فقر مسئولیت اخلاقی و واماندگی عملی؛
نقدی بر کوتهبینی ایدئولوژیک چپ رادیکال ایران
نیما دهقانی
فقر مسئولیت اخلاقی و واماندگی عملی؛
نقدی بر کوتهبینی ایدئولوژیک چپ رادیکال ایران
نیما دهقانی
بهمن ۲۵۸۴ (۱۴۰۴)
فریدون: نیما دهقانی پژوهشگری میانرشتهای و دارای دکتری پزشکی است. او همچنین دارای دکتری فیزیک سیستمهای پیچیده از دانشگاه سوربون است و دورهی پسادکتری خود را در مهندسی زیستالگو در دانشگاه هاروارد گذرانده است. دهقانی که در حال حاضر به عنوان پژوهشگر ارشد در حوزه علوم اعصاب و هوش مصنوعی در موسسهی فناوری ماساچوست (MIT) فعالیت میکند، افزون بر فعالیتهای علمی، پیرامون مسائل سیاسی و اجتماعی ایران نیز دغدغهمند است و دیدگاهها و تاملات خود را به نگارش در میآورد. در نوشتهی زیر، او به نقد یک رویکرد فکری رایج در چپ رادیکال ایران میپردازد. رویکردی که به جای تحلیل واقعبینانهی انقلاب ملی ایران، آن را و مردم حامل این خیزش را با اتهاماتی ایدئولوژیک روبرو میسازد.
مقدمه: مسئله چیست و این نقد دربارهی کیست
در این نوشته، نقد یک رویکرد فکری رایج در قبال اعتراضات اخیر ایران مطرح میشود؛ رویکردی که هر بار، در لحظههای بحران، خود را بهجای تحلیل و بهجای همراهی با جامعه تحمیل میکند.
در بهمن ۱۴۰۴، زمانی که ایران هنوز از شوک اعتراضات گستردهی دیماه بیرون نیامده بود - اعتراضاتی که با بحران اقتصادی عمیق آغاز شد و به فریادی گسترده علیه فساد، سرکوب و کلیت رژیم جمهوری اسلامی انجامید - مقالهای از «یاشار دارالشفا» در رادیو زمانه با عنوان «شوخی کافی است! این فاشیسم است» منتشر شد. نویسنده با لحنی ایدئولوژیک و تند، کل این موج اعتراضی را به «فاشیسم اجتماعی» تقلیل داد.
پیش از آنکه وارد نقد شوم، لازم است یک نکته را صریح روشن کنم: این نوشته نقد یک فرد یا تسویهحساب شخصی نیست. من شخصا یاشار دارالشفا را نمیشناسم. آنچه در ادامه میآید، نقد یک جریان فکری مشخص در چپ رادیکال ایران است؛ جریانی که این مقاله تنها یکی از نمودهای روشن و قابلردیابی آن محسوب میشود.
هدف این نقد، حمله به افراد نیست؛ بلکه نقد صریح و مستقیمِ منطق تحلیلی، موضعگیری اخلاقی، و ناتوانی عملی این جریان در مواجهه با واقعیت جامعهی ایران و سیاست بینالملل است. مسئله بر سر اختلاف سلیقه یا تفاوت دیدگاه نیست؛ مسئله بر سر نوعی مواجههی ایدئولوژیک است که در لحظهی بحران، بهجای فهم وضعیت و همراهی با مردم، به برچسبزنی، هشدارهای بیبدیل، و متهمکردن جامعه روی میآورد.
این رویکرد، اعتراضات را نه بهمثابهی واکنشی اجتماعی به فقر، سرکوب و انسداد سیاسی، بلکه بهعنوان نشانهای از «فاشیسم نهفته» میخواند و آن را در چنین مواردی میبیند:
از شعارهای ملیگرایانه گرفته تا حمایت از رضا پهلوی،
از نقد سیاست خارجی رژیم در قبال فلسطین و لبنان،
از درخواست کمک خارجی (حتی حملهی هدفمند به مراکز سرکوب و نه اشغال)
حمل پرچم شیر و خورشید یا دیگر پرچمها در تظاهرات خارج از کشور،
و حتی مکانیسمهای روانی ناشی از درماندگی اجتماعی.
از دید یاشار دارالشفا، این همه، در این منطق، ذیل «فاشیسم» طبقهبندی میشوند.
مسئلهی این نوشته دقیقا همینجاست: این نوع مواجهه نه تحلیل جامعهشناختی دقیق است، نه هشدار سازنده و عملی. بلکه جبههگیری ایدئولوژیک از سر درماندگی عملی، کوتهبینی تحلیلی، و فقر عمیق مسئولیت اخلاقی است. مواجههای که بهجای تمرکز بر شرّ واقعی و بالفعل - رژیمی که بهطور سیستماتیک سرکوب و قتلعام میکند - انرژی انتقادی را به سمت جامعه و معترضان منحرف میسازد. از اینجا به بعد، این نقد را در سه محور پیش میبرم:
نخست، کوتهبینی تحلیلی و تعریف گشاد و سلیقهای از فاشیسم؛
دوم، فرومایگی اخلاقی و انکار آگاهانهی پراگماتیسم سیاسی؛
و سوم، واماندگی عملی و ناتوانی این جریان در ارائهی هرگونه مسیر واقعی برای تغییر.
۱. کوتهبینی تحلیلی: تعریف گشاد و سلیقهای از فاشیسم که هر مخالفتی را در بر میگیرد
فاشیسم در تاریخ سیاسی مفهومی مشخص دارد: ناسیونالیسم افراطی، رهبرپرستی مطلق، سرکوب سیستماتیک مخالفان، اقتصاد کورپوراتیستی، خشونت دولتی سازمانیافته، و خصومت با دموکراسی لیبرال. اما در مقالهی مورد بحث، این مفهوم آنقدر کشدار و سلیقهای بهکار میرود که عملا هر چیزی خارج از چارچوب ایدئولوژی چپ رادیکال «فاشیستی» نامیده میشود.
برای نمونه، شعار «رضاشاه روحت شاد» فاشیستی خوانده میشود؛ در حالی که این شعار در عمل بیانگر مطالبهی نظم، دولتسازی، و مقابله با فساد و آشوب اقتصادی است. میتوان - و باید - رضاشاه را نقد کرد، اما معنای اجتماعی این شعار در خیابان با آن نقدها یکی نیست.
همینطور شعار «نه غزه نه لبنان، جانم فدای ایران» فاشیستی قلمداد میشود؛ در حالی که این شعار بیانگر لزوم اولویتدادن به معیشت مردم داخل ایران است و نه نفی مردم فلسطین. این شعار نشاندهندهی درک اجتماعی روشنی است: وظیفهی اولیهی هر دولت، تامین زندگی مردم خود است.
از دید نگارنده مقالهی مذکور، حتی شعارهای عامیانه یا طنز خیابانی مانند «یک هفته، دو هفته، محمود حموم نرفته» یا شعار «مرد، میهن، آبادی» که معترضان در خیزش مهسا آن را در ادامهی شعار «زن، زندگی، آزادی» سر میدادند، نیز ذیل فاشیسم طبقهبندی میشوند. در حالی که شعار «مرد میهن آبادی» بیانگر فهم مردم از شروط لازم برای جامعهای آزاد و باز هستند: آزادی بدون امنیت، بدون توسعه، و بدون دولت کارآمد دوام نمیآورد.
حمایت از رضا پهلوی یا شعارهای پادشاهیخواهانه نیز فاشیستی خوانده میشوند؛ در حالی که در بسیاری موارد، این حمایتها بیانگر همگرایی تاکتیکی در لحظهی فشار است، نه لزوما توافق ایدئولوژیک بر سر شکل نهایی حکومت.
درخواست حملهی هدفمند خارجی به مراکز سرکوب - نه اشغال - و حتی حمل پرچم کشورهای دیگر در تظاهرات خارج از ایران نیز فاشیستی معرفی میشود؛ در حالی که اینها در عمل نشانهی تلاش ایرانیان خارج از کشور برای همراستا کردن منافع ایران با سیاستهای کشورهای محل اقامتشان و نشاندادن تمایل به تعامل، نه دشمنی دائمی با جهان است.
اگر این تعریف کشدار از فاشیسم را بپذیریم، باید بگوییم بخش بزرگی از جنبشهای اعتراضی تاریخ ایران - از قیام مشروطه تا جنبش سبز، دی ۹۶، خیزش مهسا و دی ۱۴۰۴ - همگی فاشیستی بودهاند.
اما گزارشهای معتبر بینالمللی و مشاهدات گستردهی میدانی و شبکههای اجتماعی نشان میدهند که اعتراضات دی ۱۴۰۴ عمدتا اقتصادی، ضد رژیم، خودجوش و سراسری بودند؛ با شعارهایی متنوع از «مرگ بر دیکتاتور» و «زن، زندگی، آزادی» تا «جاوید شاه» و «این آخرین نبرده، پهلوی برمیگرده». هیچ همگونی اجباری شعاری وجود نداشت و هیچ ساختار فاشیستی سازمانیافتهای برای سرکوب داخلی دیگر گرایشها دیده نشد.
ادعاهایی مانند «هر کس شعار پهلوی ندهد هدف مشروع حمله است» یا «اکثریت معترضان منتظر حملهی آمریکا و اسرائیل هستند» هیچ پشتوانهی مستندی ندارند. خشونت اصلی همواره از سوی رژیم اعمال شد؛ واکنش خشونتآمیز مردم در بسیاری موارد شکل دفاع مشروع به خود گرفت.
۲. بیمسئولیتی اخلاقی و کمالگرایی فلجکننده
در بخش دوم، باید به بیمسئولیتی اخلاقی این نوع جریان فکری پرداخت؛ جریانی که تقریبا بهصورت سیستماتیک با محکومیت مطلق آمریکا و اسرائیل و همزمان با نادیدهگرفتن پراگماتیسم سیاسی و همبستگی واقعی مردم عمل میکند.
یکی از ضعیفترین - و در عین حال مخربترین - وجوه چپ رادیکال ایران، همین نگاه مطلقگرایانه به سیاست خارجی است؛ انگار سیاست خارجی فقط زمانی مشروع است که میان نیروهایی کاملا پاک، بیگناه و اخلاقا بینقص انتخاب شود. نویسندهی مقاله مورد بحث، حتی درخواست کمک خارجی، از جمله حملهی هدفمند به نهادهای سرکوب (و نه اشغال کامل) را «تناقض بزرگ ملیگرایی» مینامد، چون این کشورها را «بزرگترین ناقضان حقوق بشر» میداند.
اما این نگاه، نه اخلاقی است و نه تاریخی؛ بلکه نوعی فرار اخلاقی از تصمیم است.
تاریخ سیاست بینالملل پر از ائتلافهای پراگماتیک است. آمریکا با وجود سابقهی بردهداری، نسلکشی سرخپوستان، و حتی بمباران اتمی، در جنگ جهانی دوم با شورویِ استالین متحد شد تا نازیسم را شکست دهد. خود شوروی استالین نیز کارنامهای آکنده از جنایت داخلی داشت. با این حال، جهان آن زمان فهمید که سیاست واقعی به معنای انتخاب میان بد و بدتر است، نه انتظار برای ظهور نیرویی اخلاقا خالص.
همین منطق در مورد بریتانیا و فرانسه با گذشتهی استعماریشان در جنگ سرد نیز صادق است. یا مثال بسیار روشنتر: فرانسهی تحت اشغال آلمان نازی. ژنرال دوگل، در شرایطی که حکومت ویشی بر سر کار بود، به این نتیجه رسید که بدون دخالت خارجی و اتحاد اصولگرایانه، امکان رهایی وجود ندارد. او صراحتا از دولتهای خارجی خواست که برای آزادسازی فرانسه به کمک مردم این کشور بیایند.
وضعیت ایران امروز، از بسیاری جهات، به این سناریو نزدیکتر است تا آنچه چپ رادیکال میخواهد بپذیرد. ایران عملا به کشوری گروگانگرفتهشده توسط گروهی جانی، مطلقگرا و مذهبی با عقاید تروریستی تبدیل شده است. در چنین شرایطی، وقتی مردم دستشان از همهچیز کوتاه شده، نهتنها ایرادی ندارد، بلکه کاملا مشروع است که از دولتهای دیگر بخواهند رژیم اشغالگر جمهوری اسلامی را غیرقانونی اعلام کنند، مسیرهای سیاسی و دیپلماتیک آن را ببندند، و حتی در صورت لزوم، با حملهی هدفمند به مراکز سرکوب به مردم ایران کمک کنند.
اینجا دقیقا همان نقطهای است که تفاوت سیاست واقعی با کمالگرایی اخلاقیِ فلجکننده آشکار میشود. کمالگراییای که در نهایت نه به اخلاق، بلکه به انفعال و تداوم سرکوب منجر میشود.
پس از ۴۵ سال سرکوب، تحریم، جنگ نیابتی و شکستهای پیدرپی جنبشهای داخلی، مردم ایران حق دارند پراگماتیک فکر کنند و به کمک خارجیِ موقت بیندیشند. این تلاشی برای بقاست، نه خیانت به ملیگرایی.
شعار «نه غزه نه لبنان، جانم فدای ایران» دقیقا بیان همین منطق است. این شعار نه نژادپرستانه است و نه ضد فلسطینی؛ بلکه اعتراض مستقیم به سیاست خارجی ایدئولوژیک جمهوری اسلامی است که منابع کشور را صرف جنگهای نیابتی کرده و در نهایت، هم مردم ایران و هم مردم منطقه - از جمله خود فلسطینیها - را قربانی کرده است. آسیبهای بلندمدتی که سیاستهای جمهوری اسلامی به مردم فلسطین زده، خود گواه پوسیدگی این ایدئولوژی «همیشه و همهجوره طرفدار فلسطین بودن» است.
اما بخشی از چپ رادیکال ایران آنقدر در دشمنی ایدئولوژیک با اسرائیل - و گاه حتی در مرزهای ضدیهودیت - و در افراط فلسطینگرایانه غرق شده که اولویتدادن به ایران را مستقیما فاشیستی میخواند. بیان مغایر اینجاست که این موضع، خود عمیقا ضدملی است.
از همه مهمتر، این نگاه، همبستگی واقعی مردم را نادیده میگیرد. همانطور که در جنبش سبز ۸۸، بسیاری از لامذهبها و سکولارها شعار «یا حسین، میرحسین» دادند، چون فهمیدند راه سرنگونی یک حکومت ایدئولوژیک، وحدت عملی است نه خلوص ایدئولوژیک.
امروز نیز همین اتفاق در مقیاسی بسیار گستردهتر رخ داده است. مردم از هر قشر و گرایش - مذهبی و لامذهب، چپ و راست، کرد و آذری و فارس و بلوچ، کارگر و دانشجو و زن خانهدار - کنار هم ایستادهاند و هزینهای گزاف دادهاند. دهها هزار نفر کشته و مجروح شدهاند. این وحدت واقعی است که رژیم را به لرزه درآورده، نه موضعگیریهای ایدئولوژیک از دور.
نگاهی که این همبستگی را فاشیستی مینامد، توهین مستقیم به ملتی است که خون میدهد برای آزادی واقعی؛ نه برای دیکتاتوری جدید ایدئولوژیک، و نه برای استبدادی که بخواهد به آنها دیکته کند چگونه فکر کنند، چگونه زندگی کنند، چگونه شعار بدهند، یا دور چه کسی جمع شوند.
۳. واماندگی عملی: هشدار بدون بدیل
در بخش سوم، مسئله فقط اختلاف نظری یا اخلاقی نیست؛ مسئله واماندگی عملی نوعی از تفکر در چپ رادیکال ایران است که به هشدارهای بیبدیل ختم میشود و در عمل، همراهی با خواست واقعی مردم را ناممکن میکند. این نوشتهها - از جمله مقالهای که موضوع این نقد است - در نهایت از سر درماندگی عملیاند.
نویسنده بهدرستی از «اریک فروم» نقل میکند که در شرایط بحران و انسداد سیاسی، آزادی میتواند به تجربهای دردناک تبدیل شود و مردم ممکن است بهسوی یک ناجی پناه ببرند. مکانیسم روانیِ «میدانم، اما…» دقیقا همینجاست. خودِ نویسنده نیز عملا اعتراف میکند که چپ - و بهویژه چپ رادیکال - سالهاست رنج مردم را به سرمایهداری، امپریالیسم و نئولیبرالیسم نسبت داده، افشاگری کرده، هشدار داده، اما هرگز نتوانسته برنامهی عملیِ مؤثر و جذابی پیش پای مخاطبانش بگذارد.
او میگوید چپ باید بدیل بسازد: رنج را قابل توضیح کند، خشم را قابل تخلیه کند، فرد را از درماندگی بیرون بکشد. اما همینجا تناقض آشکار میشود: خودِ او هیچ بدیل عملی ارائه نمیدهد. حتی وقتی به «جبههی فراگیر ضد فاشیسم» اشاره میکند، همزمان ائتلاف با نیروهای دموکراسیخواه را رد میکند - نیروهایی که میتوانند از اصلاحطلب تا جمهوریخواه سکولارِ حقوقبشری را دربر بگیرند - چون نگران است که این ائتلاف به «دموکراسی غربی سطحی» یا سیاستهای اقتصادی راستگرایانه منجر شود.
در اینجا، هشدار جایگزین عمل میشود؛ و این دقیقا همان نقطهای است که سیاست به بنبست میرسد.
اوج این واماندگی عملی جایی است که برنامهی موقت و کوتاهمدت ۱۰۰ تا ۱۸۰ روزه شاهزاده رضا پهلوی برای گذار - که بر امنیت، اقتصاد اضطراری، لغو قانون اساسی فعلی و انتقال قدرت از طریق رفراندوم آزاد تأکید دارد - «ولایت فقیه جدید» نامیده میشود. اگر چنین سند موقتیای، با زمانبندی مشخص و هدفگذاری شفاف برای خروج از وضعیت اضطراری، «بنیاد فاشیسم» تلقی شود، دیگر عملا هیچ سناریوی گذارِ عملیای قابل تصور نخواهد بود. این نه تحلیل، بلکه نوعی بینش غرضگرایانه است که جای خود را به برچسبزنی میدهد.
البته میتوان - و باید - مداخلهی خارجی را نقد کرد: از عواقب نامعلوم گرفته تا احتمال تقدم منافع قدرتهای خارجی بر منافع ایران. ضمن اینکه در یک فضای دموکراتیک، هیچ سیاستمداری و برنامهها و سیاستهایش - از جمله رضا پهلوی - فراتر از نقد قرار نمیگیرد، بیآنکه از پیش فرض شود نقد معینی در این زمینهها ضرورتا وارد است اما ولکردنِ شرّ حاضر - رژیمی که با سبعیت تمام کرور کرور قتلعام میکند و هزاران نفر را در خیابان میکشد - و پناهبردن به ترسهای ایدئولوژیک از آینده، نه موضع اخلاقی است و نه سیاسی؛ بلکه خود موضعگیریای غیراخلاقی است.
جمعبندی
این رویکرد نشان میدهد که درماندگی جامعه و مردم ایران درک نشده و همراهی واقعی با آنان وجود ندارد. عدم درک عمیق از خواست واقعی مردم - آزادی، رفاه، و زندگی بدون دیکتاتوری ایدئولوژیک - در همینجا عیان میشود. مردمی که جان میدهند، نه برای استالینیسم ایدئولوژیک، نه برای استبدادی تازه که به آنها دیکته کند چگونه فکر کنند، چگونه زندگی کنند، چگونه شعار بدهند، یا دور چه کسی جمع شوند.
این کوتهبینی ایدئولوژیک، انرژی انتقادی را از مبارزه با رژیم به پاکسازی داخلی و برچسبزنی به معترضان منحرف میکند و در عمل، به تداوم اقتدارگرایی حاکم کمک میرساند. این نوشتهها و این جریان فکری، در نهایت ژست روشنفکرانهای ناامیدانه و از دور هستند؛ نه راهنما برای تغییر واقعی.
ملت ایران پس از دههها شکست و هزینههای سنگین، حق دارد هر راه نجاتی - حتی ناکامل، پراگماتیک و موقتی - را جستوجو کند. و اگر واقعا نگران فاشیسم هستیم، باید از رژیم کنونی شروع کنیم؛ رژیمی که جامعه را به این نقطه رسانده و خود تبلور بالفعل فاشیسم است. همراهی عملی با مردم در خیابان، حمایت از وحدت واقعی آنان - نه جبههگیری ایدئولوژیک از حاشیه - راه واقعی تغییر و آزادی است.