فرانک و فریدون در شاهنامه؛
ریشههای اسطورهای دیاسپورای ایرانی
اَمرداد ۲۵۸۵ شاهنشاهی
فریدون: تینا قاضیمراد در این یادداشت، با بهرهگیری از مفهوم معاصرِ «دیاسپورا» میکوشد خوانشی تازه از فریدون و فرانک در شاهنامهی فردوسی ارائه دهد و نسبت آن را با مسئله مهاجرت اجباری و مقاومت در ایران امروز بررسی کند. «تینا قاضیمراد» دبیر سیاسی و سردبیر پیشین خبر در شبکه «منوتو» بوده است. او اکنون به عنوان مدیر دفتر ارتباطات و رسانهی شاهزاده رضا پهلوی فعالیت میکند. تینا قاضیمراد در سال ۲۰۱۶ جایزه «زن موفق آسیایی» در بریتانیا را در بخش رسانه از آن خود کرد. در کارنامه او ساخت مستند برجسته «آریامهر» نیز به چشم میخورد.
دیباچه: تکرار تاریخ در آینه اساطیر
تاریخ و اساطیر ایران همواره در پیوندی ناگسستنی با یکدیگر زیستهاند. شاهنامهی حکیم ابوالقاسم فردوسی، صرفا روایتی از گذشتههای دور نیست، بلکه نقشهای ساختاری از روانشناسی سیاسی و اجتماعی جامعه ایران در مواجهه با استبداد است. یکی از درخشانترین و در عین حال غریبترین فرازهای این شاهکار، داستان هجرت فریدون است. فریدون را میتوان نخستین نمونه از «دیاسپورا» یا مهاجرت اجباری ایرانیان در تاریخ اساطیری دانست؛ هجرتی که نه از سر میل، بلکه به دلیل استیلای جادو، سرکوب و تخدیر جامعه توسط ضحاک صورت گرفت. بازخوانی این اسطوره در بستر تحولات سیاسی معاصر ایران، بهویژه با نگاهی به نقش ایرانیان خارج از کشور و مفاهیمی چون پروپاگاندا، زمینهساز تحلیلی عمیق از وضعیت کنونی است.
دوران ضحاک: سقوط اندیشه و سیطره جادو
حکومت ضحاک ماردوش در شاهنامه با یک ویژگی بنیادین توصیف میشود: تعطیلی عقلانیت، خوار شدن فضیلت و ارجمندی جادو. فردوسی این وضعیت را چنین به تصویر میکشد:
«هنر خوار شد، جادویی ارجمند / نهان، راستی آشکارا گزند»
در این دوران، حقیقت پنهان میشود و گزند و آسیب به عنوان امر روزمره آشکار میگردد. جادو در معنای اساطیری آن، همان کارکردی را دارد که امروز در علوم سیاسی تحت عنوان «پروپاگاندا»، «روایتسازی جعلی» و «تخدیر افکار عمومی» شناخته میشود. ضحاک برای بقای خود نیازمند مغز جوانان (نیروی محرکه جامعه) است، همانطور که ساختارهای تمامیتخواه معاصر برای بقا، آینده و پتانسیل نسل جوان را قربانی میکنند.
نقطه عطف داستان از یک کابوس آغاز میشود؛ ضحاک در خواب میبیند که فریدون با گرز گاوپیکر بر سرش میکوبد. او سراسیمه از خواب میپرد، در حالی که در همان لحظه فریدون متولد شده است:
«خجسته فریدون ز مادر بزاد / جهان را یکی دیگر آمد، نهاد»
ضحاک برای پیشگیری از این سرنوشت، دست به جنایت میزند و آبتین، پدر فریدون را به قتل میرساند. این آغاز چرخه خشونت عریانی است که هدف آن ریشهکن کردن هرگونه جوانهی تغییر در خاک وطن است.
فرانک و فریدون: نخستین دیاسپورای ایرانی در شاهنامه
با کشته شدن آبتین، فرانک، مادر فریدون، برای حفظ جان فرزند و آینده ایران، تصمیمی تاریخی میگیرد. او تن به مهاجرت و غربت میدهد. فردوسی که عاشق ایران است، از زبان فرانک، ایرانِ ضحاکزده را که مسخ شده و تحت سیطره پروپاگاندای استبداد است، «خاک جادوستان» مینامد:
«ببُرم پی از خاک جادوستان / شوَم با پسر، سوی هندوستان»
این تصمیم، فریدون و فرانک را به نخستین نمونه دیاسپورای ایرانی در شاهنامه بدل میکند. فرانک، فرزندش را در غربت و به دور از آلودگیهای نظام ضحاکی پرورش میدهد تا اصالت، هویت و توان او برای روز موعود حفظ شود. این هجرت، نماد زنده ماندن شعله مقاومت در خارج از مرزهای جغرافیایی است؛ بستر و پناهگاهی امن برای سازماندهی مجدد نیروهای اصیل.
کاوههای زمانه: طوفان دیاسپورا در برابر نیرنگ جمهوری اسلامی
در دنیای معاصر، ایرانیان خارج از کشور نقشی مشابه کاوه و یاران او ایفا کردهاند که یاریرسانانِ فریدون بودند. در نقطهی مقابل جبهه بیداد جمهوری اسلامی، جامعهی چند میلیونی دیاسپورای ایرانی ایستاده است که در پیشانی و خط مقدم آن، شاهزاده رضا پهلوی به عنوان فریدون زمان، نماد پیوند با اصالت تاریخی و محور همبستگی ملی تلقی میشود.
رژیم حاکم در وقایع فاجعهبار ۱۸ و ۱۹ دیماه ۱۴۰۴ مرتکب بزرگترین کشتار خیابانی تاریخ معاصر جهان شد و همزمان ارتباط کشور را با جهان قطع کرد تا در سکوت خبری، صدای ملت بیسلاح ایران را خفه کند. در این میان، لابیهای رسانهای رژیم در رسانههای چپ جهانی به توجیه و تطهیر رژیم پرداختند تا بر این دریای خون، خاک بپاشند و همچون دفن کردن پیکر جاویدنامان، خاطره این جنایات را از حافظه جمعی پاک کنند.
اما کاوههای زمانه، یعنی ایرانیان خارج از کشور، این توطئه را خنثی کردند. آنها ماهها در خیابانهای سراسر جهان ایستادند و پژواک صدای داخل شدند. طوفان برف سنگین و سرمای طاقتفرسای کانادا در برابر عزم استوار آنان کاهی بیش نبود. اوج این حماسه در تجمعات بینالمللی مانند مونیخ رقم خورد؛ جایی که نزدیک به ۳۰۰ هزار تن از ایرانیان آزاده با حضور بینظیر خود، عملا گواهی مرگ خامنهای و سقوط مشروعیت نظام ضحاکی را امضا کردند و به جهان نشان دادند که مشروعیت رژیم ماردوش به پایان رسیده است.
فروپاشی نیرنگ: شرط لازم برای سقوط ضحاک
شاهنامه به ما میآموزد که نظام ضحاکی زمانی فرو میپاشد که ملت از سیطره جادو و فریب او آزاد شوند. تحول اساسی زمانی رخ میدهد که ارتش و مردم از زیر سایه سنگین روایتهای دروغین خارج میشوند:
«سوی لشکر آفریدون شدند / ز نیرنگ ضحاک بیرون شدند»
رها شدن ملت از نیرنگ ضحاک، کاتالیزور اصلی سقوط او بود. اوج پروپاگاندای سیاسی ضحاک، تنظیم «محضر» یا همان استشهادنامهی اجباری بود که در آن از بزرگان کشور میخواست گواهی دهند او پادشاهی دادگر است. این «سندسازی رسمی» دقیقا همان کارکرد رسانههای توتالیتر معاصر را دارد که تلاش میکنند مشروعیتِ ازدسترفته را با اعترافات و گواهیهای ساختگی بازسازی کنند. پاره کردن این محضر توسط کاوه آهنگر، نقطه عطفِ فروپاشی این روایت جعلی بود و پیوند خوردن اعتراض میدانی درون کشور با نیروی دیاسپورای ایرانی در بیرون کشور، که هویت و امکان بازگشت خود را بیرون از جغرافیای ضحاکی حفظ کرده بود؛ نیرویی که در سیمای فریدون ظهور میکند.
در فضای سیاسی امروز ایران نیز، نظام متعفنِ غرق در خرافه و جادوی جمهوری اسلامی، قدرت خود را از «نیرنگ» یا همان پروپاگاندای پیچیده خود میگیرد. این نیرنگ، چندوجهی است و سوپاپهای اطمینان متعددی دارد: از بازی کاذب «اصلاحطلبی» و چهرههایی چون «محمد خاتمی» گرفته، تا سلبریتیهای مجریِ عادیسازی و شبکههای نفوذ و نیروهای صادراتی نظام در خارج از کشور. نیرنگ ضحاک برای هر صدای واقعی نسخهای بدلی ساخته است.
بخش دیگری از این نیرنگ، «ملیگرایی جعلی» است؛ ترفندی از جنس رویکرد کسانی که جنایتکاری چون «قاسم سلیمانی» را با دلاوران اساطیری تاریخ ایران شبیهسازی کرده و او را «سردار عارف» خواندند تا جنایات قاسم سلیمانی و امثال او را زیر نقاب دفاع از وطن پنهان کنند. نیرنگی، همچون «جنوبجنوب کردنِ» قاتلانی که خود، فرزندان بپاخاستهی جنوب ایران را به خاک و خون کشیدند.
عبور از نیرنگ و طلوع آزادی
جمهوری اسلامی به جادوی رسانهای و فریب افکار عمومی تکیه دارد. شاهنامه صراحت دارد که فریدون، زمانی جهان را نو و مشحون از آزادی و داد میکند که جامعه به طور کامل از زنجیر این فریبها رها شود. با بایکوت لابیها، شناخت چهرههای پنهان پروپاگاندا، مرزبندی صریح با خائنان و پیوند میان نیروی پرخروش داخل و دیاسپورا در خارج و پشتیبانی بیامان آن، جادوی رژیم، باطل خواهد شد. عبور از این نیرنگهای چندلایه، همان لحظهای است که در آن، فریدون به یاری کاوههای زمان آزادمان خواهد کرد و ایران را به صاحبان راستین خود - یعنی ملت ایران - باز خواهد گرداند.