در مدل پادشاهی، حاکمیت ایدئولوژیک شانس ظهور نخواهد داشت
تیرماه ۲۵۸۵ شاهنشاهی
فریدون: «لیلا ناصری»، فعالیت حرفهای خود را از حوزه آهنگسازی آغاز کرد و سپس آن را به عرصه پژوهش تاریخی و نویسندگی گسترش داد. ناصری در سالهای اخیر تمرکز خود را بر نگارش مقالات پژوهشمحور گذاشته و مقالاتی در نشریاتی چون Spectator Australia و Australian Jewish News منتشر کرده است. کتاب «صد سال نوری» نیز از جمله آثار اخیر اوست که به مناسبت صدمین سال تاسیس سلسله پادشاهی پهلوی منتشر شده است. ناصری در این یادداشت کوتاه بر ظرفیت بالای نهاد پادشاهی برای تجلیبخشی به حاکمیت ملی تاکید میکند.
از نگاه بسیاری از ملیگرایان، علت اصلی مخالفت گروههای ایدئولوژیک با پادشاهی تنها یک اختلاف سیاسی نیست؛ این مخالفت به ماهیت نهاد پادشاهی ایرانی بهعنوان نهادی ملی و فراتر از جناحبندیهای سیاسی بازمیگردد.
پادشاهی ایرانی بر پایه هویت تاریخی و فرهنگی، تداوم ملی و یکپارچگی ایران استوار است. در چنین ساختاری، پادشاه نماد کشور و ملت است، نه نماینده یک حزب، مذهب یا ایدئولوژی خاص.
از همین رو، جریانهایی که مشروعیت خود را از ایدئولوژیهای سیاسی، مذهبی یا انقلابی میگیرند، معمولا با نهادی که هویت ملی را بر هویت ایدئولوژیک مقدم میداند، در تعارض قرار میگیرند. از نگاه این جریانها، وجود یک مرجع ملیِ مستقل از ایدئولوژی، میتواند مانعی در برابر انحصار سیاسی و فکری آنان باشد؛ به همین دلیل، رقابت با چنین نهادی اغلب تا جایی ادامه مییابد که در پی حذف کامل آن برآیند.
از دیدگاه ملیگرایان، جریانهای مارکسیستی در گذشته با تاکید بر مبارزه طبقاتی و بهرهبرداری از ناآگاهی بخشی از طبقات فرودست نسبت به هویت تاریخی و فرهنگی خود، هویت ملی را مسئلهای ثانویه و کماهمیت جلوه دادند و در عمل کوشیدند آن را به حاشیه برانند.
در سوی دیگر، جریانهای اسلامگرای سیاسی نیز مشروعیت حکومت را نه از ملت و تاریخ ایران، بلکه از تفسیر خاص خود از مذهب استخراج میکردند. از این منظر، هر دو جریان، با وجود اختلافات عمیق ایدئولوژیک، در یک نقطه به اشتراک رسیدند: مخالفت با نهادی که مشروعیت خود را از تداوم تاریخی، هویت ملی و اراده ملت ایران میگیرد.
به باور ملیگرایان، شورش سال ۱۳۵۷ برجستهترین نمونهی این همپیمانی بود؛ همپیمانیای که در آن نیروهای مارکسیست و اسلامگرا، با وجود اختلافات فراوان، در مخالفت با پادشاهی در کنار یکدیگر قرار گرفتند. از نگاه آنان، آثار این همگرایی همچنان پس از ۴۷ سال پابرجاست و دشمنی با هویت، تاریخ و باورهای ملی ملت ایران در اشکال گوناگون ادامه دارد.
از سوی دیگر، ملیگرایان بر این باورند که بازگشت نظام پادشاهی میتواند بخش مهمی از شکافهای موجود در سپهر سیاسی ایران را کاهش دهد، زیرا پادشاه را متعلق به همه شهروندان میدانند، نه نماینده یک حزب، گروه یا جریان سیاسی خاص. از نگاه آنان، پادشاهی میتواند بهعنوان نقطهای مشترک برای همبستگی ملی عمل کند و ورای رقابتهای جناحی قرار گیرد.
دقیقا به همین دلیل، برخی جریانهای سیاسی و ایدئولوژیک نگران هستند که در صورت شکلگیری چنین ساختاری، نفوذ سیاسی و انحصار فکری آنان کاهش یابد. از دیدگاه ملیگرایان، مخالفت این گروهها با پادشاهی صرفا یک اختلاف سیاسی نیست، بلکه تلاشی برای جلوگیری از احیای نهادی است که هویت ملی را بر هویتهای حزبی و ایدئولوژیک مقدم میداند.
به باور آنان، بسیاری از مخالفان پادشاهی در دهههای گذشته کوشیدهاند با روایتهای خاص از تاریخ معاصر ایران، نگاه جامعه به این نهاد را تغییر دهند. تولید فیلم، نگارش مقاله و انتشار کتاب بخشی از این تلاشها بوده است؛ تلاشهایی که از نگاه ملیگرایان با هدف تضعیف حافظه تاریخی ملت ایران و بازتعریف جایگاه پادشاهی در تاریخ معاصر صورت گرفته است.
اما ملیگرایان معتقدند نتیجه این کوششها برخلاف انتظار مخالفان بوده است. آنان به رویدادهای دیماه ۲۵۸۴ شاهنشاهی اشاره میکنند و بر این باورند که شعار «جاوید شاه» و دیگر نمادهای پادشاهی بار دیگر در فضای اعتراضی ایران حضور پررنگ یافت و نشان داد که حافظه تاریخی و هویت ملی همچنان در میان بخش مهمی از جامعه زنده است. از این منظر، نقطه قوت اصلی سامانه پادشاهی، یعنی پیوند آن با هویت ملی ایران، بار دیگر به چالشی جدی برای مبانی فکری و سیاسی مخالفان آن تبدیل شد.
به باور ملیگرایان، آنها نه تنها نتوانستند حافظهی ملی را پاک کنند بلکه خرد جمعی ملت ایران ،آنها را ایرانستیز نامید و شعار «مرگ بر سه فاسد» در سراسر ایران شنیده شد.
از نگاه هواداران سامانه و نهاد پادشاهی، در نهاد پادشاهی، حاکمیت ملی شانس استقرار و بقای بسیار بیشتری دارد و در مدل جمهوری، حاکمیت ایدئولوژیک مجال بیشتری برای حضور و بروز پیدا میکند. آنان معتقدند پادشاهی میتواند چارچوبی فراهم کند که در آن دولتها تغییر کنند اما نماد همبستگی ملی ، یعنی شاه ثابت و پایدار بماند و کشور از تجزیه و گسستگی در امان باشد؛ درست همان الگویی که امروز در کشورهایی مانند بریتانیا، ژاپن، سوئد، دانمارک و نروژ دیده میشود.
به همین دلیل، بسیاری از ملیگرایان باور دارند که مخالفت شدید برخی جریانهای ایدئولوژیک با نهاد پادشاهی، بیش از آنکه از نگرانی درباره دموکراسی سرچشمه بگیرد، ناشی از نگرانی آنان نسبت به از دست رفتن انحصار قدرت و نفوذ سیاسیشان در میان ملت ایران است.
از نگاه این گروه، پادشاهی در ایران صرفا یک شکل از حکومت نیست، بلکه نمادی از تداوم تاریخی، هویت ملی و پیوند نسلهای ایرانی با گذشته خویش است. به همین سبب، دفاع از پادشاهی برای بسیاری از ملیگرایان تنها دفاع از یک نظام سیاسی نیست، بلکه دفاع از بخشی از حافظه تاریخی و فرهنگی ایران به شمار میرود.
ملیگرایان بر این باورند که ایرانیان، از زمان فروپاشی شاهنشاهی ساسانی و کشته شدن یزدگرد سوم، همواره خاطره شکوه و اقتدار ایرانزمین را در حافظه تاریخی خود حفظ کردهاند؛ دریغی که بازتاب آن را فردوسی بزرگ در شاهنامه از زبان رستم فرخزاد چنین روایت میکند:
«دریغ این سر و تاج و این داد و تخت
دریغ این بزرگی و این فر و بخت»
از این منظر، آرمان بازگشت شکوه ایران نه یک خواست مقطعی، بلکه بخشی از یک آرزوی تاریخی و دیرپا در حافظه ملی ایرانیان است. از همین رو، بسیاری از ملیگرایان باور دارند که آیین شهریاری، که آن را مظهر فر و شکوه ایران میدانند، بار دیگر در ایرانزمین جایگاه خود را باز خواهد یافت و امید دارند که آنچه فردوسی سروده است، بار دیگر تحقق یابد:
«که گردون نگردد بجز بر بهی
به ما بازگردد کلاه مهی»