ایران و استثناگرایی وجدان غرب
آناتومی رویکرد غرب مقابل انقلاب ملی ایران
اردیبهشت ۲۵۸۵ شاهنشاهی
فریدون: ایرج لهراسبی دانشآموخته کارشناسی ارشد IT و کامپیوتر در ایران و نروژ است. او پژوهشگر حوزه علوم داده با تمرکز بر روی تحلیل شبکههای اجتماعی بوده، و به عنوان یک کنشگر سیاسی در حوزههایی همچون حقوق بشر و توانمندسازی جوامع حاشیهنشین فعالیت میکند. لهراسبی در این یادداشت میکوشد چرایی شکل نگرفتن همدلی گستردهتر در جوامع غربی با انقلاب ملی ایران را واکاوی کند.
آغاز
از دهه ۷۰ میلادی تا امروز، جهان شاهد دگرگونیهای ژرف و همهجانبه بوده است. نظم دوقطبی فروپاشیده، صفبندیهای ایدئولوژیک قدیم از هم گسسته، راست و چپ بازتعریف شدهاند و بسیاری از روایتهای سیاسی قرن بیستم فرو ریختهاند. با این همه، اما در یک نقطه انگار زمان متوقف مانده است: نگاه مسلط غرب به ایران!
هنوز هم بخش مهمی از رسانهها، محافل دانشگاهی، نهادهای سیاسی و افکار عمومی غرب، ایران را با همان الگوهای ذهنی دهه ۷۰ میفهمند؛ همان پیشفرضها، همان کینههای ایدئولوژیک و همان روایتهایی که روزی در دشمنی با پهلوی ساخته شدند و امروز با صورتبندی تازه علیه انقلاب ملی ایران و رهبر آن - شاهزاده رضا پهلوی - بازتولید میشوند.
حتی اگر با اغماض، رویکرد آن دوران غرب در قبال موضوع «ایران» را ناشی از ناآگاهی و کوتاهی افق دید نقشآفرینان بدانیم، اصرار بر ادامه آن در عصر حاضر و از پس پنج دهه تجربه هولناک جمهوری اسلامی، چیزی جز ایستایی اندیشه و انحطاط اخلاقی نیست. بر این اساس، پرسش امروز ما این نیست که چرا غرب ایران را نمیشناسد، بلکه باید این باشد که چرا پس از این همه تجربه، غرب هنوز حاضر به پذیرش واقعیت ایران نیست.
نقد پهلوی در بستر ایدئولوژی
برای فهم این کژتابی تاریخی، باید به بستر شکلگیری آن باز گشت. در اوج جنگ سرد، برای بخش مهمی از جریانهای روشنفکری، رسانهای و سیاسی غرب، ایران نه یک جامعه کهن با مسیر توسعه خاص خود، بلکه نمادی آماده و سهلالوصول بود: دولتی در مدار نظم ضدکمونیستی و متحد آمریکا، در کشوری با توسعه شتابناک که میشد همه نفرت ایدئولوژیک از امپریالیسم و سرمایهداری را بر آن فرو افکند.
در بطن تخیل چپ آن روزگار، «جهان سوم» به نوعی کانون معنا و فضیلت سیاسی بود و تقابل میان «امپریالیسم» و «ملتها و جنبشهای رهاییبخش جهان سوم» به یکی از چارچوبهای اصلی فهم سیاست جهانی بدل شده بود.
در چنین بستری، برای بخش مهمی از این جریان، حکومت پهلوی پیش از آنکه در متن واقعیت تاریخی و اجتماعی ایران سنجیده شود، به عنوان نماد نظمی وابسته به امپریالیسم شناخته میشد و همین قاب ذهنی بود که ضدیت با پهلوی را از سطح مخالفت سیاسی فراتر برده و به بخشی از هویت فکری و حافظه تاریخی این جریان تبدیل کرد.
همین منطق در ذهنیت چپ ایرانی نیز، چه در نسخه مارکسیستی و چه در رونوشتهای اسلامی آن، به شکلی خامتر و هیجانیتر بازتولید شد. در این میان، نباید نقش روشنفکری چپزده و رمانتیک ایرانی را نادیده گرفت؛ جریانی که هویت خود را در مخالفت با نظم حاکم میجست و کارکرد عمده آن، دراماتیزه کردن فضای نقد سیاسی و اجتماعی بود.
از منظر آن نگرش ایدئولوژیک، کارنامه حکومت پهلوی نه بر پایه نتایج و دستاوردهایش، بلکه صرفا بر اساس جایگاه آن در میدان جنگ سرد داوری میشد. به همین دلیل، حتی اقداماتی چون برچیدن نظام فئودالی، گسترش آموزش رایگان، اعطای حق رای به زنان، توجه به محیط زیست، سهیم کردن کارگران در مالکیت صنعتی و... نیز نه به عنوان برنامههایی در جهت توسعه و عدالت اجتماعی، بلکه به عنوان امتداد پروژه نواستعماری امپریالیسم آمریکا تعبیر میشد.
خنجر حقوق بشر بر پهلویِ پهلَوی
در کنار ریشههای ایدئولوژیک پهلویستیزی، نباید از نقش لیبرالیسم حقوقبشری و تغییر اولویتهای دیپلماسی غرب غفلت کرد. در دهه ۷۰، حقوق بشر در غرب از یک مفهوم اخلاقی به یک زبان سیاسی پرنفوذ بدل شد. برخی از نهادهای شاخص حقوقبشری در همین دوره پا گرفتند و گفتمان حقوقبشری به یکی از مولفههای راهبردی سیاست آمریکا ارتقا یافت.
در بستر این تحولات، شاه دیگر تنها از منظر ایدئولوژیک نقد نمیشد، بلکه از زاویه روایتهای اغراقآمیز درباره سرکوب سیاسی نیز آماج حمله بود. از دل همپوشانی میان چپ ضد امپریالیست، رسانههای جریان اصلی و بخشی از نهادهای حقوقبشری، نوعی اجماع ضدپهلوی شکل گرفت که بعدا با راهبرد حقوقبشری و محاسبات ژئوپولیتیک دولتهای غربی گره خورد.
داوری درباره کارنامه حقوق بشری پهلوی، حتی امروز هم، غالبا از بستر واقعیات سیاسی و اجتماعی ایران پسا-قاجار جداست؛ در حالیکه، بخش مهمی از اکوسیستم سیاسی دوران پهلوی، متاثر از سنتها و هنجارهای ریشهدار اجتماعی و فرهنگی آن زمان بود. جامعهای که هنوز در لایههای عمیق خود از بدویت و دنیای قدیم فاصله زیادی نداشت و بسیاری از مولفههای یک جامعه مدنی پیشرفته در آن، در مراحل اولیه تکوین و رشد بود. در سطح فرهنگ عمومی، «چوب استاد» همچنان «به ز مهر پدر» بود و چماق جزو لوازم جانبی ضروری خودرو محسوب میشد؛ در عرصه کنشگری سیاسی اپوزیسیون هم، ترور، چریکبازی مسلحانه، و تقدیس و تئوریزه کردن خشونت، وجه غالب فعالیت جریانهای سیاسی مخالف را تشکیل میداد.
این قضاوت البته تنها بر بدفهمی تاریخی و اجتماعی استوار نبود، بلکه با سیاهنمایی و اغراق نیز تغذیه میشد. بخش مهمی از روایت ضدپهلوی بر بزرگنمایی نقش ساواک و خشونت سیاسی حکومت بنا شده بود. داستانهای هراسافکن و در عین حال مضحکی نظیر ماجرای خرس ساواک، محصول همداستانی و همدستی مخالفان شاه - از محافل روشنفکری و اسلامگراهای رادیکال تا گروههای چپ و شاخههای دانشجویی برونمرزی آنها - در تخریب وجهه حکومت پهلوی بود.
در این مسیر، از اغراق و افسانهسازی تا شهیدسازی و قدیسسازیهای دروغین، هر چیزی مباح بود. از دل همین آمیزه خصومت ایدئولوژیک، سیاهنمایی داخلی و آمادگی ذهنی غرب برای پذیرش آن بود که روایت ضدپهلوی به بخشی از حافظه تثبیتشده رسانهای و سیاسی نیمقرن اخیر بدل شد.
ایران و استثناگرایی وجدان غرب
دهههای ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ در بخش بزرگی از جهان، اوج رونق حکومتهای استبدادی، نظامی و اقتدارگرا بود؛ از اسپانیا، یونان و پرتغال در اروپا تا دیکتاتوریهای آمریکای لاتین، آفریقا و خاورمیانه. برخی از این رژیمها، حتی در وضعیت امروزیشان نیز، از حیث آزادیهای سیاسی و حقوق بشر فاصله زیادی با ایران دوران پهلوی دارند.
در اغلب کشورهای عربی، هنوز برخی از دستاوردهای دوران پهلوی در زمینه توسعه اجتماعی و حقوق زنان، در بهترین حالت، به عنوان چشمانداز آینده مطرح میشوند. با این همه، این ایران و حکومت پهلوی بود که بهطرزی غریب، بیش از بسیاری از آن رژیمها، در کانون حملات ایدئولوژیک، تبلیغات سیاسی و حساسیتهای گزینشی چپ جهانی و جریان حقوقبشری غرب قرار میگرفت.
دوگانگی پنهان در وجدان سیاسی غرب، زمانی آشکارتر میشود که رفتار این دولتها را در قبال خشونت سیاسی درون مرزهای خود به یاد آوریم. در همان سالها، اروپا با موجی از تروریسم روبهرو بود: از «RAF» در آلمان غربی و «بریگادهای سرخ» در ایتالیا تا «ارتش جمهوریخواه ایرلند» در بریتانیا و «اتا» در باسک اسپانیا. در همه این موارد، دولتهای اروپایی این پدیدهها را نه «اعتراض سیاسی»، بلکه تهدیدی علیه نظم عمومی و امنیت ملی میدانستند و با تمام ابزارهای ممکن با آنها برخورد میکردند.
اما همان دستگاه اخلاقی که آن برخورد را در برلین، رم، لندن و مادرید وظیفه دولتها میشمرد، برخورد حکومت پهلوی با گروههای چریکی و مسلح ایرانی را عمدتا در قالب «سرکوب» و «نقض حقوق بشر» روایت میکرد. آنچه در اروپا دفاع مشروع در برابر تروریسم بود، در مورد ایران، نشانه استبداد و بیاعتباری حکومت تلقی میشد.
غرب، جمهوری اسلامی و توهم اصلاحات
در فضای سردرگمی اواخر دهه ۷۰ میلادی، بخش مهمی از دیپلماسی غرب به این خطا افتاد که جایگزینی حکومت پهلوی با یک نیروی دینی، شاید نظمی کمهزینهتر و کمخطرتر برای ایران و منطقه پدید آورد. این خطا فقط به عدم حمایت موثر از شاه ختم نشد، بلکه به تسهیل عروج نیرویی انجامید که طی دهههای سپسین، به یکی از مخربترین رژیمهای تاریخ معاصر بدل شد. اما خطا در همانجا متوقف نماند. پس از ۵۷، دستگاه دیپلماسی غرب به جای بازنگری، به راهبرد مماشات، مهار و «اصلاح رفتار» جمهوری اسلامی روی آورد و هنوز هم بر همین مدار، بر استمرار راهبرد فاجعهبار خود پا میفشارد.
ایران، غرب و کلیشه استبداد شرقی
یکی از دشواریهای فهم رویکرد غرب درباره ایران این است که این رویکرد صرفا سیاسی نیست، بلکه گاه از پیشفرضهای تاریخی، معرفتی و شرقشناسانه نیز تاثیر میپذیرد؛ پیشفرضهایی چون «ذات استبدادی جوامع شرقی»، در تخیل سیاسی و فرهنگی غرب ریشهای دیرپا دارند.
در این انگاره، دموکراسی نه یک حق جهانشمول، بلکه عملا به صورت امتیازی تمدنی فهم میشود که غرب خود را حامل طبیعی آن میداند و دیگران را تنها در صورت کسب شرایطی مبهم و نامعین و احراز «بلوغ تاریخی» شایسته آن میشمارد. از همین رو، این پرسش که «آیا جامعه ایران آمادگی دموکراسی را دارد؟» صرفا نشانه ناآگاهی پرسشگر نیست، بلکه برآمده از این باور است که یک جامعه شرقی، پیش از مطالبه آزادی، نخست باید اهلیت خود برای آزادی را اثبات کند.
گذشته، چراغ راه آینده
برآیند همه آنچه گفته شد این است که رویکرد غرب به ایران، از یک سو ریشه در الگوهای تاریخی و کلیشههای ذهنی دارد و از سوی دیگر، با یک رشته مولفههای اختصاصی تشدید میشوند. در لایه عمومی، ایران تحت سیطره جمهوری اسلامی، علیرغم اذعان به وضعیت فاجعهبار انسانی آن، همچنان به صورت نمونهای طبیعی و همساز با تصور مانوس غرب از خاورمیانه توسعهنیافته دیده میشود؛ جامعهای که نیازمند تمرین و کسب آمادگی برای دموکراسی است. از همین رو، رنج جامعه ایران آنگونه که باید وجدان عمومی غرب را برنمیانگیزد. از دید ناظر غربی، این رنج میتواند موضوع «مدیریت بحران» و «اصلاح تدریجی» باشد، نه دلیلی برای اقدام قاطع و تغییر بنیادین.
در مواجهه با انقلاب ملی ایران، آن بدبینی عمومی و دیرپای غرب به امکان برپایی دموکراسی در یک جامعه خاورمیانهای، با چند عامل خاص درهم گره میخورد. نخست، برجستگی گرایش پهلویخواهی به عنوان چهره اصلی انقلابی که نام «شیر و خورشید» را بر خود گرفته است. دوم، روایت مخدوش از حکومت پهلوی است که هنوز در حافظه تاریخی معیوب غرب باقی مانده و بلافاصله به اینهمانیسازی شاهزاده با شاه فقید میانجامد.
در کنار این دو، نگاه متاثر از ریشههای فرهنگی و سیاسی یهودستیزانه در غرب - بهویژه در اردوگاه فکری چپ - به مسائل خاورمیانه نیز نقش پررنگی دارد؛ نگرشی که جمهوری اسلامی را به سبب حمایت از آرمان فلسطین، به چشم یک متحد ضمنی میبیند و از همین رو، همپوشانی منافع و همسویی راهبردی جریان ایرانگرا با اسراییل در سرنگونی آن را برنمیتابد.
حاصل این ترکیب فقط یک سوءتفاهم نظری نیست. در همین بستر است که روایت کذایی ضدپهلوی دوباره جان میگیرد، جایگاه رهبری شاهزاده به چالش کشیده میشود، به بهانه کثرتگرایی، بخشهایی از اپوزیسیون - که پهلویستیزی آنها از مخالفتشان با جمهوری اسلامی پررنگتر است - به طور مصنوعی برجسته میشوند و همچنان نسخه آشنای «اصلاح رفتار رژیم» جای ضرورت سرنگونی آن را میگیرد. در چنین وضعی، غرب خواهناخواه به یکی از عوامل تداوم وضعیت فاجعهبار کنونی بدل میشود.
تجربه به مردم ایران آموخته است که غرب در مسئله جمهوری اسلامی، بخشی از مشکل است. یکی از مهمترین آموزههای خیزش «زن - زندگی - آزادی» این بود که تنظیم چارچوب و اهداف مبارزه بر اساس ذائقه و معیارهای غرب، حاصلی نخواهد داشت جز فروکاستن مطالبات و تبدیل شدن به سوژهای گذرا در خیالبافیهای جریانهای اقلیتی و منبع الهام برای پرفورمنسهای آوانگارد در خیابانهای پاریس. در بعد عملی نیز، تمرکز بر مطالبات اقلیتی به تقویت پروژه اصلاح رژیم میانجامد.
انقلاب ملی ایران فقط با شناخت واقعبینانه غرب و به چالش کشیدن نقش آن در تداوم جمهوری اسلامی میتواند به راهبردی موثر برای تحمیل واقعیت انکارناپذیر خود به معادلات جهانی برسد؛ راهبردی که بر صراحت، رادیکالیسم و امتناع از سانسور و تقلیل مطالبات اصلی ملت ایران استوار است.