مرجان ساتراپی؛ راوی رنج، ناآشنا با ریشههای آن
علی دادپی
مرجان ساتراپی؛ راوی رنج، ناآشنا با ریشههای آن
علی دادپی
خرداد ۲۵۸۵ شاهنشاهی
فریدون: علی دادپی مدرس و مشاور در رشته اقتصاد و تحلیلگر بازارها و اقتصاد ایران است. او دانشآموختهی مقطع دکترای اقتصاد از دانشگاه ویسکانسین-میلواکی در آمریکا است. دادپی دوره کارشناسی مهندسی را در ایران در دانشگاه صنعتی آریامهر (شریف) گذرانده است. تاریخ و تحلیل روند رویدادها، حوزه مورد علاقهی علی دادپی است. در این یادداشت کوتاه، که در پی درگذشت «مرجان ساتراپی» نوشته شده است، علی دادپی دیدگاه و ارزیابی خود را با خوانندگان در میان میگذارد.
چطور میشود از سیاهیها و دردها گفت، وقتی همه داستانها و روایتهای رسمی میکوشند تا درد را مقدس و مرگ را حق بدانند؟ دهه ۶۰ دههای نبود که بشود در آن شکایت کرد. همهچیز در راه اسلام بود. همهچیز ریشه در یک باور خام به تقدس فقه و داستانهای گذشتهای دور داشت.
کتاب «پرسپولیس» تازه منتشر شده بود و تکههایی از آن در سایت «ایرانیان دات کام» منتشر شده بود. خریدمش. دانشجو بودم و در میلواکی، دور از ایران. روزها هوای نمدار شهر، آغشته به رطوبت دریاچه میشیگان، به صورتم میخورد. درسها را دوست داشتم و درس دادن را.
کتاب را باز کردم، دو صفحه خواندم و در کشوی میز گذاشتمش. درد برگشته بود و همه آن حسهای کودکی؛ ترس، سردرگمی و هراس از آن خطرهای پنهانِ واقعی. «مرجان ساتراپی» راهی برای روایت تجربهای مشترک پیدا کرده بود. خواندن کتابش شش ماه وقت برد. گاهی فقط دو صفحه از آن برای یک هفته کافی بود.
وقتی یک استاد تاریخ خاورمیانه دعوتم کرد تا به کلاسش بروم، فقط یک جمله داشتم: «اینها برای شما تاریخ است و برای نسل من، زندگی ما.» آن روز یادمان آمد که چقدر درد کشیده بودیم و چه ظلمهایی را دیده بودیم.
صدای جیغها و فریادهای زن همسایه برایم زنده شد؛ زمانی که خبر کشته شدن پسر سربازش را در جبهه غرب، در سال ۱۳۶۷، برایش آورده بودند. بعد، صدای فریادهای دخترش را به یاد آوردم که چند سال بعد، گشت ارشاد در بلوار شهرداری مهرشهر، به زور میخواست او را سوار خودرو کند.
منِ کودک، و هزاران نوجوان و کودک ایرانی دیگر، حتی نمیدانستیم که حق داریم خشمگین باشیم و فریاد بزنیم: «اینها همه دروغ است.» مرجان ساتراپی یادمان آورد که همه ما یک شبِ سیاه را تجربه کرده بودیم و حق داشتیم خشمگین باشیم.
با این حال مرجان روایتگر تاریخ نبود؛ او راوی عواطف و احساسات طبقه متوسط روشنفکری بود که نتوانسته بود بین ایدئولوژی و واقعیت، بین آنچه که باید باشد و آنچه که بود تفاوتی ببیند. در آن سالها، روایت رسمی حکومت از یکسو و روایت بسیاری از مخالفان شاه از سوی دیگر، چنان بر فضای فکری ما سایه انداخته بود که کمتر کسی جرئت میکرد بیرون از این دو روایت فکر کند. دو روایتی که یک ریشه مشترک داشتند. ساتراپی و بسیاری از همنسلان و همفکرانش نیز، بهگمان من، بخشی از همین فضای فکری بودند. آنان از ترس، سرخوردگی، خشونت و سیاهی پس از انقلاب گفتند، اما کمتر به این پرسش پرداختند که نگاه ایدئولوژیک و ضدتاریخی آنان چگونه به خاموششدن روشنایی انجامید. وقتی همه جهان در چشم آدمی سیاه میشود، گاهی فراموش میکند که خودش نیز ممکن است سهمی در همان تاریکی داشته باشد.
شاید شهرت او، شهامت او در بیان داستانی متفاوت و موفقیتهای گوناگون، در کنار شک ما به واقعیت تاریخی خودمان، موجب شد تا او سالها از نقد در امان بماند. اما زمانی که از درد میگوییم، زمانی که ترس را به خاطر میآوریم، زمانی که کشتههایمان را میشماریم، ناخودآگاه به دنبال علت آن میرویم و از خود میپرسیم: «برای چه؟» کتابها و فیلمهای او به من شهامت داد تا درباره تاریخ بپرسم، بخوانم و مقایسه کنم. برای خیلیها، این نخستین گام در راه کشف منشا و ریشه تراژدیای بود که در سال ۱۳۵۷ آغاز شد.
ساتراپی گام اول را برداشت، اما در همان فضای فکری باقی ماند. او حتی تا آنجا پیش رفت که حکومت جمهوری اسلامی را مانند سایر دولتها بداند. شاید آن دختر شورشی به یک آنارشیست سیاسی تبدیل شد که هنوز در جستوجوی زنی ناشناس بود تا همای اقبال بر شانهاش بنشیند و به قدرت برسد. مانند همیشه، او از احساسات، آرزوها و کابوسهایش میگفت، نه از واقعیت؛ و این چیزی است که هرگز نباید درباره او فراموش کرد.
حالا رفته است. کاش مانده بود و زندگی میکرد و با تصاویر سیاه و سفیدش به ما یادآوری میکرد که برخی چگونه فکر میکنند و چگونه احساس میکنند. اما حالا خاطرهاش به ما یادآوری میکند که اگر ایرانیان به «پاینده ایران» و «جاوید شاه» رسیدهاند، بخشی از آن به خاطر ذهنیتی است که درد را فهمید و فریاد زد، اما منبع درد را انکار کرد.
برای آن فریاد بلند، همیشه سپاسگزارش هستم، اما میدانم مردم ما راه خود را یافتهاند؛ راهی که به «پارسه» میرسد و به آن هویتی که انکارش، تراژدی دختری به نام مرجان را رقم زد.