آناتومی دفاع از شر و شکستِ استراتژیِ فقر
حامیانِ غارت، مکانیسمهای روانی و مقاومتِ جامعه
آناتومی دفاع از شر و شکستِ استراتژیِ فقر
حامیانِ غارت، مکانیسمهای روانی و مقاومتِ جامعه
فروردین ۲۵۸۵ شاهنشاهی
فریدون: جلال حیدرینژاد، دانشآموختهی رشتهی علوم اجتماعی در مقطع کارشناسی از دانشگاه تهران است. او پیشینهی روزنامهنگاری در ایران داشته و از جمله، بنیانگذار و سردبیر مجله الکترونیکی «عطف» بوده است. از او همچنین مجموعه داستانهای کوتاه نیز منتشر شده است. جلال حیدرینژاد در این یادداشت با تمرکز بر ریشههای روانی و اجتماعی دفاع از وضعیت فاجعهبار کنونی در ایران، نشان میدهد چگونه حامیان جمهوری اسلامی، نه فقط از سر منفعت بلکه از طریق سازوکارهای توجیهگر ذهنی، به تداوم این وضعیت یاری میرسانند.
تکثیر سیستماتیک فقر، حامیان آن و مقاومتِ مردم
از حکومتی که سن فحشا را به ۱۳ سالگی رسانده، کارگران را برای یک لقمه نان شب به ذلت و خواری انداخته و مردم را روزبهروز، بهگونهای سیستماتیک غارت میکند، چه کسانی هنوز دفاع میکنند؟
از حکومتی که نیمی بیش از مردم را به زیر خط فلاکت برده، خانوادهها را از یک تغذیه معمولی محروم کرده و مردم را با گرسنگی مزمن روبهرو ساخته است، چه آدمهایی با چه خصوصیات و مکانیسم روانی هنوز دفاع و حمایت میکنند؟
بر سر سفره حکومتی که بر پایه غارت بنا شده و اختلاسگران و رانتخوارهای متصل و برنامهریزیشده آن، در داخل و خارج، برای خود زندگی رویایی ساختهاند اما صندوقهای بازنشستگی سالمندان و معلمان را چپاول کردهاند، چه آدمهایی با چه مکانیسم روانی و اجتماعی نشستهاند؟
از حکومتی که فقط در دیماه ۲۵۸۴ (۱۴۰۴) در طی دو شب، دهها هزار ایرانی بیسلاح را به قتل رسانده است چه کسانی هنوز دفاع میکنند؟
اما پیش از پاسخ دادن به پرسشهای فوق، باید اضافه کرد که این سکه غارت، روی دیگری نیز داشته است. یعنی رژیم، اگرچه با تمام قوا با توزیع سیستماتیک فقر درصدد شکستن کمر همبستگی ایرانیان بوده، اما واقعیت جامعه روایت دیگری را بهوجود آورده است؛ و آن هم این است که جامعه ایران نشان داده که علیرغم مشکلات بیشمار اقتصادی و دشواریهای بیاندازه در تامین نان و معیشت، ابدا قید آزادی را نزده و همواره مترصد فرصتی است که به میدان بیاید و حکومت شر را به چالش وادارد.
خیزشهای پیاپی سالهای اخیر ثابت کرده است که امروز و اینک، انسان ایرانی بهجای فرو رفتن در انفراد خودمحورانه، بهبود زندگی خویشتن را در افقی جمعی و ملی جستوجو میکند، و همینجا محل شکست رژیم است؛ جایی که استراتژی رژیم در تبدیل بحران به ابزار حکمرانی با شکست روبهرو شده و جامعه از دل صدها مصیبت اقتصادی و حتی محدودیتهای مدنی، روحیه همبستگی و انسجام را بازتولید کرده است.
حکمرانی بر مردم با اسارت نان و توزیع گلوله
دو ستون اصلی در شیوه حکمرانی شر، ایجاد ترس و تکثیر فقر است. حکومت با منطق گلوله، ترس را توزیع میکند و با بحران نان (معیشت)، زیست انسانی را به اسارت میگیرد و به این طریق جامعه را اتمیزه میکند. به عبارت دیگر، با تولید ساختاریِ بحران در همه حوزهها، این وضعیت به شیوه و فن حکمرانی تبدیل میشود. «هانا آرنت» در تحلیل ساختارهای تمامیتخواه بهخوبی نشان میدهد که وقتی انسانها تمام توان خود را صرف تامین اولین نیازهای بیولوژیک (یک لقمه نان) کنند، کنشگری سیاسی، مدنی و از همه مهمتر، اخلاقی از اولویت خارج میشود و بدینترتیب اتمیزه شدن جامعه و شهروندان نهادینه میشود.
و پرسش بنیادین در اینجا متولد میشود؛ هنگامی که حکومت شر، گلوله را توزیع و نان را به اسارت میگیرد، آیا طرفداران و حامیان آن میتوانند در خلا بایستند؟ آیا آنها میتوانند ادعای عدم همراهی با این شرایط را داشته باشند؟ آیا هرگونه حمایتی را نباید شراکت یا توجیه توزیع گلوله و اسارت نان مردمان تفسیر کرد؟
لازم به یادآوری است که در چنین شرایطی که حکومت شر نان را به اسارت گرفت تا مردم را نیازمندتر و بهتبع مطیعتر کند و ارادههای معطوف به زیست و کرامت انسانی را بشکند، مردم با شجاعت و درایت در خیزشهای مکرر نشان دادند که نان بدون آزادی، جیره زندان است و اولویت آنان، آزادی در کنار نان است. و بوالعجب اینکه در این میان، هرچه گلوله بیشتر توزیع شد، شهامت مدنی ایرانیان در برابر لشکر سیاهی افزونتر گشت و این تقابل نشان میدهد که حامیان حکومت نه در برابر یک جامعه منفعل، بلکه در برابر ملتی ایستادهاند که میان مصیبتهای بیشمار معیشتی و عظمت و انسجام ملی، دومی را انتخاب کرده است. لذا سکوت حامیان رژیم در این شرایط، نه بیطرفی، بلکه ایستادن در جبهه زوال و سقوط در برابر جبهه زندگی و صعود کرامت انسانی است.
و اما این حامیان شر از لحاظ روانی - اجتماعی چگونهاند؟
آناتومی روانی-اجتماعی مدافعان: چرا وجدانها خاموش میشوند؟
برای درک اینکه چگونه یک انسان میتواند از غارت صندوق بازنشستگان یا ذلت کارگران دفاع کند و یکسره حامی حکومت شر بماند، باید به سراغ مکانیسمهایی رفت که میان فعل شرورانه و احساس گناه فاصله میاندازند. در اینجا با سه لایه عمیق روبهرو هستیم:
۱. مکانیسم اخلاقزدایی
طبق نظریه «آلبرت بندورا»، (۱) انسانها برای اینکه بتوانند بدون آسیب به تصویر خودشان، رفتاری غیرانسانی انجام دهند، از توجیه اخلاقی استفاده میکنند. به همین دلیل، حامیان رژیم غارت سیستماتیک را با عباراتی چون مصلحت نظام یا هزینه استقلال بازتعریف کرده و با استفاده از روانشناسی فردی و زبانی مخرب، (فحشای ۱۳سالگی) را به انحطاط اخلاقی فردی تقلیل میدهند و گرسنگی مزمن را «امتحان الهی» مینامند. در واقع، آنها ابتدا واقعیت را در ذهن خود ترجمه و تفسیری معطوف به اهداف خود میکنند تا بتوانند با آن کنار بیایند.
۲. شخصیت گریزان از آزادی و اراده معطوف به بندگی
بخش بزرگی از حامیان و مدافعان رژیم را میتوان در ذیل تیپولوژی شخصیت اقتدارطلب تحلیل کرد؛ مفهومی که «تئودور آدورنو» و «اریک فروم» با دقت جراحی کردهاند. زیربنای روانی این افراد، نه وفاداری آگاهانه، بلکه یک (بیماری روانی-اجتماعی) است که ریشه در فوبیای آزادی دارد.
برای این افراد، آزادی مترادف با مسئولیت فردی و مواجهه با بیکرانگی انتخاب است؛ وضعیتی که برای روان خو کرده به بندگی آنها اضطراب میآورد. بدین دلیل، آنها از آزادی میگریزند و خود را در اراده قاهره یک شر مطلق (ولی فقیه) ذوب میکنند تا از شر سنگینی اراده فردی و انتخاب و مسئولیت خلاص شوند. برای این سنخ، حاکمیتی که حق انتخاب بدهد و بر آنان ولایت نداشته باشد، سست و بیاعتبار است؛ آنها تنها حکومتی را حق میدانند که آنها را صغیر و نیازمند به ولی بداند. آنها رهبری را قدرتمند میدانند که در سایه تکالیف ایدئولوژیک - مذهبی به آنها امر و نهی کند و از دشواری انتخاب عبور دهد. در چنین وضعیت بیمارگونهای است که طرفداران حکومت شر احساس امنیت کاذب و رهایی از بلاتکلیفی میکنند و اگر بگوییم آنها گرفتار یک نوع مازوخیسم سیاسی هستند، شاید بیراه نباشد.
۳. انجماد فکری و نسیان عاطفی
دفاع از چنین حکومتی نیازمند نوعی نابینایی ارادی است. «اریک هوفر» (۲) در کتاب «مومن راستین» اشاره میکند که برای پیروان متعصب، حقیقت آن چیزی نیست که با چشم میبینند، بلکه آن چیزی است که با هدف غاییشان همسو باشد. حامی ایدئولوژیک - مذهبی در حکومت ولایت فقیه، وقتی با تصویر مادری روبهرو میشود که نان شب ندارد، دچار فلج عاطفی میشود؛ زیرا پذیرش آن درد، یعنی فروریختن تمام بنای فکری او و ایدئولوژی مذهبی که ظاهرا عدالت را تبلیغ میکند. او ترجیح میدهد بهجای حس همدردی، به قربانی برچسب عامل بیگانه یا فریبخورده یا عناصری در خدمت سیاهنمایی حکومت بزند.
سنخشناسی حامیان: از رانتخواری تا ابتذال شر
دفاع از چنین حکومتی، طیف متنوعی از انگیزهها را نیز در بر میگیرد که میتوان آنها را در چندین گروه دستهبندی کرد:
-کاست ذینفعان (طبقه غارت)
این گروه روشنترین انگیزه را دارند. برای رانتخوارانی که در داخل و خارج برای خود زندگیهای رویایی ساختهاند، بقای حکومت شر مساوی با بقای ثروت است. آنها نه از یک آرمان، بلکه از حق ویژه برای دزدیهای خودشان دفاع میکنند، زیرا هرگونه تغییر در ساختار قدرت، به معنای پایان برخورداریهای بیحساب آنهاست و این عجیب نیست که این دسته حاضر به هر کاری هستند برای باقی ماندن حکومت.
-کاسبان دیپلماسی؛ بزککنندگان چهره شر
این گروه که عمدتا در خارج از مرزها و در بطن رسانهها و شبکههای مجازی مستقر هستند، نقش بزککنندگان چهره شر را ایفا میکنند. آنها با استفاده از زبان آکادمیک و واژگان فریبنده، به هنگام غارت و سرکوب داخلی یا سکوت میکنند یا حرفهای بیخاصیت میزنند، اما بههنگامی که شرایط برای رژیم سخت میشود، با سوءاستفاده از کلماتی چون مردم، وطن و سرزمین، به دفاع از رژیم پرداخته و چهره مخوف شر که حکومت و هسته سخت قدرت است را بزک میکنند. برخلاف گروههای دیگر از حامیان شر که ممکن است گرفتار ناهماهنگی شناختی باشند، انگیزه این گروه اغلب کاملاً پراگماتیک و سودجویانه و مبتنی بر ماموریت است. اینها پیادهنظام جنگ نرم رژیم در خارج از کشور هستند که از طریق قراردادهای پنهان، پروژههای مطالعاتی و دسترسیهای مالی خاص، تأمین میشوند تا روایت ساختهشده در اتاق فکر رژیم را توزیع و تکثیر کنند. بزرگترین ترفند این سنخ نیز پنهان شدن پشت نقاب بیطرفی و - به اصطلاح - تحلیلگری است. آنها گاه از موضع یک «دلسوز» و گاه از موضع یک «کارشناس»، جادهصافکن بقای رژیم میشوند تا در مرحله اول افکار عمومی ایرانیان در خارج را تجزیه و پراکنده کنند و در مرحله دوم با حضور در رسانهها، افکار عمومی جهانی را نسبت به جنایات داخلی منحرف و بیحس کنند. در واقع، میتوان اینها را شرکای یقهسفید جرم دانست که در حالی که مردم در داخل با غارت و جنایت و اسارت گرفته شدن ابعاد مختلف زیست انسانی روبهرو هستند، آنها در پایتختهای غربی با دلارهای ناشی از غارت همان مردم، برای رژیم زمان میخرند.
-گرفتاران در ناهماهنگی شناختی
برخی از حامیان، هویت خود را دههها بر پایه دفاع از این ساختار بنا کردهاند. برای این افراد، پذیرش واقعیت هولناکی چون فحشای ۱۳ سالگی یا گرسنگی مزمن مردم، به معنای فروپاشی تمامیت روانی خودشان است. آنها برای فرار از این پوچی و ترس و اضطراب، به انکار واقعیت و پناه بردن به تئوریهای توطئه روی میآورند تا از هسته مرکزی باورهای خود محافظت کنند.
-مجریان ابتذال شر
بسیاری دیگر از حامیان نیز، تکنوکراتها یا مامورانی هستند که وجدان خود را در ازای امنیت شغلی یا جایگاه و پایگاه اجتماعی و شراکت در پروژههای حکومتی به تعلیق درآوردهاند. آنها با منطق «من فقط دستورات را اجرا میکنم»، در فرآیند غارت و سرکوب مشارکت فعال دارند. و این همان مفهومی است که آرنت از آن بهعنوان «ابتذال شر» یاد میکند؛ جایی که جنایت نه توسط شیاطین، بلکه توسط انسانهای عادی که از تفکر امتناع میکنند، به امری روزمره تبدیل میشود.
-هسته سخت ایدئولوژیک
این گروه در یک جهان موازی زندگی میکنند. برای آنها، رنج مردم و ویرانی زیرساختها، بهای ضروری برای رسیدن به اهداف انتزاعی و پوچ آنهاست. آنها برای «ظهور» و آمدن منجی و به فعلیت رسیدن «مهدویت»، دچار نوعی مازوخیسم اجتماعی هستند که در آن، فلاکت عمومی را بهعنوان نشانهای از ایستادگی تفسیر میکنند و ظلم و نابرابری و هرجومرج و اوج گرفتن تمامی رذالتها و سیاهیها را از پیشنیازهای محقق شدن آرمانهای خود، یعنی ظهور منجی و تحقق پروژه «مهدویت» میدانند.
وجدانهای فروختهشده؛ سوخت حکومت شر
حقیقت هولناک اینجاست که این ماشین سرکوب و غارت، بدون سوختگیری مداوم از وجدانهای فروختهشده، از حرکت بازمیایستد و تاریخ ما ایرانیان از این برهه زمانی اینگونه روایت خواهد کرد که غارت سفره پیرمردان بازنشسته و به مسلخ بردن معصومیت کودکان و تخریب کرامت انسانی تنها به دست حاکمان شر رقم نخورد؛ بلکه با سکوت، توجیه و حمایت کسانی استمرار یافت که وجدان خود را در شبکههای سیاه و عفونی رانت، ترس یا توهمات ایدئولوژیک باخته بودند و در این متن و بطن، طرفداران و حامیان چنین حکومتی، اگر بیشتر از حاکمان مقصر و مسئول نباشند، ابداً کمتر از آنان نخواهند بود و قطعاً در فردای آزادی باید پاسخگو باشند.
و سرانجام؛ مردم و مقاومت
با این حال، جامعه ایران با حفظ همبستگی در میانه طوفان بسیار دشوار اقتصادی، عملاً اعتبار تئوریهای کلاسیک توتالیتاریسم را گرفتار چالش کرد. و رژیمی که گمان میکرد با خالی کردن سفرههای مردم و پرتاب گلوله به سوی آنها، سرها به زیر آمده و دستها به معنای تسلیم بالا خواهد رفت، اکنون با نسلی و مردمی روبهرو شده است که آگاهی سیاسیاش از دل همین رنجها و دشواریها بهدست آمده و تا تسلیم حکومت شر از پای نخواهد نشست. این گذار از رنجها و مصیبتهای متعدد به آگاهی و بهتبع آن شجاعت و درایت، بزرگترین شکست تاریخی حکومت شر و ایضاً مدافعان و حامیان آن خواهد شد!
***
ارجاعات:
(۱) آلبرت بندورا (Albert Bandura) روانشناس برجسته کانادایی-آمریکایی و واضع نظریه «یادگیری اجتماعی». او مفهوم «اخلاقزدایی» (Moral Disengagement) را تبیین کرد؛ فرآیندی که در آن افراد با بازتعریفِ شناختیِ رفتارهای زشت خود، وجدانشان را خاموش میکنند تا بتوانند بدون احساس گناه به دیگران آسیب بزنند.
(۲) اریک هوفر (Eric Hoffer): نویسنده و اندیشمند اجتماعی که در کتاب «مومن راستین» به بررسی روانشناسی تودههای متعصب پرداخت. او توضیح داد که چگونه افرادِ سرخورده، هویت فردی خود را در جنبشهای جمعی و ایدئولوژیک ذوب میکنند تا از حقارتهای شخصی رها شوند.