمیانجامد.
اگر انقلاب شیر و خورشید را مرحله بروز سرمایه عاطفی و تاریخی ایرانیان بدانیم، مرحله بعدی میبایست ناگزیر تدوین یک نقشه راه سیاسی و نهادی برای دوران گذار میبود. ضرورتی که شاهزاده رضا پهلوی آن را درک کرد. برای درک بهتر این موضوع میتوان به «پروژه شکوفایی ایران» و مشخصا بخش نخست آن یعنی «کتابچه مرحله اضطراری» نگاه انداخت؛ کتابچهای که برنامه شاهزاده رضا پهلوی برای شش ماه اضطراریِ پس از سقوط جمهوری اسلامی و ماههای گذار پس از آن است. بیشک کسی که با کمک متخصصان و با این جزئیات برای ۱۸۰ روز برنامهریزی دارد به خوبی میداند که استراتژی بازگرداندن ایران به ریل حرکت به سوی دروازههای تمدن بزرگ از کجا عبور میکند. شاهزاده رضا پهلوی احساس ملی را به استراتژی ملی بدل کرد.
تبعیض، طرد و گسست؛ سوخت شکلگیری یک پروژه ملی
به هرتزل بازگردیم. برای درکی عمیقتر از اندیشه سیاسی هرتزل، باید به زمینه تاریخی و اجتماعی اروپای قرن ۱۹ نگاه انداخت. دورانی که در آن، نوید برابری و مدرنیته در تضاد کامل با واقعیت زیسته یهودیان قرار داشت. هرتزل بهوضوح میدید که «آسیمیلاسیون» یا همگونسازی فرهنگی، برخلاف آنچه ادعا میشد، نه به پذیرش یهودیان بلکه به تشدید طرد انجامیده است.
به این ترتیب، تبعیض نه فقط تجربهای دردناک، بلکه ماده خام شکلگیری پروژه ملی یهودی شد. آنچه برای اروپاییان شاید در بهترین حالت یک «اقلیت دینی» تلقی میشد، برای هرتزل یک ملت بیدولت بود که تنها راه رهاییاش از رنج و تبعیض، تشکیل دولت خود بود. او نوشت: «ما آنقدر کوشیدیم تا خود را به ملتهای دیگر اثبات کنیم، که در نهایت فهمیدیم ملت خودمان را باید بسازیم».
در ایران امروز نیز، تجربه چهار دهه سرکوب، تبعیض سیاسی، سانسور و حذف سیستماتیک مخالفان، به سوخت شکلگیری یک پروژه ملی نوین انجامید. همانگونه که طرد یهودیان در اروپا به شکلگیری صهیونیسم انجامید، گسست میان ملت ایران و ساختار ایدئولوژیک حاکم نیز زمینهساز طرح پرسش بنیادین درباره شکل دولت آینده شد. خیزش دی ۱۴۰۴ را میتوان یکی از لحظات آشکار این گسست دانست؛ لحظهای که قاطبهی جامعه ایران نه صرفا علیه سیاستها، بلکه علیه ماهیت ساختار قدرت ایستادند.
سکولاریسم سیاسی بهمثابه بنیان اجماع
یکی از دستاوردهای استراتژیک هرتزل، بنیانگذاری یک پروژه سکولار بود. او هیچگاه دین را نفی نکرد، اما ساختار سیاسی دولت آینده را بر پایه حقوق مدنی و عرفی بنا کرد. او در مقدمه نخستین کنگره صهیونیستی در بازل سوئیس تاکید کرد که صهیونیسم نه حکومت شریعت، بلکه دولتی برای انسان آزاد میخواهد: «من طرفدار آزادی مطلق وجدان هستم. هر کس باید آزاد باشد که به هر چه میخواهد ایمان داشته باشد یا نداشته باشد.»
این الگو برای اپوزیسیون جمهوری اسلامی نیز بسیار آموزنده است. هنوز بخشهایی از بدنه مخالفان جمهوری اسلامی نتوانستهاند نسبت روشنی با مسئله دین و دولت تعریف کنند. از یکسو، جدایی دین از قدرت سیاسی را خواستارند، و از سوی دیگر، واهمه دارند که مشروعیت خود را نزد مردم مذهبی از دست بدهند. در غیاب این شفافیت، اعتماد عمومی نیز تضعیف میشود. تجربه هرتزل نشان میدهد که تنها راه برقراری اجماع، ایستادن بر اصل بنیادین سکولاریسم است. نه بهمثابه حذف دین از جامعه، بلکه بهعنوان تضمینی برای آزادی همه باورها.
تحولات مربوط به خیزش ۱۴۰۱ و نیز دی ۱۴۰۴ نیز نشان داد که جامعه ایران در سطحی عمیقتر از گذشته به این تمایز رسیده است. آنچه در خیابانها مطرح شد، نفی ایمان شخصی نبود، بلکه رد سلطهی ایدئولوژیک بود. انقلاب شیر و خورشید در این معنا، بیش از هر چیز بازگشت به مفهوم دولت عرفی و ملی بود؛ دولتی که مشروعیت خود را از رای شهروندان میگیرد، نه از قرائت انحصاری از دین.
نگاه پادشاه فقید ایران و هشدارهایی که او نسبت به همگرایی نیروهای اسلامگرای مرتجع و نیروهای وابسته به اردوگاه کمونیست شوروی داد، در آن زمان مورد توجه قرار نگرفت ولی شوربختانه آن همگرایی نتیجهی شوم خود را برای ایران به بار آورد. چنانکه دیدیم که این اتحاد سرخ و سیاه توانست ایران را از ریل توسعه و حرکت به سمت ژاپن خاورمیانه در مسیر کره شمالی دوم قرار دهد.
بازخوانی سخنرانی او در چهارم بهمن ۱۳۴۱ در قم شامل هشدارهای آریامهر فقید است؛ جاییکه آریامهر فقید هشدار داد: «در راه جلوگیری از اصلاحات ایران، مسلما ارتجاع سیاه و قوای مخرب سرخ از پای نخواهند نشست و تمام سعی خود را به کار خواهند برد که مانع این اصلاحات [انقلاب سفید شاه و مردم] بشوند. ارتجاع سیاه اصلا نمیفهمد، زیرا از هزار سال پیش یا بیشتر فکرش تکان نخورده... شاید بیشتر اینان فکر میکنند که زندگی فقط این است که از یک جایی ولو به ظلم باشد، به زور باشد، به بطالت باشد، به بیکاری باشد، یک چیزی به او برسد و او یک غذایی بخورد و شب سر به بالین بگذارد و فردا دو مرتبه همین زندگی تکرار شود».
اگر آن هشدار در دهه ۴۰ نادیده گرفته شد، تجربه چهار دهه اخیر آن را بهصورت عینی تایید کرد. اکنون پرسش این است که در اپوزیسیون جمهوری اسلامی، چه شخصی و چه گروهی توانست یک چارچوب روشن و غیرقابلتفسیر برای نسبت دین و دولت ارائه دهد. واقعیت این است که طی سالهای اخیر، یکی از معدود چهرههایی که توانست همزمان بر سکولاریسم سیاسی، احترام به باورهای دینی مردم و ضرورت مراجعه به رای ملت تاکید کند و توازن لازم بین این ضرورتها و مفاهیم را برقرار سازد، شاهزاده رضا پهلوی بود. موقعیت ممتاز شاهزاده رضا پهلوی، نه از جایگاه خانوادگی، بلکه از استمرار یک روایت تاریخی از دولت ملی برمیخیزد. در شرایط گذار، چنین روایتی میتواند کارکرد انسجامبخش ایفا کند و نقش او را «سیاسی و نهادی» میکند، نه صرفا احساسی.
معنویت بدون شریعت؛ احیای کرامت در سیاست
در یکی از نامههای هرتزل در کنگره صهیونیست آمده است: «صهیونیسم در پی ایجاد خانهای برای مردم یهود است که تحت حاکمیت قانون عمومی تضمین شده باشد». او چنین نگاهی را در کتاب «دولت یهود» بسط میدهد و میگوید: «ما سرانجام بهعنوان انسانهایی آزاد بر سرزمین خود زندگی خواهیم کرد».
برای هرتزل، اخلاق سیاسی بدون تکیه بر شریعت دینی ممکن بود. او بهخوبی فهمیده بود که دموکراسی، قانونمداری و کرامت انسانی میتواند جایگزینی سالم و پایدار برای اخلاق مذهبی در حکومتداری باشد. اپوزیسیون جمهوری اسلامی نیز بایستی بر تفکیک دقیق دین، اخلاق و حقوق تاکید کند.
تا زمانی که این تفکیک به زبان روشن و کاربردی در منشورها و سخنان اپوزیسیون نیاید، دو خطر در پیش است: یکی اتهام اسلامستیزی از سوی مخالفان، و دیگری لغزش به بازتولید حکومت شریعت با چهرهای نو.
در اینجا نگاه شاهنشاه فقید که در کتاب «پاسخ به تاریخ» به آن اشاره دارد، میتواند راهگشا باشد. آنجا که ایشان میگویند: «امیدوار بودم سیاهیهای قرونوسطایی را که پنجاه سال پیش ایران از آنها نجات یافته بود، برای همیشه از میهنم دور کنم و حکومت روشنایی و روشنبینی را که چکیده تمدن و فرهنگ ایرانی است، برای همیشه پابرجا سازم». آریامهر در بخشی دیگر از این کتاب تاکید دارند: «هرچه هست، نفرت و انتقام و کشتار است که هیچ ارتباطی با معنویت دین اسلامی ندارد. نظام امروزی ایران صریحا خلاف شرع مقدس و خلاف اسلامی است.»
بازگشت به کرامت انسانی، که در شعارها و رفتارهای مدنی موجود در انقلاب ملی ایران و مشخصا در دیماه ۱۴۰۴ دیده شد، بار دیگر نشان داد که جامعه ایران توان آن را دارد که اخلاق اجتماعی را بر پایهی شأن شهروندی تعریف کند، نه بر اساس اطاعت ایدئولوژیک.
عبور از احساسات، ورود به اکت سیاسی
هرتزل در کتاب «دولت یهود» میگوید: «مسئله یهود نه یک مسئله صرفا اجتماعی است و نه صرفا مذهبی، بلکه یک مسئله ملی است... و برای حل آن باید آن را به یک مسئله سیاسی در سطح جهانی تبدیل کرد». او در بخشی دیگر از این کتاب میگوید: «رویا و عمل آن اندازه که بسیاری میپندارند با هم متفاوت نیستند. همه کارهای انسانها نخست رویا هستند و در پایان نیز به رویا بدل میشوند.»
هرتزل در اینجا مسئله یهود را از یک ایمان مذهبی فراتر میبرد و برای تبدیل سوگواری نسبت به وضعیت یهودیان به مسیر ایدهپردازی برای یک کشور، راهی جدید را پایهگذاری میکند.
بخش قابلتوجهی از اپوزیسیون جمهوری اسلامی، هنوز در مرحله بیان رنج باقی مانده است. شاید تنها نماد واقعی تبدیل خواست و رنج مردم به برنامه عملی را بتوان در «پروژه شکوفایی ایران» از شاهزاده رضا پهلوی و همکاران و متخصصان یاریگر ایشان دید؛ جاییکه فقط به کنار هم نشستن و جلسه گذاشتن خلاصه نشد و یک برنامه اقدام مشترک قابل راستیآزمایی تدوین شد.
شعارها، فریادها و اعتراضهای خیابانی، همگی بازتابی از احساسات عمیق ملی و تاریخی هستند؛ اما تا زمانی که این احساسات به نقشه راه، ائتلافهای پایدار، دیپلماسی فعال و سازماندهی تبدیل نشوند، هیچ نتیجهای در بر نخواهند داشت و صرفا تکرار میشوند بدون هیچ پیروزی و دستاورد ملموس.
خیزش دی ۱۴۰۴، انتظار برای پیروزی را عیانتر کرد. در آن مقطع، جامعه نه تنها کلیت سلطهی موجود را نفی کرد، بلکه در شعارهای خود درباره آینده نیز سخن گفتند. با این حال، همانگونه که تجربه هرتزل نشان میدهد، گذار از مرحله نمادین به مرحله نهادی، نیازمند سازمان، نقشه و تقسیم مسئولیت است. بدون آن، حتی گستردهترین خیزشها نیز در معرض فرسایش قرار میگیرند. در انقلاب شیر و خورشید، صرفا بحث از گذار از استبداد ولایت فقیه و کلیت جمهوری اسلامی مطرح نبود و بلکه تصویر آیندهی ایران نیز در شعارهای مردم مشهود شد. درس هرتزل نیز این است که رنج، آغاز است؛ اما پایان را سیاست تعیین میکند.
از پراکندگی تا همبستگی: توافق بر پروژه، نه شباهت
در نخستین کنگره صهیونیستی، هرتزل طیف متنوعی از یهودیان را گرد هم آورد: سوسیالیستها، لیبرالها، مذهبیها و آتهایستها. هدف نه ایجاد اتحاد فکری کامل، بلکه دستیابی به حداقل توافق سیاسی بود: تاسیس دولت یهود.
امروز نیز اپوزیسیون جمهوری اسلامی با تنوعی قابلتوجه روبهروست. این تنوع، اگرچه سرمایهای اجتماعی محسوب میشود، اما بدون توافق بر سر یک پروژه ملی مشخص میتواند به تفرقهای پایدار تبدیل شود. تجربه هرتزل نشان میدهد که اختلاف در نظریهها مانع اجماع بر هدف نیست، به شرط آنکه نهاد و زبان مشترکی برای تصمیمسازی ایجاد شود.
تحولات سالهای اخیر نشان داده که بخشی از این زبان مشترک در حال شکلگیری است: تاکید بر یکپارچگی سرزمینی ایران، تعیین شکل حکومت با رای ملت، جدایی دین از سیاست، برابری و آزادی شهروندان. به بیان دقیقتر، همان چهار اصل و شرط که از سوی شاهزاده رضا پهلوی مطرح شدهاند، چارچوبی روشن برای تعریف این مسیر ارائه میکنند. چارچوبی که نیاز به سند سیاسی مشترک و ایجاد سازوکارهای پایدار تصمیمسازی دارد.
در این جا نیز توجه به مسیر سیاسی شاهزاده رضا پهلوی نیز اهمیت دارد. او طی دهههای گذشته با ابتکارها و پروژههای مختلف کوشید تا میان نیروهای سیاسی مخالف جمهوری اسلامی نوعی همگرایی ایجاد کند. بسیاری از این تلاشها به دلیل زیادهخواهیهای جریانهای سیاسی - بدون آنکه به وزن و جایگاه سیاسی خود توجه کنند - و اختلافات گروههای سیاسی به نتیجه نرسید. تا اینکه این تجربهها در نهایت به نقطهای انجامید که شاهزاده بهصورت مستقیمتر وارد میدان سیاست شد و خود مسئله رهبری دوره گذار را صریحتر مطرح کرد و اعلام کرد که با توجه به شعارهای مردم - که مشخصا او را صدا میزنند - رهبری دوران گذار را میپذیرد.
طی یک سال گذشته نیز، همزمان با تشدید اعتراضات و طرح آشکار ایده رهبری گذار از سوی شاهزاده، نشانههایی از افزایش بیش از پیشِ اقبال عمومی به این نقش مشاهده شد؛ اقبالی که تنها محدود به جریانهای پادشاهیخواه نبود و در بخشهایی از جمعهای غیرپادشاهیخواه نیز بازتاب یافت و بخشی از افکار عمومی غیرپادشاهیخواه نیز او را به عنوان چهرهای ملیگرا و دارای ظرفیت مدیریت دوران انتقال سیاسی مورد توجه قرار داد. این موضوع در دی ماه ۱۴۰۴ به اوج خود رسید و پس از سالها شعار در حمایت از پهلویها، مردم این بار به صورت گستردهتر خود شاهزاده رضا پهلوی را مستقیم خطاب قرار دادند و صفحهی قابل توجه دیگری به تاریخ تحولات اجتماعی و سیاسی ایران اضافه کردند و دهها هزار ایرانی در راه این هدف از سوی دستگاه کشتار جمهوری اسلامی به قتل رسیدند.
در واقع آنچه تغییر کرد، نه شخصیت یا مواضع بنیادی شاهزاده، بلکه شرایط سیاسی و اجتماعی ایران بود که به صراحت بیان بیشتر شاهزاده در تعریف نقش خود نیز منتهی شد. صراحت بیشتر او در مسئولیتپذیریاش برای دوران گذار و ارائه یک برنامه مدون و دقیق برای این دوره در کنار تشدید بحران مشروعیت جمهوری اسلامی، موجب شد این نقش با وضوح بیشتری در فضای عمومی دیده شود. شعارهایی که در جریان انقلاب شیر و خورشید مطرح شد نیز نشان داد که بخشهایی قابل توجه از جامعه این نقش را از شاهزاده میطلبد. در میان آنهایی که شاهزاده را رهبر این انقلاب ملی میبینند، الزاما همه پادشاهیخواه نیستند اما نکته اینجاست که در این مسیر شاهزاده را تنها عامل وحدتبخش برای عبور از نظام استبداد مذهبی جمهوری اسلامی میداند.
رهبری گذار در این چارچوب نه به معنای تعیین شکل نهایی نظام سیاسی، بلکه به معنای مدیریت فرایندی است که در نهایت باید به انتخاب آزادانه مردم ایران درباره آینده کشور منجر شود.
کنفرانسهای صهیونیسم و ضرورت ساختارمند کردن نشستهای سیاسی
نخستین کنگره بازل، در سال ۱۸۹۷، آغاز رسمی پروژه صهیونیسم سیاسی بود. در آن نشست، فقط بیانیه صادر نشد، بلکه نهادهایی چون سازمان جهانی صهیونیسم، صندوق ملی یهود و ساختار اجرایی مشخص طراحی شد.
در مقایسه، بسیاری از نشستهای اپوزیسیون جمهوری اسلامی در خارج از کشور، به سخنرانیهای همدلانه و بیانیههای کلی محدود ماندهاند. آنچه نیاز است، قبول خواست یک اکثریت معترض - که خواست صریح خود را در خیابان فریاد زده - و شکلدهی به آن ساختار بر این اساس است.
تحولات دی ۱۴۰۴ نشان داد که ظرفیت اجتماعی برای چنین ساختاری وجود دارد. آنچه در قالب انقلاب شیر و خورشید بروز کرد، تنها خیزش خیابانی نبود، بلکه اعلام آمادگی جامعه برای عبور از مرحله اعتراض به مرحله سازمانیابی بود. اما همانگونه که تجربه بازل نشان میدهد، انرژی تاریخی اگر در قالب نهاد تثبیت نشود، به سرعت در برابر ساختار مستقر فرسوده میشود. انقلاب ملی ایران نماد خود را پیدا کرده است و اکنون بایستی به تقویت ساختار حول این نماد یاری رساند.
مقایسه مشروعیت در دو پروژه سیاسی
هرتزل، مشروعیت پروژه یهود را بر مبنای عدم تحقق برابری در سرزمینهای دیگر و حق تاریخی ملت یهود استوار کرد. او در واقع میخواست تاکید کند که خواستار تملک نیست بلکه خواستار بازگشت به یک واقعیت است. در مقام مقایسه، در چشم بسیاری از ایرانیان نیز، جمهوری اسلامی نه نماینده ملی، بلکه حکومتی اشغالگر تلقی میشود که نه تنها هویت تاریخی ایران را تحریف کرده، بلکه منافع ملی را نیز فدای ایدئولوژی کرده است.
درست همانطور که آریامهر فقید بعد از انقلاب اسلامی ۵۷ در «پاسخ به تاریخ» گفتند: «بازگشت به گذشتهای تاریک، راهحل دشواریهای ایران نیست. نفی تاریخ و فرهنگ ایران، اهانت به پرچم ایران که در سایه آن میلیونها ایران طی قرون و اعصار برای پاسداری میهن جان باختند، به استقلال ایران کمک نمیکند».
در اعتراضات دی ۱۴۰۴، مفهوم «بازگشت» بهطور نمادین و سیاسی دوباره مطرح شد. بازگشت به ایرانِ پیش از اشغال ایدئولوژیک، بازگشت به دولت ملی، و بازگشت به حاکمیت ملت. این بازگشت، همانند تعبیر هرتزل، به معنای تصرف نبود، بلکه به معنای احیای مشروعیت بود.
استراتژی، نه فقط اعتراض
هرتزل برای اجرای پروژهاش، نقشه راه داشت؛ چه آنکه مهاجرت، دیپلماسی، اقتصاد، و ساختار اجتماعی بهتنهایی کافی نبودند. او میدانست که اگر طرح کلان نداشته باشد، حمایت عمومی و بینالمللی را از دست خواهد داد.
این در قبال وضعیت ایران مقابل جمهوری اسلامی نیز صدق میکند. تاکتیکهایی چون تحریم انتخابات، افشاگری رسانهای یا فعالیت در شبکههای اجتماعی، تنها زمانی معنا دارند که به نقشهای بزرگتر متصل باشند. نقشهای که امروز در دستان شاهزاده رضا پهلوی است و معرفی بیشتر آن و اتحاد حول آن میتواند این شانس را به همه ایرانیان - حتی مخالفان نظام پادشاهی و حتی شخص شاهزاده رضا پهلوی - بدهد که با یک اجماع حداکثری، آینده روشنی را برای ایران آزاد شده از جمهوری اسلامی از نو بنا کنند.
مردم ایران حق دارند بدانند اگر جمهوری اسلامی رفت، چه خواهد آمد؛ و چه کسانی آمادهاند مسئولیت آن را بپذیرند. درست بر خلاف آنچه بهمن ۵۷ به مردم ایران تحمیل شد و یک مجموعه نامنسجم دروغگو، جمهوری اسلامی را از دل انقلاب ۵۷ تبدیل به نظام سیاسی کرد.
چنانکه این پرسش در قبال سقوط جمهوری اسلامی همیشه مطرح است که پس از سقوط چه؟ اگر انقلاب شیر و خورشید مرحله اعلام اراده باشد، مرحله بعدی ناگزیر تدوین نقشه انتقال قدرت، تضمین امنیت، حفظ انسجام ملی و بازسازی نهادهای حکمرانی است. بدون پاسخ به این پرسش، حتی گستردهترین خیزشها نیز در برابر ماشین سازمانیافته قدرت مستقر آسیبپذیر میمانند. بیراه نیست اگر «کتابچه مرحله اضطراری» که بخش نخست «پروژه شکوفایی ایران» از سوی شاهزاده رضا پهلوی است را پاسخی دقیق به همین پرسشها بدانیم؛ بماند که تا امروز حتی یک خط، مشابه چنین برنامهای از سوی هیچ نهاد و گروه دیگری تدوین نشده است.
راهبرد حداقلی یا حداکثری؟ هرتزل چه گفت؟
از مسیری که هرتزل پیگیری کرد میتوان با قاطعیت گفت که به باور او، اگر کم بخواهیم، کم را هم به دست نخواهیم آورد. این ذهنیت، استراتژی کلان هرتزل را نشان میدهد: دولت مستقل کامل بدون کموکاست، نه صرفا بحث خودمختاری یا امتیاز فرهنگی. او میدانست که درخواست حداقلی، نهتنها انگیزه مردم را کاهش میدهد، بلکه دشمن را نیز جسور میسازد.
در اپوزیسیون جمهوری اسلامی هنوز کسانی هستند که از امکان اصلاحات در جمهوری اسلامی سخن میگویند. اما دی ۱۴۰۴ بار دیگر نشان داد که میلیونها ایرانی از مرحله مطالبه اصلاح عبور کردهاند. زمانی که شعارها پس از سالها نفی جمهوری اسلامی، به نشانهگذاری صریح برای مطالبه آینده نیز بدل شد، معنای روشنی داشت و آن اینکه گفتمان حداقلی دیگر پاسخگو نیست. تجربه هرتزل نشان میدهد که پروژههای ملی زمانی موفق میشوند که هدف نهایی را شفاف و بدون ابهام تعریف کنند. هرتزل نشان داد که تاریخ به سود کسانی است که بلند فکر میکنند و دقیق میسازند.
نتیجهگیری؛ اگر بخواهید، رویا واقعیت میشود
تئودور هرتزل بیشتر از یک نویسنده یا روزنامهنگار بود، او معمار رویایی بود که روزی محال به نظر میرسید. صهیونیسم او، در وجه سیاسیاش، تلاشی برای ساختن دولت برای یک ملت پراکنده بود، نه صرفا بازگشت به سرزمین موعود.
آنچه امروز ایرانیان به آن نیاز دارند، تکرار احساسات نیست، بلکه تبدیل آن احساسات به استراتژیست. آینده ایران، نه با اتفاق، بلکه با اراده و برنامه ساخته میشود. آنچه از تجربه هرتزل میآموزیم، این است؛ تعریف هدف، شناسایی ابزار، عبور از شعار، ساخت نهاد و چشمپوشی از کینه، اما نه از حقیقت.
هرتزل جمله مشهوری دارد که میگوید « اگر بخواهید، رویا نیست و اگر نخواهید، رویاست و رویا هم خواهد ماند» و نسل امروز ایران میتواند بنویسد: اگر سازماندهی باشد، تاریخ از نو نوشته میشود.
اگر هرتزل پروژه خود را با جملهای تاریخی در بازل آغاز کرد، جامعه ایران نیز در دی ۱۴۰۴ لحظاتی بسیار شکوهمند و البته بسیار تلخ از مسیر بازگشت به دولت ملی را تجربه کرد. اما همانگونه که تاریخ نشان میدهد، لحظه اعلام اراده با لحظه تحقق تفاوت دارد. میان این دو، معماری سیاسی، سازمان، نهادسازی و رهبری مسئولانه قرار دارد.
بازخوانی تجربه هرتزل برای ایران امروز، نه تقلید تاریخی، بلکه یادآوری یک اصل بنیادین است: هیچ رنجی به آزادی نمیانجامد، مگر آنکه به پروژه تبدیل شود. هیچ اعتراض گستردهای به تغییر پایدار نمیرسد، مگر آنکه به ساختار بدل گردد.
آینده ایران، اگر قرار است ساخته شود، باید بر پایه دولت ملی، حاکمیت قانون، رای ملت و بازگشت به جایگاه طبیعی کشور در منطقه و جهان استوار گردد. آنچه در زمستان ۵۷ متوقف شد، امروز بار دیگر در ذهن جامعه مطرح شده است: ایران بهمثابه کشوری که میتواند بسازد، نه تخریب کند؛ الهامبخش باشد، نه صادرکننده بحران.
اما در لحظات گذار تاریخی، یک عنصر دیگر نیز تعیینکننده میشود: رهبری. چه آنکه گذار سیاسی صرفا انتقال قدرت نیست؛ بلکه انتقال مشروعیت، انتقال اعتماد عمومی و جلوگیری از خلا ساختاری است. تجربههای تاریخی از اروپای شرقی تا اسپانیا نشان دادهاند که وجود یک چهره دارای سرمایه نمادین، پیوند تاریخی و پذیرش اجتماعی گسترده میتواند فرآیند گذار را از فروپاشی نهادی و جنگ قدرت مصون نگه دارد.
در انقلاب شیر و خورشید، برجسته شدن بیش از پیش جایگاه شاهزاده رضا پهلوی را باید در همین چارچوب تحلیل کرد. او در این مقطع صرفا یک بازیگر سیاسی در میان دیگران نبود، بلکه بهعنوان نقطه تمرکز برای جامعهای ظاهر شد که در پی بازگشت به دولت ملی و پایان اشغال ایدئولوژیک ساختار حاکمیت است.
نقش او از دو جهت اهمیت مییابد. نخست، از حیث تداوم تاریخی؛ بهعنوان میراثدار یک دولت ملی که پیش از گسست ۱۳۵۷ وجود داشت و اکنون در ذهن بخش قابلتوجهی از جامعه بهعنوان مرجع ثبات و انسجام بازخوانی میشود. دوم، از حیث برنامه سیاسی؛ تاکید مستمر بر سکولاریسم، مراجعه نهایی به رای ملت و حفظ تمامیت ارضی، از اصول او هستند که میتوانند مبنای معماری دوران گذار باشند.
شاهزاده رضا پهلوی را میتوان رهبری دانست که اراده ملت ایران را به ساختار تبدیل کرده است و بر این اساس او را میتوان بهعنوان رهبر گذار تحلیل کرد؛ نه به معنای تعیین شکل نهایی نظام آینده (که میبایست به رای مردم در ایران آزاد مشخص شود)، بلکه بهعنوان محور انتقال، تضمینکننده برگزاری فرایند تعیین سرنوشت و حافظ انسجام ملی در دورهای که خطر بیثباتی بیش از هر زمان دیگری محتمل است.
رهبر گذار، در چنین مدلی، نه صاحب کشور، بلکه امین فرایند است؛ تعیینکنندهی نتیجه نیست بلکه تضمینکنندهی امکان انتخاب آزادانه است. این تمایز، تفاوت اساسی میان بازتولید قدرت شخصی و مدیریت مسئولانه گذار تاریخی است.
اگر این نقش بهدرستی تعریف و نهادینه شود، انقلاب شیر و خورشید میتواند از یک خیزش انقلابی به نقطه عطف برای تمرکز لازم برای بازسازی ساختار دولت ملی بدل شود. آینده ایران در گرو آن است که این تمرکز به شکلی مسئولانه و مبتنی بر رای ملت سامان بیابد. اگر رهبری گذار بتواند مشروعیت انتقال را تثبیت کند، آنگاه رویای احیای دولت ملی که دههها سرکوب شد، میتواند بار دیگر متجلی شود و صورت تحقق به خود گیرد.