شاهزاده در مونیخ، دیاسپورا در خیابان
بازگشت «بدنهای اجتماعی تبعیدشده» در سیاسیترین عاشقانهی جهان
جلال حیدرینژاد
شاهزاده در مونیخ، دیاسپورا در خیابان
بازگشت «بدنهای اجتماعی تبعیدشده» در سیاسیترین عاشقانهی جهان
جلال حیدرینژاد
بهمن ۲۵۸۴ (۱۴۰۴)
فریدون: جلال حیدرینژاد، دانشآموختهی رشتهی علوم اجتماعی در مقطع کارشناسی از دانشگاه تهران است. او پیشینهی روزنامهنگاری در ایران داشته و از جمله، بنیانگذار و سردبیر مجله الکترونیکی «عطف» بوده است. از او همچنین مجموعه داستانهای کوتاه نیز منتشر شده است. جلال حیدرینژاد در این یادداشت، فراخوان شاهزاده رضا پهلوی برای حضور گسترده ایرانیان در روز ۱۴ فوریه ۲۰۲۶ در خیابانهای شهرهای جهان در راستای پشتیبانی از انقلاب ملی ایران را موضوع تامل خود قرار داده است.
بازگشتِ ارواحِ راندهشده به بدنهای تبعیدی
در تراژدیهای اساطیریِ جهانِ کهن، روایتی تکاندهنده وجود دارد: «هیچ انسانی را نمیتوان بهراستی تبعید کرد؛ چرا که بدنهای راندهشده، روزی به شکلِ ارواحی انتقامجو بازمیگردند تا تختِ استبدادی را که مشروعیتش را از دست داده، به لرزه درآورند.» امروز، این استعاره برای ما ایرانیان به یک واقعیتِ ملموس و عینی بدل شده است؛ واقعیتی که ریشه در ایرانستیزیِ عمیق و سیستماتیکِ یک حاکمیتِ مستبدِ دینی دارد. حکومتی که در طول ۴۷ سال، با ابزارِ ارعاب و نفی، فردفردِ ما را یا به هجرتِ ناگزیر واداشت و یا تبعید را بر ما تحمیل کرد تا ما پراکنده و سرگردان شویم؛ تا در جغرافیایِ غریبِ جهان آواره بمانیم و از کالبدِ «روحِ جمعیِ ایران» فاصله بگیریم. رویایِ جاعلانه آنها این بود که ما ابتدا در «جهانِ ناایرانی» مستحیل و فراموش شویم و سپس، آرامآرام، ایران را در خود فراموش کنیم.
ظهور ایرانیان در «لحظهی وجودی»
اما آنچه این رژیم قرونوسطایی، جاهل و جاعل درنیافته بود، رازِ ماندگاریِ این سرزمینِ کهنِ آریایی در طولِ هزارههاست. شکوهِ این ماندگاری، نخست در کالبدی بود گسترده و رنگبهرنگ که تمام اقوام و زبانها را چون اندامهای یک پیکر در خود جای میداد؛ و مهمتر از آن، در «روحِ جمعیِ» نامیرایی بود که فراتر از زبان و قوم، چیرگی داشت و ایرانیان را به هم پیوند میداد.
و اینگونه شد که تبعید، برای ما ایرانیان نه یک جابهجاییِ جغرافیایی، بلکه به یک «لحظهی اگزیستانسیالیستی» (وجودی) تبدیل شد. در نقطهای که حکومت میپنداشت ما را به «نیستی» و «عدم» پرتاب کرده است، ما با پرسشِ بنیادینِ «بودن یا نبودن» روبرو شدیم. این تبعیدِ اجباری، ما را به لایههای عمیقِ هویتمان پرتاب کرد؛ جایی که فهمیدیم ایران، نه یک مرزِ محصور، بلکه یک «شیوهی بودن و زیستن» است. بودن و زیستنی که مونیخ، تورنتو، لسآنجلس و تمام شهرهای جهان را میزبانِ بدنهای تبعیدشدهی ما خواهد کرد؛ و این ظهور، علاوه بر یک کنشِ سیاسی، به لحظهی تجلیِ دوبارهی آن روحِ جمعی در کالبدِ بدنهای تبعیدشده در ترازِ جهانی تبدیل میشود. ما ایرانیان در ۱۴ فوریه ۲۰۲۶ از خاکسترهای تبعید برمیخیزیم تا ثابت کنیم که «ایران»، آنجاست که روحِ ایرانی در برابرِ زوال و فراموشی، آگاهانه انتخاب میکند که باشد.
شاهزاده در مونیخ؛ جابهجاییِ نمادینِ قدرت
درست در روز و لحظهای که ارواحِ راندهشدهی ایرانیان به کالبدِ اجتماعیِ تبعیدشدهی خود بازمیگردند، یک بازگشتِ نمادینِ دیگر نیز در تالارهای سیاست و امنیتِ جهان هویدا میشود. دعوت از شاهزاده رضا پهلوی به کنفرانس امنیتی مونیخ - در همان تالارهایی که سالها جولانگاهِ جاعلانِ هویتِ ایران بود - را باید فراتر از یک تشریفاتِ دیپلماتیک تصور و تبیین کرد. اگر این دعوت را یک «جابهجاییِ بزرگِ نمادین» در بطنِ قدرت بدانیم، آنهم در تالارهای امنیت جهانی که همواره تماشاخانهی «رسمیت» بودهاند، آنگاه میتوان نتیجه گرفت که در نگاهِ جهان، نمایندهی آن جثهی بیروح، حقیر، مستاصل و مستقر در بیتِ ولیفقیه، دیگر حامل و واجدِ «قدرت و امنیت» در ایران نیست.
توافق با ارادهی ملی
دعوت از شاهزاده رضا پهلوی، در حقیقت، امضای سندِ ابطالِ یک قدرتِ دروغین است. در همین لحظه، ما و جهان شاهدِ انفصالِ قطعیِ «حاکمیت» از کالبدِ ناتوانِ استبدادِ دینی هستیم؛ استبدادی که در سودایِ بقا، جثهی فیزیکیاش را با آهن و آتش حفظ میکند، اما نمیداند - یا نمیخواهد بداند - که «حاکمیتِ راستین» را پیشتر در پیشگاهِ تاریخ از دست داده است. حضور شاهزاده در این تریبون، تنها حضور یک فرد نیست، بلکه بازگشتِ آن روحِ جمعیِ راندهشده به قلبِ معادلاتِ جهانی است. این یعنی جهان سرانجام فهمیده است که برای تامینِ امنیت، نباید با یک رژیم بحرانساز گفتگو کند، بلکه باید با «ارادهی ملی» ایرانیان به توافق برسد.
بازگشت ایران به نظم حقوق بینالملل
این حضور، پیامی قدرتمند برای هر سه ضلعِ این معادله (ما، جهان و رژیم اسلامی) دارد: کالبدِ فرسودهی استبداد دیگر قادر به نمایندگیِ ایران نیست و روحِ این سرزمین، کالبدِ نوین و دموکراتیکِ خود را باز یافته است. از سوی دیگر، میتوان این دعوت را پاسخی استراتژیک به هراسِ غرب از «خلاء قدرت» دانست. حضور شاهزاده در مونیخ، به عنوان نمادِ ارادهی مردم، به جهان اطمینان میدهد که سقوطِ رژیم به معنای هرجومرج نخواهد بود، بلکه بازگشتِ ایران به نظمِ حقوقِ بینالملل است. او با پرنسیبهایی چون تمامیتِ ارضی و صندوقِ رای، کالبدِ نمادینِ این قدرتِ جدید را نمایندگی میکند. این حضور را میتوان به کوتاهترین و صریحترین زبان اینگونه تبیین کرد: «ابطالِ برگه هویتِ سیاسیِ رژیم و اعلامِ انقضایِ مشروعیتِ آن.»
دیاسپورا؛ بدنِ اجتماعیِ بیدارشده در جغرافیایِ جهانی
در ۱۴ فوریه ۲۰۲۶، روحهای بازیافته و بازگشتهی ایرانیان، برای تغییرِ موازنهی قدرت در خیابان و میان تنهای تبعیدشده «تجسدِ» عینی پیدا خواهد کرد. اگر ما حضور شاهزاده در تالارهای مونیخ را «سَرِ» این جنبش بدانیم، تظاهراتِ بیبدیل و تاریخیِ ایرانیان در لسآنجلس، مونیخ و تورنتو، «عضلاتِ» قدرتمندِ این بدنِ اجتماعی خواهند شد. رژیمِ مستبد و فرسودهی دینی سالها با این توهم زندگی میکرد که تبعید و هجرت ایرانیان، راهی برای «پالایشِ سیاسیِ» داخل و دور کردنِ منتقدان است؛ اما امروز، همان تودهی راندهشده به یک «شبکهی فشارِ فرامرزی» بدل گشته که راهِ تنفسِ بینالمللیِ رژیم اسلامی را بهطور جدی سد کرده است.
لابی عظیم ملی
آنچه در ۱۴ فوریه ۲۰۲۶ در خیابانهای جهان خواهیم دید، فراتر از یک سوگواری یا اعتراضِ ساده، نماد تبدیلِ «تبعید» به یک «فرصتِ استراتژیک» در سطح جهان خواهد بود؛ و از آن مهمتر اینکه ایرانیانی که قرار بود در غربت فراموش شوند، اکنون به مثابه یک «لابیِ عظیمِ ملی» عمل میکنند که سیاستمدارانِ غربی را میانِ دو گزینه قرار خواهند داد: تداومِ معامله با یک جثهی متعفنِ سیاسی در تهران، یا پذیرشِ واقعیتِ پویایِ جمعیتی که در قلبِ پایتختهای جهان حرکت میکند؟
سیاسیترین عاشقانهی جهان
۱۴ فوریه، در تقویم جهانی روز عشق (ولنتاین) است و ما اولین ملتی خواهیم بود که در روز جهانی عشق، آن را از قلمرو فردی خارج و تبدیل به یک کنش سیاسی - تاریخی میکنیم. ما در خیابانهای جهان، عشقی مسئولانه را به نمایش میگذاریم. ما نخستین ملتی خواهیم بود که در روز «جهانی عشق»، از فردیت عبور و به جهان اعلام میکنیم که ما روحهای سرگردان و تنهای تبعیدشده، فقط و فقط یک معشوق داریم و نام آن «ایران» است.