فضای فکری حاکم بر دانشگاه؛ پیش از غائلهی ۵۷
بهزاد مهرانی
فضای فکری حاکم بر دانشگاه؛ پیش از غائلهی ۵۷
بهزاد مهرانی
اسفند ۲۵۸۴ شاهنشاهی
فریدون: بهزاد مهرانی، تحلیلگر سیاسی مقیم آمریکا و فعال سابق سیاسی است، که در ایران نیز به دلیل فعالیتهای سیاسی بازداشت شده بود. از او پیشتر نیز یادداشتهایی در «فریدون» منتشر شده بود. مهرانی که در رسانههای فارسیزبان نیز تحلیلهای خود را درباره مسائل سیاسی و اجتماعی ایران ارائه کرده، در متن حاضر، از خواستههای خیزش اسفند ۲۵۸۴ در دانشگاههای ایران استقبال میکند و با توجه به فضای حاکم بر دانشگاه در پیش از ۵۷، آن را «بازپسگیری دانشگاه» مینامد. به همین بهانه او به توضیح فضای حاکم بر دانشگاهها در دهههای ۴۰ و ۵۰ خورشیدی میپردازد.
در روزهای گذشته، دانشگاه نیز غرق در انقلاب بود؛ مبارزهای همزمان سلبی، علیه جمهوری اسلامی، و ایجابی، درخواست بازگشت پهلوی. در واقع، نام عمل این روزهای دانشجو و دانشگاه را میتوان «بازپسگیری دانشگاه» از ایدئولوژیهای ویرانگرِ ضد توسعه، ضد رفاه و ضد آزادی دانست.
همان دانشگاههایی که امروز در آنها دانشجویان شعار «پهلوی برمیگرده» و «جاوید شاه» سر میدهند، قرار بود با برنامههای حکومت شاه، زیربنای توسعهی ایران جدید باشند. اما همین مکانها در آن زمان شاهد نسلی از دانشجویان بودند که نهتنها دغدغهی توسعه و رفاه نداشتند، بلکه اساسا آن را امری مذموم تلقی میکردند.
هستههای اولیهی سازمان مجاهدین خلق عمدتا از میان دانشجویان فنی دانشگاهها شکل گرفت. برای نمونه، «محمد حنیفنژاد» در رشته مهندسی ماشینآلات کشاورزی در دانشکده کشاورزی دانشگاه تهران تحصیل کرده بود و بعدها شبکه جذب نیرو را عمدتا در میان دانشجویان رشتههای مهندسی سازمان داد. «سعید محسن» و «اصغر بدیعزادگان» نیز هر دو از دانشکده فنی دانشگاه تهران بودند. چهرههای شاخص سازمان چریکهای فدایی خلق مانند حمید اشرف، بیژن جزنی و امیرپرویز پویان نیز تحصیلات خود را در دانشگاههای تهران گذرانده بودند.
دانشجویان مخالف پادشاهی پهلوی چه میخواستند؟
بیایید فرض کنیم که محمدرضاشاه این دانشجویان مخالف خود را فرا میخواند و میگفت: قرار است از این پس، با داشتهها و دانستهها و آمال و آرزوهای شما، این مملکت اداره شود. در این صورت چه چیز عاید مملکت و ایرانیان میشد؟ قرار نیست با فریاد و برچسبزدن گذشته را توضیح دهیم. برای فهم آنچه در دهههای ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰ در ایران رخ داد، کافی است از یک پرسش ساده آغاز کنیم: دانشجویان مخالف محمدرضاشاه چه میخواستند و چه تصوری از آیندهی ایران داشتند؟
دانشگاه جدید در ایران، از زمان تاسیس دانشگاه تهران در ۱۳۱۳ تا شکلگیری دانشگاه صنعتی آریامهر در ۱۳۴۴، صرفا یک نهاد آموزشی ساده نبود. این مجموعهها بخشی از یک طرح کلان برای ساختن ایران مدرن بودند؛ طرحی با هدف پرورش نیروهای متخصص برای ادارهی دولت جدید و پیشبرد اقتصاد صنعتی کشور. قرار بود پزشک، مهندس، مدیر و برنامهریز تربیت شود؛ یعنی همان قشری که موتور فکری و اجرایی توسعه محسوب میشود.
اما رخدادی ظاهرا متناقض اتفاق افتاد: همین دانشگاهها، بهویژه دانشکدههای فنی، به مهمترین کانونهای تولید نیروهای انقلابی و مسلح بدل شدند. دانشجویانی که قرار بود موتور صنعتیشدن ایران باشند، تبدیل شدند به سازماندهندگان چریک شهری.
اینجاست که طرفداران غائلهی ۵۷ به دروغ میگویند اینان به دنبال آزادیهای سیاسی بودند و چون فضا بسته بود، دست به سلاح شدند. اما کافی است به خواستهها و باورهای این انقلابیون بنگریم تا دریابیم که آنان جز به نابودی «امپریالیسم» و «صهیونیسم جهانی»، غربستیزی و از همه مهمتر «آرمان فلسطین» نمیاندیشیدند و در پی آن بودند که ایران را هزینهی این ایدئولوژیهای ناکجاآبادی کنند. مخالفتشان با شاه نیز از آن رو بود که او را وابسته به آمریکا، غرب و اسرائیل میدانستند.
«لطفالله میثمی» در جلد اول خاطراتش با عنوان از «نهضت آزادی تا مجاهدین خلق»، خاطرهای از محمد حنیفنژاد، مراد، محبوب و باجناق خود نقل میکند که از او درباره معنای واژه «لغو» در آیهٔ «وَالَّذینَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ» پرسیده میشود و حنیفنژاد پاسخ میدهد که برخی شطرنج و موسیقی را لغو میدانند، حال آنکه «لغو اصلی» آن است که انسان کار اصلی را رها کرده و به کار فرعی بپردازد؛ مثلا در شرایطی که مبارزه با رژیم شاهنشاهی اصل است، به ساختن پارک و جاده مشغول شود. (۱)
میثمی سپس نقل میکند که وقتی گفته شد نظام اصلاحاتی انجام میدهد که مفید است، حنیفنژاد پاسخ داد: «همین لغو است. آدم، نظام شاهنشاهی فاسد را نادیده بگیرد و بگوید آنها اصلاحات و جادهسازی میکنند». (۲)
برای این جماعت فنیخوانده، توسعه و رفاه معنای مثبتی نداشت. اکثر آنان علوم انسانی نخوانده بودند و مبانی نظری خود را از مارکسیسم و اندیشههای چپ گرفته بودند. همانند مارکسیستها، جهان را یک «سیستم قابل طراحی» میدیدند و جامعه را همچون ماشینی تصور میکردند که میتوان آن را درهم کوبید و از نو ساخت. مذهبیهایشان نیز این نگاه را از قرائت ایدئولوژیک از قرآن و روایتهای دینی استخراج میکردند.
اگر به «متفکران» و «روشنفکرانی» رجوع کنیم که این دانشجویان فنی ضدشاه از آنان الهام میگرفتند، بهتر میتوان فهمید نظریههای سیاسی خود را از کجا میآوردند. با رجوع به آثار و خاطرات انقلابیون ۵۷ از هر طیف، درمییابیم کسانی چون «محمود طالقانی»، «مهدی بازرگان»، «یدالله سحابی»، «علی شریعتی»، «حاج یوسف شعار» و رهبران ایدئولوژیکی چون مائو، لنین، استالین، خمینی، کاسترو و امثال آنان معلمان معرفتی ایشان بودند. حتی مذهبیهای این طیف میکوشیدند مائو و لنین و کاسترو را موحد و خداپرست معرفی کنند، زیرا ستیز اصلی را با غرب و آمریکا تعریف میکردند.
«بهمن بازرگانی»، از اعضای هستهی مرکزی سازمان مجاهدین خلق، دربارهی اهمیت مائو در سازمان میگوید: «تضاد مائو شاید مهمترین و تاثیرگذارترین کتابی بود که در تشکیلات، خط به خط خوانده و بحث میشد؛ حتی یک خطش را هم ول نمیکردیم…». (۳) «محمد محمدی گرگانی» نیز در خاطرات سیاسی خود مینویسد که مجاهدین، کمونیستها را موحد میدانستند: «مجاهدین معتقدند جوهر مذهب، نفی استعمار است و مارکسیستها هم نافی استعمار هستند. پس مارکسیستها عملا موحد هستند…». (۴)
این افراد فیلسوف سیاسی نبودند و آموزش منظم نظریه سیاسی ندیده بودند، اما برای سرنگونی یک نظام سیاسی و ساختن جامعهای جدید «برنامه» داشتند.
ریشههای فکری این دانشجویان چه بود؟
۱. مارکسیسم سادهشده: ایدئولوژی آمادهی مصرف
نخستین منبع، مارکسیسم بود؛ نه مارکسیسم دانشگاهی، بلکه نسخهای سادهشده و انقلابی از مارکسیسم لنینی و مائویی. نظریهی «کانون انقلابی» (Foco theory) چهگوارا و «رژی دبره» تاثیر جدی بر ذهن بسیاری از دانشجویان گذاشت. ایده این بود که یک گروه کوچک پیشاهنگ با عملیات مسلحانه میتواند جامعه را به انقلاب بکشاند، حتی اگر شرایط عینی انقلاب فراهم نباشد. این مدل برای ذهن مهندسی جذاب بود: یک طرح عملیاتی با ورودی و خروجی مشخص. سیاست، بهجای فرآیندی پیچیده، به پروژهای فنی تبدیل شد.
۲. اسلام سیاسی: طالقانی، بازرگان و شریعتی
مارکسیسم بهتنهایی توضیحدهندهی ماجرا نیست. منبع دوم، اسلام سیاسی بود. مهندس مهدی بازرگان و آیتالله محمود طالقانی کوشیدند اسلام را بهعنوان ایدئولوژی اجتماعی ـ سیاسی عرضه کنند. بازرگان مفاهیم دینی را با زبان علمی و مهندسی بازنویسی میکرد و دین را چون «سیستمِ» دارای نظم و کارکرد اجتماعی معرفی مینمود. طالقانی نیز با تفسیر اجتماعی از قرآن، مفاهیمی چون «عدالت طبقاتی» و مبارزه با «استکبار» را وارد ادبیات دینی کرد. سپس علی شریعتی مفاهیم شیعی مانند «شهادت» و «قیام» را با ادبیات انقلابی مارکسیستی پیوند زد.
از ترکیب آنچه شاه «ارتجاع سرخ و سیاه» مینامید، گروهی پدید آمد که نه روحانی سنتی بودند و نه روشنفکر کلاسیک، بلکه دانشجویان فنی ایدئولوژیک بودند که جامعه را سازهای مهندسی میدیدند و نام پروژهشان را «انقلاب» گذاشتند. توسعهی اقتصادی ذیل حکومت پهلوی برای آنان نه تنها ارزش مثبت نداشت، بلکه نشانهی وابستگی به «سرمایهداری جهانی» تلقی میشد؛ مفهومی برگرفته از ادبیات مارکسیستیِ «وابستگی» که بعدها در شعار «استقلال» انقلاب اسلامی تجلی یافت.
دوگانهی توسعه دموکراتیک و رستگاری انقلابی
به بیان دیگر، تضاد اصلی نه میان دانشگاه و حکومت، بلکه میان پروژهی توسعهی تکنوکراتیک دولت و ایدئولوژی «رستگاری انقلابی» بود. مجاهدین خلق از دل «نهضت آزادی» زاده شدند. بنیانگذاران سازمان - محمد حنیفنژاد، سعید محسن و اصغر بدیعزادگان - با این پرسش مواجه بودند که چرا در کشورهای مسلمان انقلاب رخ نمیدهد، اما در چین، کوبا و ویتنام رخ میدهد؟ پاسخ آنان این بود که مسئله در ایدئولوژی است. آنها به این نتیجه رسیدند که مشکل جامعهی ایران، صرفا فقر یا استبداد نیست، بلکه فقدان یک جهانبینی انقلابی منسجم است و در نهایت به «اسلامیسازی مارکسیسم» بهعنوان علم مبارزه رسیدند.
اگر مارکسیستها از «طبقه استثمارگر» سخن میگفتند، مجاهدین آن را به «طاغوت» ترجمه میکردند؛ «طبقه استثمارشده» به «مستضعفین» بدل شد؛ «مبارزه طبقاتی» نام «جهاد» گرفت و «جامعه بیطبقه» به «جامعه توحیدی» تبدیل شد. اگر فداییان خلق تقریبا مستقیم از چهگوارا و دبره به چریک شهری رسیدند، مجاهدین ابتدا مارکسیسم اسلامی ساختند و سپس مبارزه مسلحانه را از دل آن بیرون کشیدند.
اکنون شاید بتوان به پرسش فرضی آغاز نوشته بازگشت: اگر این دانشجویان فنیِ اسلامی - مارکسیست قدرت را در دست میگرفتند، ایران به کجا میرسید؟ نویسنده معتقد است نسخهای از پاسخ این پرسش را از بهمن ۱۳۵۷ تاکنون تجربه کردهایم.
***
ارجاعات:
۱. میثمی، لطفالله. از نهضت آزادی تا مجاهدین خلق، جلد اول. تهران: نشر صمدیه، ص ۳۳۲
۲. همان
۳. بازرگانی، بهمن. زمان بازیافته: خاطرات سیاسی. تهران: نشر اختران، ص ۲۱۵
۴. محمدی گرگانی، محمد. خاطرات و تاملات در زندان شاه. تهران: نشر نی، ص ۳۷۵