پرش به محتوا

تاریخ جنبش مشروطه‌خواهی‌ ایرانیان از ایده تا عمل

تابستان ۲۵۸۵ (۱۴۰۵)زمان مطالعه: ۲۶ دقیقهنسخه‌ی آرشیوی ↗
تاریخ جنبش مشروطه‌خواهی‌ ایرانیان از ایده تا عمل

فریدون: فرخنده مدرس، نویسنده و پژوهشگر، از پایه‌گذاران «بنیاد داریوش همایون» است و در دوره‌ای نیز نشریه تحلیلی «تلاش» را منتشر می‌کرد. او که اکنون در آلمان اقامت دارد، در این سخنرانی ارائه‌شده در انجمن «می‌گو»، تاریخ مشروطیت ایران را از منظر آرمان‌ها و ایده‌های شکل‌دهنده به آن، از دوران قائم‌مقام فراهانی تا به رخدادهای منتج به شکل‌گیری قانون اساسی مشروطه بررسی می‌کند. «فریدون» با توجه به اهمیت نگریستن به مشروطیت از دریچه ایده‌ها و آرمان‌های مشروطه‌خواهان، این سخنرانی را با اجازه نویسنده بازنشر می‌کند.

با درود و با سپاس از حضورتان. باز هم از سرکار خانم آرامک سپاسگزاری می‌کنم که امکان این جلسات را فراهم می‌کنند، تا ما گره‌های ذهنی‌مان دربار‌ه‌ی کشورمان را با هم به بحث و گفتگو و تبادل نظر بگذاریم. شاید بتوانیم پایه‌های فکری جنبش ملی‌مان را تقویت کنیم.

پیش از آن‌که سخن اصلی خودم را در مورد بخشی از تاریخ مشروطه آغاز کنم، که نگاهی‌ست به آرمان‎‌ها و ایده‌های مشروطه‌خواهی تا پیروزی انقلاب مشروطه، چند نکته را، با اجازه، یادآور می‌شوم. توضیح این نکاتِ مقدماتی متاسفانه صحبت‌هایم را طولانی می‌کند، اما لازم است. چون شما هم از همان آغاز خواهید دانست که موضوعات کانونی و بحث اصلی در مشروطه‌خواهی چیست!

نخست باید بگویم که چرا من عرایضم درباره‌ی مشروطه را، به خلاف روش بسیاری از هواداران پادشاهی مشروطه، روی تاریخ ایده‌ها و مفاهیم و معنای مشروطه‌خواهی، از ۲۰۰ سال پیش، بنا کرده‌ام! زیرا در نظرات مختلفی که می‌شنویم و همین‌طور در بحثی که جلسه‌ی پیش اینجا داشتیم، به نظرم آمد که ذهن‌های ما، چه موافق و چه مخالف، از تمام مشروطه، تقریبا فقط روی قانون اساسی مشروطه ۱۲۸۵ خورشیدی و بعد پادشاهی متوقف‌اند. لذا چنین بحث‌هایی این برداشت را به من داد‌‌ که نگاه ما به معنای مشروطه و تاریخ مدرنیته‌مان هنوز خیلی محدود است و لازم است که ما افق‌های دید خود را بر آرمان‌ها و محتوای ایده‌های مشروطه‌خواهی ایرانیان، از طریق دانستنِ تاریخ آن، بازتر کنیم، تا ببینیم که اولا مشروطه‌خواهی ما به مثابه‌ی آغاز تجدد یا مدرنیته‌ی ما بوده و مدرنیته هم یک پروسه است و ادامه دارد. و دیگر این‌که رژیم اسلامی در این پروسه و در روند آن، که حیات ایران در گرو ادامه‌ی آن است، اخلال ایجاد کرده و ایران را به واپس برده است. بنابراین اگر ما خواهان آزادی و پیشرفت ایران هستیم و از ایران مدرن دفاع می‌کنیم و به این دلیل هم با جمهوری اسلامی مبارزه می‌کنیم، و به این دلیل هم دوره‌ی پهلوی برای‌مان برجسته است و به همین دلیل هم از شاهزاده رضا پهلوی حمایت می‌کنیم، پس باید بدانیم آن‌چه که می‌خواهیم چیست و بدانیم، در کدام مرحله از تاریخ تجدد‌مان ایستاده‌ایم‌ و ادامه‌ی آن یعنی چه؟

و اما نکته‌ی دوم این‌که؛ دوستان باید در نظر داشته باشند که حقیقتا این تاریخی که من اینجا می‌گویم بسیار فشرده و همین‌طور بریده از متن تاریخ عمومی ایران و بریده از قبل و بَعدِ تاریخ مشروطه است و به همین دلیل ناقص است. هیچ دوره‌ی تاریخی، به خصوص در حوزه‌ی فکر، را نمی‌توان و نباید منزوی و بریده بررسی کرد. مثلا اگر ما وضع تاریخیِ فکر و سطح تفکر، در دوره ی صفویه و بعد از آن را ندانیم، نمی‌توانیم بدانیم که چرا بیشتر ایده‌های مشروطه‌خواهی ما از اروپا آمد. علاوه بر این، آنچه اینجا می‌گویم، حاصل برداشت‌های من است، از چندین اثر در این زمینه که نام بعضی از مهمترین‌ آنها را خدمت‌تان عرض می‌کنم، یکی به این خاطر که در برابر شما تعهد دارم که بگویم منابع مورد استناد من کدام‌ها هستند، شاید کسانی بخواهند به آن منابع رجوع کنند. دیگر این‌که نسبت به ذکر نام مولفین آن آثار متعهد هستم.

نکته‌ی دیگر این‌که؛ در توضیحاتم من کمتر به شرح وقایع و ماجراها می‌پردازم. اما به نظرم بهترین شرح وقایعِ مستقیمِ انقلاب مشروطه را دوستان می‌توانند در «تاریخ مشروطه‌ی ایران» و «تاریخ هژده ساله‌ی آذربایجانِ» «احمد کسروی» مطالعه کنند. و بعد از آن، هم، به لحاظ شرح وقایع و مشکلات مجلس اول و هم توضیح این موضوع ‌که با انقلاب مشروطه ما چگونه به جرگه‌ی کشورهای دارای نظام حکومت قانون وارد شدیم، را می‌توانند در آثار «فریدون آدمیت» بخوانند. بعد از آن اگر خواستند درباره‌ی این‌که مشروطه چه چیز به ما داد، دانش‌ ژرف‌تری پیدا کنند به نوشته‌های «داریوش همایون» مراجعه کنند که بی‌هیچ دردسری بر روی سامانه‌ی «بنیاد داریوش همایون ـ برای مطالعات مشروطه‌خواهی» در دسترس همگان است. در مرحله‌ی بعدی و مطالعه‌ی همه‌جانبه‌تر، البته آثار دکتر «جواد طباطبایی‌» هستند که دستیابی به آن‌ها متاسفانه تا حدی دشوار است و عموما باید از ایران تهیه شوند. کسانی اگر خواسته باشند مطالعات خود، در این زمینه، را ادامه بدهند، آن هم در گستره و ژرفایی عمیق و با جزئیات درباره مفاهیم و مضامین اندیشه‌ی مشروطه در ایران و در نسبت آن با تاریخ اندیشه‌ی ماقبلش، و حتا در قیاس با تاریخ مشروطه‌ یا نظام‌های حکومت قانون در «غرب»، از نظر من کتاب‌های دکتر طباطبایی را باید بخوانند. به ویژه چهار جلد از آثار ایشان تحت عنوان کلیِ «تأملی درباره‌ی ایران» که به‌طور مشخص و مختصر نام‌ آن‌ها عبارتند از «دیباچه‌ای بر نظریه‌ی انحطاط در ایران»، «مکتب تبریز»، «نظریه‌ی حکومت قانون» و همچنین آخرین اثر ایشان به نام «ملت، دولت و حکومت قانون». این چهار اثر، به نظر من، در زمینه‌ی تاریخ فکری جنبش تجددخواهی ما بسیار مهم هستند. البته دکتر طباطبایی به موازات بررسی تاریخ مشروطه‌ی ایران، همان‌طور که گفتم، تاریخ نظام‌های حکومت قانون در اروپا را، با بررسی آثار نویسندگان و فیلسوفان آن‌ها، توضیح داده و کتاب‌های مهمی در این زمینه هم تالیف کرده‌اند. در کنار اینها برخی مقالات «محمدعلی فروغی» هم هست؛ خاصه کتاب ایشان درباره‌ی «حقوق اساسی» که زبانش ساده و آموزشی‌ست.

این تعدادی از آثار مهمی‌ست که خود من خوانده‌ام. طبعا درباره‌ی تاریخ مشروطه آثار دیگری، به فراوانی، نوشته شده و من نیز بعضی از آنها را مطالعه کرده‌ام، اما تز کانونی آنها را قبول ندارم. به عنوان نمونه: کتاب «ایران میان دو انقلاب» از «يرواند آبراهامیان» یا «حکمت و حکومت» از آیت‌الله «مهدی حائری یزدی»، یا «مشروطه‌ی ایرانی» از دکتر «ماشاالله آجودانی». البته در کنار همه‌ی اینها برخی آثار گمراه‌کننده و فاقد ارزش و با ایدئولوژی ضدمشروطه هم نوشته شده‌اند، مانند «غرب‌زدگی» از «جلال آل‌احمد». و فراموش نکنیم نوشته‌ها و گفته‌های آیت‌الله خمینی، در ضدیت با فلسفه‌ی تجدد و ستیز با نظام حکومت قانون یعنی مشروطیت ما، هم هست، از جمله «ولایت فقیه» که همسرم آقای کشگر به مراتب کامل‌تر از من نوشته‌های خمینی، از جمله «صحیفه‌ نور» او در چندین جلد را خوانده و دنبال کرده است. نام این آثارِ علیه آزادی و ضد اندیشه‌ی مشروطه‌خواهی را هم آوردم، زیرا ما باید عادت کنیم که نظرات مخالف یا نظرات غیر از خودمان را هم بخوانیم. افکار مخالف یا تفسیرهای متفاوت، اساسا باعث می‌شوند که ما به سطح نظرات و تفسیرهای خودمان هم پی‌ببریم و تلاش کنیم به ژرفای بیشتری برویم و کاستی‌های آنها را برطرف کنیم. مهمتر آن‌که خواهیم دانست که چه نوع افکاری و از کدام سمت جامعه‌ی ما را در عقب‌ماندگی نگه داشته‌ و خاصه خواهیم دانست که در جریان انقلاب اسلامی از کدام نوع افکار شکست خوردیم و چرا!

نکته‌ی دیگری که باید دوباره بر آن تکیه کنم این است که؛ تاکید و توضیحات من، بیشتر روی محتوا و معنای کلمات و عبارت‌ها یا به اصطلاح مفهوم‌هایی‌ست که برای بیان اندیشه و تاریخ مشروطه، یا اساسا هر دستگاه فکری دیگری، لازم داریم. این یعنی چه؟ مثالی می‌زنم: مثلا می‌گوییم؛ ما طرفدار نظام پادشاهی هستیم، یا آن‌چه که تازگی‌ها هم مد شده و خیلی‌ها می‌گویند، این‌که؛ سنت پادشاهی چون در کشور ما بسیار طولانی‌ست، پس باید آن را قبول کنیم، چون سنت است! اما اولین سوالی که پیش می‌آید این است که آیا امروز ما باید هر نوع از پادشاهی با هر مضمونی را بپذیریم؟ طبعا نه! اما توضیح و ارائه‌ی دلایل این‌ نه، در درجه‌ی اول به یک بحث فکری و مفهومی و تاریخی‌ نیاز دارد.

یعنی اول باید بدانیم پادشاهی در اینجا یک مفهوم است که ناظر بر یک نهاد بسیار قدیمی‌ست. اما محتوای این مفهوم پادشاهی چیست و این سنت پادشاهی که از آن صحبت می‌کنیم چه بوده است؟ آیا پادشاهان ایران همه به یکسان، خوب یا بد عمل کرده‌اند؟ آیا همیشه وظایف و اختیارات نهاد پادشاهی ما یکسان بوده است؟ طبعا نه! مگر کشور ما ایران همیشه به یک وضع و صورت و بدون تغییر مانده، که ریاست آن و وظایف و اختیارات پادشاه به عنوان رئیس کشور یکسان مانده باشد؟ آیا سرشت یا جوهره‌ی پادشاهی ما همیشه یکسان بوده؟ طبعا نه! اما ما برای این‌که بتوانیم این تفاوت‌ها را که همه زیر مفهوم پادشاهی و سنت آن جمع شده، بشناسیم به تاریخ نیاز داریم. تاریخ را اینجا چرا لازم داریم؟ برای این‌که تاریخ بستر پیدا شدن و دیدن و فهمیدن این تفاوت‌هاست که به دنبال خود پی‌آمدهای مثبت و منفی را نیز برای کشور ما می‌آورند. هر دوره‌ی تاریخی یک محتوا و یک معنای متفاوتی، در مورد یک موضوع خاص و معینی، در قالب مفهوم‌، را به ما می‌دهد. مثلا در ایران همین مفهوم پادشاهی، در طول تاریخ از نظر مضمونی تغییرات زیادی پیدا کرده است. به عنوان مثال ما از پادشاهی در تاریخ باستان ایران صحبت می‌کنیم، از سلطنت و سلطانی به عنوان مفهومی ظاهرا معادل پادشاهی در دوره‌ی اسلامی در ایران صحبت می‌کنیم، از پادشاهی مشروطه در دوران جدید هم صحبت می‌کنیم، اولا این دوره‌ها چه تفاوتی با هم دارند. ثانیا حتا ما در محدوده‌ی یک دوره هم، مثلا دوره‌ی صفویه، هم از پادشاهی شاه عباس اول صحبت می‌کنیم، که ایران را آباد کرد و هم از پادشاهی شاه سلطان حسین صفوی، که از ایران ویرانه‌ای برجای گذاشت! پس هر یک از این پادشاهی‌ها در دوره‌های تاریخی مختلف ویژگی‌های خاصی داشتند که از نظر محتوایی و تاثیر هم یکسان نبودند، هر چند که در ظاهر در همه‌ی این صورت‌ها یک فرد به عنوان پادشاه یا سلطان در بالاترین مقام کشور ما قرار داشت.

در مورد مفاهیم دیگر، هم بحث‌های مفهومی و تاریخی به همین روال لازمند. مانند دولت، ملت، جامعه یا غیره که ما به این‌ها می‌گوییم مفاهیمی که هر یک ناظر به نامِ ساختارها یا نهادهای خاصی هستند. حوزه‌ی بحث درباره‌ی این نوع مفاهیمی که مثال آوردم، عموما، در رشته‌ای‌ست که به آن اندیشه‌ی سیاسی می‌گوییم. یک پیکارگر یا عنصر سیاسی که در بحث و عمل سیاسی مداخله می‌کند، بدون اندیشه یا دانش سیاسی و تاریخی، از نظر من، معنا ندارد! این مفاهیم خاص، که بعضی از آنها برای ما بسیار هم قدیمی هستند، چون محتوای‌شان در طول زمان تغییر کرده‌اند، پس باید در عین حال، برای فهم‌شان، آنها را بر بستر تاریخِ فکر و متن‌های نوشته‌شده‌ی تاریخی بررسی کنیم، تا بدانیم که آن‌ها امروز چه معنایی پیدا کرده‌اند! مثلا اگر یک هوادار پادشاهی نداند که پادشاهی مشروطه با پادشاهی قاجاری، یا نادرشاهی یا سلطان ترکی و مغولی چه فرقی دارد، پس چگونه و چرا به پادشاهی پهلوی می‌بالد؟ بنابراین، در بررسی و فهم این تفاوت‌ها و پاسخ به این سوال‌ها، ما ناچار با رشته‌ی تاریخ اندیشه‌ی سیاسی هم سر و کار خواهیم داشت.

البته غیر از اندیشه‌ی سیاسی و تاریخ آن در ایران،‌ هنوز لایه‌ی عمیق‌تری هم در این زمینه وجود دارد که دیگر کاملا عام و تئوریک است. مثلا این بحث که حکومت قانون، خارج از این‌که در کدام کشور باشد، یا این‌که مثلا مدرنیته چه ستون‌ها یا به قول معروف چه مبانی دارد، خارج از این‌که در آمریکا باشد یا در آلمان یا ژاپن. این‌ها بحث‌های عام و تئوریک هستند، یا همین‌طور وقتی می‌گویند، آزادی و برابری حقوقی انسان‌ها در حکومت قانون یا در مدرنیته اصل هستند، اینها هم بحث تئوریک‌اند. البته ما وارد این لایه از بحث نمی‌شویم. امیدوارم در فرصت‌های دیگر!

حال به بحث اصلی‌ام، یعنی تاریخ جنبش مشروطه‌خواهی ایرانیان می‌پردازم، با تکیه‌ روی ایده‌های بوجود آمده در این جنبش و خاستگاه تاریخی آن‌ها. برای ورود به این بحث از دیدگاه مورد توجه‌ خودم، روی سه جمله از وزیر بزرگ ایران «میرزا ابوالقاسم‌خان فراهانی» تکیه می‌کنم، تا بگویم که داستان مشروطه‌خواهی و قانون‌خواهی ما از کجا شروع شد. مطابق گزارشات و آثار آدمیت که دکتر طباطبایی هم آنها را نقل می‌کنند، این وزیر بزرگ سه جمله‌ی بسیار مهم و کلیدی دارد که در اصل اولین سنگ بنای مشروطه‌خواهی ایران را گذاشته‌اند. او یکی را به محمدشاه قاجار می‌گوید که: «شما و من هر دو "نوکر دولت ایران" هستیم». خُب قبلا همه نوکر یا رعیت شخص شاه بودند! و دولت ایران به این معنایی که می‌شناسیم، هنوز شناخته نبود. و جمله‌ی دیگر عبارت است از «این گردونه بر محور ایران می‌گردد!» از این استعاره‌ی گردونه منظور کره‌ی زمین است و گردش آن به دور محور فرضی آن که ظاهرا باید ایران باشد. در مورد مخاطب این جمله روایت‌های مختلفی وجود دارد؛ ولی در مقطع مذاکرات صلح بعد از شکست ایران در جنگ با روسیه و از دست دادن بخش‌های بسیار وسیعی از خاک ایران گفته شد. به هرحال قائم‌مقام در نامه‌هایش به دستیاران و فرستادگان خود در دادن ماموریت‌های خارجی این جمله را نیز آورده و جمله‌ی سومش عبارتِ «دفاع از ایران به مردی و نامردی» است، که متعلق به دوره‌ی بعد از عهدنامه‌ی ترکمانچای است. در آن زمان روس‌ها قصد تاسیس کنسولگری در شمال ایران را داشتند و قائم‌مقام، به خلاف قرارداد صلح ترکمانچای، مخالف آن بود. چون می‌دانست که روسیه‌ی تزاری در داخل مرزهای ایران چه فتنه‌گری‌هایی می‌کند. این جمله را میرزا به وزیر مختار انگلیس گفت و او نیز آن را به دولت متبوع خود گزارش کرد. البته من کاری ندارم که این روزها از این نوع جمله‌ها چه سوءاستفاده‌‌ها یا برخوردهای یک‌طرفه‌ای به نفع رژیم اسلامی می‌شود. موضوع من در اینجا شکل‌گیری فکر بر محور ایران به مثابه‌ی یک کشور و یک ملت، و پیدا شدن تدریجی تصور نسبتا روشنی از دولت ملی ایران، جدا شدن مفهوم دولت از مفهوم شاه و بعد به تدریج معنا پیدا کردن و مادی شدن مفهوم ملت، در نزدیک به ۲۰۰ سال پیش در ذهن فرهیختگان و سرآمدان ایران است‌، آن‌هم به طور طبیعی ابتدا در مناسبات با کشورهای دیگر و البته بعد از آن سایه‌ای از فهم وظایف مهم مربوط به تامین امنیت و رشد و ترقی و قوام و دوام ایران و ایرانیان توسط «دولت ایران» که به‌تدریج در مرکز توجه و آگاهی سرآمدان آن دوره قرار گرفت.

حالا ما اگر، در همینجا به عنوان اولین نتیجه‌گیری، از این سه جمله، به اصطلاحِ ریاضی، مخرج مشترک بگیریم، از آنها «ایران» بدست می‌آید. البته این به معنای آن نیست که آن موقع ایران یا ملت وجود نداشت. وجود داشت! اما در آن زمان ایران، آگاهانه، و در نسبت با جهان، در مرکز توجه میرزا ابوالقاسم‌خان و بعضی سرآمدان قرار گرفت و بعد هم در مرکز توجه بقیه، که آقای همایون از آن تحت اصطلاح «رویکرد به ایران» یاد کرده است. البته پیش از آن یا در همان زمان‌ها پرسش اساسی و معروفی‌ بود که عباس میرزا ولیعهد ایران از فرستاده یا وزیر مختار فرانسه مطرح کرد، به این معنای فشرده که؛ چرا ما نسبت به «غرب» عقب افتاده‌ایم؟

پایتخت ولیعهد آن زمان در تبریز بود و وزیر و تربیت‌کننده‌ی شاهزاده عباس میرزا آن موقع قائم‌مقام. نام «مکتب تبریز» یعنی عنوان کتاب دکتر طباطبایی از اینجا آمده است. از این مقطع به بعد بود که تلاش‌هایی از سوی این دو، یعنی ولیعهد و وزیرش، آغاز شد. افرادی برای تحصیل به اروپا خاصه به انگلستان اعزام شدند. بسیاری از رجل سیاسی یا سرآمدان ایران که از دهه‌هایی وضع اسفبار ایران، حتا در قیاس با عثمانی آن زمان، را می‌دیدند و ناراضی بودند به جوش و خروش آمدند. به فرمان ولیعهد آثاری از تاریخ اروپا به عنوان نمونه «انحطاط و سقوط رم» و نسخه‌ای از گزارش پدر روحانی کروسینسکی درباره‌ی سقوط اصفهان بدست افغان‌ها در زمان شاه سلطان حسین صفوی، برای دربار دوم ایران در تبریز ترجمه شدند. محصولاتی صنعتی به ایران وارد شدند که بعد از البته توپ و تفنگ و تجهیزات نظامی، دستگاه چاپ بود که توسط «میرزا صالح شیرازی» به ایران آمد و از همان موقع هم به تدریج روزنامه‌نگاری - عموما سیاسی و با ایده‌های اصلاح‌گرایانه - آغاز شد. پس می‌بینیم، این ایده و آرمان، یا در کل از مجرای فکر و فرهنگ بر محور تقویت ایران بود که این جنبش آغاز و گشاینده‌ی راه تجدد شد. درباره فعالان فکری و فرهنگی در آغاز این جنبش، در ادامه توضیح بیشتری خواهم داد.

پس تا اینجا ما موفق شدیم اول فکر ایران به مثابه یک کشور و فکر «دولت فخیمه» آن که موظف به اداره، تامین امنیت و تقویت قوای کشور است را در مرکز توجه برخی رجل سیاسی قرار دهیم و همچنین در مرکز فکر لایه‌ی جدیدی که از آن زمان روشنفکران یا به زبان آن زمان منورالفکران نام گرفتند. و البته نزد بعضی از آخوندها هم که آن‌ها نیز بعدا در دفاع از تحقق و پیروزی انقلاب مشروطه نقش مهمی برعهده گرفتند. از جمله اصلاحاتی در افکار اسلامی و شیعی خودشان را مطرح کردند که آن موقع به پیروزی مشروطه کمک کرد. به هر حال از آن زمان سیل ایده‌های اصلاحیِ همه‌جانبه در کشور و برای کشور سرازیر شد.

یکی از آن ایده‌ها احیای نهاد وزارت بود، که متعلق به خود قائم‌مقام بود. پس از مرگ زودرس عباس میرزا، قائم‌مقام سرپرستی ولیعهد، یعنی محمدشاه قاجار را برعهده گرفت و او را به تخت پادشاهی در تهران نشاند و خودش هم شد صدراعظم وی. قائم‌مقام ایده‌ی اصلاح را فراموش نکرد. او اول خواست نهاد وزارت را دوباره بسازد. می‌دانیم که نهاد وزارت در ایران یکی از مهمترین نهادهای نظام فرمانروایی در ایران از عهد باستان بوده، نام بوذرجمهر را همه‌ی ما شنیده‌ایم. نهاد وزارت و وزیران بزرگی در مقاطع بسیار دشواری، پس از حمله‌ی تازیان اسلامی، در بقای ایران نقش مهمی داشتند. مثلا در دوره‌ی سلطه‌ی خلافت اسلامی بر ایران، وزیرانی از خاندان ایرانی برمکی، و بعد در دوره‌ی سلطه‌ی سلاطین ترک و مغول ما با نام‌های بسیار مهمی از آنان مانند خواجه نظام‌الملک در دوره‌ی سلجوقیان یا در دوره‌ی مغولان خواجه نصیر طوسی یا رشیدالدین فضل‌الله همدانی روبرو هستیم که هستی و تداوم ایران را، با هر ضعف و کاستی، تا حد زیادی مدیون تدبیر آن‌ها هستیم. اما به تدریج با تقویت سلطه و استبداد سلاطین و خودکامگی مقام سلطنت، وزیرکشی رونق یافت و نسل وزیران بزرگ تا قرن‌ها برافتاد، تا دوره‌ی قاجار که مهمترین مکان تاریخی پدیداری مجدد وزیران مهمی شد. صرف نظر از «شورای وزیران» که به فرمان «آقامحمدخان قاجار» بوجود آمد که فقط مقام مشورتی داشت، اما همین امرِ جدا کردن ولیعهد از دربار فاسدِ تهران و تعیین کردن افراد شایسته و صاحب فکر برای تربیتِ ولیعهد، که آن هم از تدابیر آقامحمدخان بود، عصری از پدیداری وزیران بزرگ آغاز شد.

به هر حال میرزا ابوالقاسم‌خان قائم‌مقام که قصد تجدید نهاد وزارت، برای اداره‌ی کشور، را داشت و شاه و خودش را به یک میزان «نوکر یا رعیت دولت ایران» می‌دانست و جلوی خودکامگی و خان‌خرجی‌های شاه و اِسراف درباری‌های فاسد را می‌گرفت، جانش را در این راه گذاشت و به فرمان محمدشاه قاجار کشته شد. بعد از او «میرزا محمدتقی‌خان امیرکبیر» آمد. در این فاصله درباره‌ی مضمون اصلاحاتی که کشور لازم داشت، میان رجل سیاسی ترقی‌خواه، بعضی شاهزادگان قاجار، بازرگانان و بعضی از آخوندها و همچنین آن طبقه نازک اما جدید روشنفکری یا منورالفکری، بحث‌ها اوج عجیبی گرفته بود. این فکر که ما در ایران قانون می‌خواهیم و به اصطلاح یک دولت «با اساس» می‌خواهیم تا جایی پیش رفته بود که وزیر بزرگ دیگر ایران یعنی میرزا محمدتقی‌خان امیرکبیر به خیال ایجاد کنسطیطوتسیون یا «قنسطیطوتسیون» یا همان قانون اساسی افتاد که آن خیال را، می‌گویند، پدر «میرزامَلکَم خان» به امیرکبیر نسبت داده است. به هر صورت تقریبا به همان دلایلی که قائم‌مقام را به فرمان محمدشاه کشتند، امیرکبیر را هم به فرمان ناصرالدین‌شاه و به گناه فکر اصلاحات به قتل رساندند. اما سیل خواست‌ها و آرمان‌های اصلاحی و مدرن در ایران و به عبارتی با هدف تغییر محتوای نظام سیاسی و حقوقی ایران به راه افتاده بود و روان‌هایی که در فکر ایران بودند و تنها نگاهشان به دوام و قوام ایران و حفظ استقلال آن بود، به شور آمده و سودای آن اصلاحات دیگر از سرهای‌شان بیرون نرفت.

در این فاصله اتفاقات زیادی هم در عمل و هم در نظر افتاد. به عنوان نمونه در دوره‌ی ناصرالدین‌شاه و البته زیر نفوذ فکری مَلکَم‌خان، یکی از روشنفکران جنبش مشروطه، و به دستور شاه، در اواخر عمرش، «کتابچه‌ی قانون» نوشتند که بیشتر آئین‌نامه‌هایی بود در زمینه‌ی قانون جزا و امور ممیزی و یا، باز هم به دستور ناصرالدین‌شاه و توسط «میرزا حسین‌خان سپهسالار» که از دولت‌مداران ترقی‌خواه بود، «کتابچه قانون نظامی» تدوین و در سراسر کشور منتشر شد که در زمینه‌ی نظم دادن به امور نظامی و به قشون ایران، از جمله سربازگیری و تعیین جیره و مواجب آنان بود. اما هیچ‌یک از این اقدامات در وضع ایران تغییری بنیادی ایجاد نکرد. صرف نظر از این‌که آن اقدامات خیلی محدود بودند، اما علت اصلی را هم عموی خود شاه یعنی «فرهاد میرزا معتمدالدوله» - از شاهزادگان قاجار و پسر عباس میرزای ولیعهد - به زبان آورد که؛ خود شاه مشکل و مانع است. چون او اولین کسی‌ست که از قانون، حتا قانون خودش هم، تبعیت و تمکین نمی‌کند. البته این نکته در تاریخ طولانی نظام‌های مبتنی بر قانون، به طور عام، بسیار مهم بوده است. یعنی ابتدا از همین‌جا آغاز می‌شود که؛ مقام قانون‌گذار، که در قدیم تقریبا همه جا شاهان بودند، بجز تقریبا در رم باستان و در دوره‌ی دموکراسی یونان باستان، که بار پیش در همینجا درباره‌ی آن صحبت کردیم. اما در بقیه‌ی تاریخ، در بعضی کشورها وقتی اراده‌ی شاه به صورت فرمان یا قانون صادر می‌شد، شاه نیز از همان قانون خودش باید تبعیت می‌کرد. اگر نمی‌کرد، می‌شد خودکامه! و در صورت تبعیت، قانون به مثابه‌ یک نهاد مستقل، از نهاد پادشاهی و از رای شاه جدا می‌شد و ثبات ایجاد می‌کرد.

از این مختصر توضیحات حالا می‌توانیم نتیجه‌ی دوم را هم بگیریم که؛ پس از قرارگرفتن ایران در مهد افکار ایران‌دوستان و شکل گرفتن صفی از هواداران دگرگونی‌هایی برای اصلاح وضع کشور، فکر تغییر نظام سیاسی و فرمانروایی کشور در افکار پدیدار شد و تا حدودی جا افتاد، آن‌هم یک: به صورت خواست احیا و ایجا نهاد وزارت، در کنار نهاد پادشاهی، دو: به صورت فکر ایجاد نظمی در قوای نظامی و سه: به صورت فکر تدوین قوانینی سراسری که باید نظم و ثباتی ایجاد می‌کرد و دست خودکامگی و فساد در کشور را می‌بست و عدالت را برقرار می‌کرد. این‌ها در ذهن‌ها جاافتاده بود. حال اگر آن‌ها را در کنار هم مانند قطعات پازل، در یک نظام فکری قرار دهیم، از آن همان فکرِ ایجاد «دولت با اساس» مبتنی بر قانون بیرون می‌آید. البته آن‌چه در عمل اتفاق افتاده بود، ابعاد محدودی داشت و به تنهایی برای خواست اصلاح کل کشور و حتا اصلاح دولت هم کافی نبود. اما همان‌طور که گفته شد، منورالفکران و ترقی‌خواهان سخت در کوشش بودند و هر کدام بنا به موقعیتی که داشتند، ایده‌های اصلاحی خود را، کم یا زیاد، کامل یا ناقص ، درست یا غلط و بعضا سطحی، مکتوب و منتشر و با هم مکاتبه و تبادل نظر و همچنین دعوا هم می‌کردند، اما افکار مشروطه‌خواهی را هم در میان مردم بیشتر پخش می‌کردند!

من نام چند نفر را به عنوان نمونه می‌آورم؛ مثلا یکی از قدیمی‌ترین آن افراد همان میرزا صالح شیرازی‌ست که همراه سه چهار نفر دیگر به فرمان قائم‌مقام و عباس میرزا به انگلستان فرستاده شد، آنجا به یادگیری زبان انگلیسی و فرانسه مشغول شد، تجربه‌های خود را با دیدن نظم و دستاوردهای ظاهری انگلستان در سفرنامه‌ی خود نوشت و به دربار دوم ایران در تبریز فرستاد. بعد هم وقتی برگشت دستگاه چاپ را به ایران آورد و انتشار روزنامه‌ی رسمی اخبار را سرپرستی کرد. «عبدالطیف شوشتری» نویسنده‌ی «تحفه‌العالم» یکی دیگر است که بیش از ۸۰ سال پیش از پیروزی انقلاب مشروطه در سفری به هندوستان و اقامت در آنجا، نظام دولتی هند را که ظاهرا کپی انگلستان بود، توصیف می‌کرد. گویا برای اولین بار واژه‌ی «عدالت‌خانه» در اثر او بکار رفته است، که ترجمه‌ی فارسی House of Justice بر سر در دادگستری انگلیس بود. ما می‌دانیم که این اصطلاح یعنی عدالتخانه بعدا در جنبش مشروطه‌خواهی ما بسیار مهم شد و دو مصداق معنایی، در افکار عمومی، پیدا کرد. هم بعضا از نظام قانون‌گذاری و موضوع قانون‌گذاری توسط نمایندگان مردم، تحت خواست عدالت یاد می‌کردند و مجلس شورای ملی را هم بعدها نهادی برای اجرای عدالت و خانه‌ی ملت خواندند و هم این‌که بعدا معنای جاافتاده‌تری یافت و نظام دادگستری - تحت نامِ اخذ شده از نظام انگلیس - خوانده شد. یعنی همان فکرِ دو نهاد بنیادینی که دو ستونِ نظام و دولت مشروطه‌ی ما را ساخت و هر دو، یعنی مجلس قانون‌گذاری و دادگستری، در کنارِ ستون دیگر یعنی قانون اساسی، از مهمترین نهادهای حکومت قانون بوده‌اند و در اصل، از نظر معنای پایه‌ای، ما را به درون جهان جدید پرتاب کردند، که توضیح ربطِ هریک از این نهادها با مدرنیته بسیار مفصل است. برای فهم آن باید اول مبانی اندیشه‌ی دوران جدید و مدرنیته شکافته شود. امیدوارم فرصتی پیش آید.

از منورالفکران دیگر «عبدالرحیم طالبوف» است، از جمله نخستین مشروطه‌خواهانی که مسئله‌ی حکومت قانون را از منظرگاه پایان دادن به نظام خودکامگی و استبداد مطرح کرد. او از جوانی به ناحیه‌ی قفقاز رفت، از دیدگاه‌های گسترده‌ای به نسبت آن روزگار در مورد مسائل اجتماعی، به عنوان نمونه «اقتصاد»، برخوردار بود که بعضی از آنها را در کتابی به نام «احمد» آورده است. او تا پیروزی انقلاب مشروطه و تشکیل مجلس اول مشروطه زنده بود. طالبوف در کنار «میرزا یوسف خان مستشارالدوله»، از کسانی بود که مسئله‌ی حکومت قانون و موضوع قانون را، در ایران در رابطه و در رویارویی با قانون شرع هم مطرح کرد. طالبوف، اگر اشتباه نکنم، آن زمان از سلطنت و دیانت به عنوان «دو شاخ گاو استبداد» یاد می‌کرد. هر دویِ این چهره‌ها، یعنی طالبوف و مستشارالدوله بحث‌های مفصلی در زمینه رابطه‌ی نظام قانونگذاری جدید و نظام قدیم و سنت قانونگذاری شرع و فقه مطرح کرده و نوشتند و ایده‌هایی هم در این رابطه دادند. از جمله در رساله‌ی معروف «یک کلمه» که مستشارالدوله نوشته که او هم یک رجل سیاسی ترقیخواه بود، و در آن سعی کرده آشتی و انطباقی میان بیانیه‌ی حقوق بشر انقلاب فرانسه و روح اسلام ایجاد و مجموعه‌ای از ترکیب آن روح اسلام و این مضمون حقوق بشری که در آن اعلامیه آمده بود تدوین کند، تا آن ترکیب از آن به بعد بتواند به صورت اصولی، مستقل از رای شاه و آراء فقها در ایران مبنای قانون‌گذاری قرار گیرد. یعنی در واقع جدایی قانونگذاری و نهاد قانون از اراده‌ای بالای سر مردم، اعم از شاه یا فقها.

و حال در اینجا یک نتیجه‌گیری دیگری بکنیم! این ایده‌های اصلاحی که اساسا از پیوند آن‌ها با هم تصویری از یک نظام سیاسی جدید یا پیکری نوین و دارای اندام و عضوهای بسیار به نام «دولت با اساس» یا دولت مشروطه ظاهر می‌شد، نظام سلطنت خودکامه و استبدادی را از پایه تغییر داده و به نظام پادشاهی مشروطه بدل می‌کرد. به همین دلیل است که ما می‌گوییم، نظام پادشاهی ما با انقلاب مشروطه، و در واقع با بوجود آمدن این نهادهای جدید، به نظام پادشاهی مشروطه یا به قول بعضی‌ها پادشاهی پارلمانی تغییر کرد. به نظر من صفت پارلمانی مهم است، اما نمی‌تواند همه‌ی دگرگونی‌های تاریخی و نوآئین مشروطیت ما، از جمله مثلا ایجاد نهاد مستقل دادگستری، را بیان کند. به هر تقدیر با این‌که صورتِ نظامِ پادشاهی ماند، اما محتوای آن تغییر کرد. یعنی ما بجای سلطان مستبدِ خودکامه صاحب پادشاهی مشروطه شدیم. همچنین به جای نظام قانون شرع و قانون فقها، صاحب مجلس قانونگذاری به نمایندگی مردم و به جای مرجع آخوندی عدالتِ شرعی و دادگاه‌های شرع، دارای دستگاه عرفی اجرای عدالت و دفاع از برابری همه در برابر قانون شدیم. البته کار ایده‌ها و آرمان‌ها ترقی‌خواهانه و نوآیین به همینجا ختم نمی‌شود.

در کنار همان بحث‌ها در مورد نهاد وزارت، ایجاد نظام قانونگذاری جدید، که بزرگترین درگیری‌ها را با برخی آخوندها داشت، و همراه فکر ایجاد دادگستری، که باز هم با آخوندها درگیری داشت، و در صدر همه نوشتن قانون اساسی، اما به موازات آن‌ها، بحث‌های بسیار مفصل و نوآیین دیگری هم در آن روزگار ایران جاری و به تدریج در میان ایرانیان پخش و به آن‌ها عمل می‌شد. یکی از مهمترین آن‌ها تاسیس مدارس عرفی در شهرهای بزرگ ایران بود، که این هم، در برابر مکتب‌خانه‌های اسلامی، با آخوندها درگیری‌های مفصلی داشت. و دیگری افزایش روزنامه‌ها و پیدایش «افکار عمومی» بود. وجود شخصیت‌های برجسته‌ای چون «میرزا فتحعلی آخوندزاده»، که شاید بتوان او را بنیان‌گذار نمایش و تئاتر مدرن در ایران دانست، و نیز شکل‌گیری ادبیات جدید و زبان فارسی مدرن، از مهم‌ترین نشانه‌های این دوره است. در همین مسیر، آغاز و احیای تاریخ‌نگاری نوین و توجه دوباره به تاریخ باستان ایران را نیز شاهدیم؛ جریانی که با ظهور چهره‌هایی چون «میرزا آقاخان کرمانی» و آثاری مانند «تاریخ بیداری» ادامه یافت. همچنین، حضور تدریجی زنان ترقی‌خواه و طرح مطالبات آنان از دیگر ویژگی‌های این دوره بود؛ مطالباتی که، چنان‌که همه می‌دانیم، همواره با مخالفت شدید آخوندها و نیروهای مذهبی روبه‌رو بوده و همچنان نیز هست.

خلاصه این‌ها اموری بودند که عموما، همانطور که عرض، کردم از سده‌ای پیش از انقلاب مشروطه در قالب افکار مدرن پخش شدند. افکاری که به تدریج جنبش و تکانی در لایه‌های فرهیختگان جامعه و بعد در لایه‌هایی از مردمان شهرنشین ایجاد کردند، که ما به آن جنبش مشروطه‌خواهی می‌گوییم. همان جنبش نوخواهی و مدرنیته‌ای که ظرفیت آزادی و برابری حقوقی همه‌ی آحاد ملت را نیز در بطن خود داشت. این جنبش با تصویب قانون اساسی ثبتِ تاریخی شد و رسمیت یافت و راه تحولات بعدی را باز کرد و البته با اصلاحات و پیشرفت آن به دست پادشاهان پهلوی، دشمنی آخوندها و اسلام‌گرایان را برانگیخت و آشتی‌ناپذیر کرد. و این البته پیشگفتاری‌‌ست درباره‌ی خدمات بی‌مانند رضاشاه و محمدرضاشاه به مشروطیت و ساخته شدن ایران نوین، که امیدوارم بتوانیم در فرصت‌های بعدی درباره‌ی آن صحبت کنیم.

با سپاس که به عرایضم گوش کردید! در اینجا به صحبتم خاتمه می‌دهم و امیدوار در بحث و گفتگو با هم به عمق بیشتری برویم!

بیشتر از درنگ روز

آرشیو ←