سنت ضدامپریالیستی در ایران؛ از محمد مصدق تا مجتبی خامنهای
فروردین ۲۵۸۵ شاهنشاهی
فریدون: دکتر رضا عرب در این یادداشت میکوشد تنشهای مذاکرات کنونی میان جمهوری اسلامی و ایالات متحده در فروردین ۲۵۸۵ را در بستری تاریخی بازخوانی و تامل کند. او در این خوانش تاریخی، محمد مصدق را بهعنوان یکی از پیشگامان شکلگیری این نگرش ضدغربی معرفی میکند. رضا عرب مشاور «پروژه شکوفایی ایران» و سخنگوی کمیته مرکزی حزب «ایران نوین» است. او در حوزهی تخصصی و دانشگاهی، مدرس زبانشناسی کاربردی در دانشگاه کوئینزلند در استرالیا است.
از منظر دیپلماسی آمریکا، مذاکرات با ایران بهندرت روندی ساده و سرراست داشته است. از پس از جنگ جهانی دوم که ایالات متحده به طور جدی وارد عرصه سیاسی ایران شد، دو دوره بیش از همه بهسبب دشواریهای خاص خود برجسته است: بحران نفت در دوران نخستوزیری «محمد مصدق» (۱۳۳۰–۱۳۳۲) و دهههای پس از انقلاب اسلامی ۱۳۵۷.
در فاصله سالهای ۱۳۳۲ تا ۱۳۵۷، در دوران پادشاهی پهلوی، ایران متحد نزدیک آمریکا بود؛ مذاکرات، هرچند خالی از تنش نبود، اما عموما قابل پیشبینی و از نظر استراتژیک در یک چارچوب مشترک انجام میشد. اما بیرون از این بازه زمانی، دیپلماتهای آمریکایی با سبکی کاملا متفاوت روبهرو شدند؛ سبکی که بیش از آنکه بر محاسبهی عملگرایانه استوار باشد، از باورهای ایدئولوژیک شکل میگرفت.
این تفاوت ناشی از شکافی پایدار است: میان گرایش غربگرا در ایران که بهطور تاریخی با دولت پهلوی پیوند دارد، و جریان ضدغربی که خود را «ضد امپریالیست» مینامد و از مصدق تا علی خامنهای (رهبر دوم انقلاب اسلامی) و جانشین کنونی او، «خامنهایِ دوم»، امتداد یافته است. این نکته شایستهی تذکر است که این جریان اگرچه از سال ۱۳۵۷ تاکنون سازوکار حکومتی را در اختیار داشته است، اما پایگاه اجتماعی آن بهطور فزایندهای تحلیل رفته و با جامعهای مواجه است که در گذر زمان متمایلتر به غرب شده است.
برای درک ناکامیهای مکرر دیپلماسی در سالهای اخیر، از جمله مذاکرات میان «جی دی ونس» و «محمدباقر قالیباف» - نماینده «خامنهایِ دوم» در گفتوگوهای «اسلامآباد» - این موارد را بایستی در چارچوب این سیر بلند ایدئولوژیک مورد نظر قرار داد.
سنت موسوم به ضد امپریالیستی در ایران صرفا یک موضعگیری نیست؛ بلکه منطق حاکم بر بخشی از نیروهای سیاسی است که هم لحن گفتار و هم شیوه عمل آنان را شکل میدهد. این نوع رویکرد ضد امپریالیستی، که در غرب نیز متحدانی پایدار یافته، ماهیتی گزینشی دارد: با تمدن غرب، آمریکا و اسرائیل مخالفت میکند، اما در برابر دولتهای خشن امپریالیست یا توسعهطلبی چون چین و روسیه کاملا همدلی دارد.
در نگاهی تاریخی، میتوان محمد مصدق را خاستگاه سیاسی سنت ضدغربی در ایران معاصر دانست. نخستوزیری او تجسم نوعی نگاه ضد امپریالیستی و بهطور ضمنی ضدپادشاهی بود که اگرچه در کوتاهمدت ناکام ماند، اما در تثبیت یک زبان سیاسی پایدار موفق بود؛ زبانی که بعدها توسط روحالله خمینی در سال ۱۳۵۷ رادیکالیزه و نهادینه شد. از این منظر، انقلاب اسلامی از خلا پدید نیامد، بلکه تا حدی تحقق یک مسیر ایدئولوژیک پیشینی بود که اکنون به گفتمان موسوم به «مقاومت» انجامیده است.
برای ناظران آمریکایی در اوایل دهه ۱۳۳۰، مصدق غالبا شخصیتی دمدمیمزاج مینمود. روایتهای معاصر از مذاکرهکنندهای سخن میگویند که یک روز امتیاز میداد و روز دیگر آن را پس میگرفت و میان تعامل و عقبنشینی در نوسان بود: رفتاری که دیپلماسی خطی را با چالش مواجه میکرد. حتی رفتارهای شخصی او - از جمله روایت مشهور آمبولانسی که در سفر ۱۹۵۱ به آمریکا همراهش بود - گاه بهمنزله نوعی «فیلمبازیکردن» تفسیر میشد؛ رفتاری که مرز میان سیاست و تمارض را محو میکرد. (۱)
این الگو با مصدق پایان نیافت؛ بلکه در همان مسیر، صورتی رادیکالتر به خود گرفت. جمهوری اسلامی این روحیه ضدامپریالیستی را جذب کرد و آن را در چارچوبی ایدئولوژیکتر و سختگیرانهتر نهادینه ساخت. بحران گروگانگیری سفارت آمریکا در سال ۱۳۵۸ یکی از نخستین و روشنترین نمودهای این وضعیت بود. نیروهای شبهنظامیِ مهاجم به سفارت، در ناحیهای خاکستری از اقتدار عمل میکردند - ناحیهای که بعدها به شکلگیری سپاه پاسداران انجامید - در حالیکه دولت موقت، با ریشههایی در جبهه ملیِ مصدق، مسئولیت را انکار میکرد. در نتیجه، مذاکرهکنندگان آمریکایی با نظامی روبهرو بودند که قدرت در آن پراکنده بود و مرز میان نیرویی جهادی با شعار «مرگ بر آمریکا» و یک دیپلمات رسمی، اغلب مبهم جلوه میکرد.
رویاروییهای بعدی نیز این برداشت را تقویت کرده است. گزارشهای حاصل از تعاملات دیپلماتیک، از جمله ارزیابیهایی که به چهرههایی چون «رایان کراکر» و «دیوید پترائوس» منتقل شده، از یک فرض ثابت حکایت دارند: اینکه زمان به سود تهران عمل میکند و تعلل، برای آنها، خود نوعی راهبرد است. در این چارچوب، مذاکره نه فرایندی خطی برای حلوفصل، بلکه میدانی برای مدیریت، کشدادن و در صورت لزوم، بازتنظیم در خدمت ایدئولوژی است.
در چارچوب این ذهنیت «ضدامپریالیستی»، درهمتنیده با نوعی تاریخنگری شیعی، بقا خود به منزلهی پیروزی فهم میشود. افق استراتژیک آنان، بلندمدت است؛ با اطمینانی کمصدا، به دوام آوردن در برابر روسایجمهور پیدرپی ایالات متحده تکیه دارند و در بسیاری موارد، افول نهایی آمریکا را مفروض میگیرند.
مقامهای ارشد آمریکایی در مذاکرات برجام، از جمله «وندی شرمن»، به اکراهِ طرفهای ایرانی در ثبت مکتوب تعهدات اشاره کردهاند؛ چراکه متن مکتوب، انعطاف ناشی از ابهام را محدود میکند. حتی در مواردی که تفاهمهای موقتی حاصل میشود، این توافقها همواره در معرض بازنگری «در سطوح بالاتر» قرار دارند، جایی که ملاحظات ایدئولوژیک میتواند بر مصالحههای تاکتیکی غلبه کنند.
در این بستر، بدبینی دیرینه «علی خامنهای» نسبت به مذاکرات مستقیم با آمریکا، کمتر یک ویژگی شخصی و بیشتر موضعی برخاسته از دکترین رژیم بهنظر میرسد. مذاکره تا جایی تحمل میشود که انسجام ایدئولوژیک نظام و تصویر «ضد امپریالیستی» آن نزد پایگاه هوادارانش را تهدید نکند.
تحولات اخیر - از جمله نقش برجسته محمدباقر قالیباف در میانه ابهامهای جناحی پیرامون مجتبی خامنهای - بر پیچیدگی وضعیت کنونی افزوده است. اظهارات علنی مقامات رژیم نیز غالبا سطحی از اعتمادبهنفس فراتر از توان واقعی را القا میکند؛ نشانهای از اینکه خودِ لفاظی به ابزاری راهبردی بدل شده که هم برای حفظ انسجام داخلی و هم برای ارسال پیام به خارج بهکار میرود.
مجموع این الگوها از نوعی عدم تقارن پایدار حکایت دارد. مذاکرهکنندگان آمریکایی معمولا بر شفافیت، تعهد و پیشرفت تدریجی تکیه میکنند و گاه سادهانگارانه فرض میگیرند طرف مقابل نیز بر همین مدار حرکت میکند. در مقابل، همتایان آنان - برآمده از سنت ضدامپریالیستیِ نظام - با عدمقطعیت، بازگشتپذیری و تعلل عمل میکنند. آنان از دو بال بهره میبرند: به تعبیر «محمدجواد ظریف»، یکی «میدان» و دیگری «دیپلماسی». سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، «میدان» ضدامپریالیستی - از جمله عملیات تروریستی و خشونتآمیز و حمله به منافع آمریکا و اسرائیل - را پیش میبرد، در حالی که دستگاه دیپلماسی به ارتقای موقعیت نظام در عرصه بینالمللی میپردازد. خودِ ظریف نیز بر لزوم هماهنگی بیشتر میان سپاه و دیپلماتها و پرهیز از تضعیف آنان تاکید کرده بود. آنچه از یک منظر ناسازگار به نظر میرسد، از منظری دیگر بیانگر انسجام درونی سازوکاری عمیقا ایدئولوژیک است.
این عدم تقارن نه تصادفی است و نه بهسادگی قابل رفع. پیامد آن روشن است: جایی که ایدئولوژی، استراتژی را هدایت میکند، مذاکره بیش از آنکه به حل اختلافات بینجامد، میتواند به تداوم اختلافات بینجامد. در این چارچوب، بنبست چنددههای با جمهوری اسلامی بعید است صرفا بر سر میز مذاکره شکسته شود. راهحل، بازاندیشی در نحوه مواجهه با ایران است و عبور از مذاکره با رژیمی که در بنیان خود ضدآمریکایی است. همانگونه که سقوط مصدق در نهایت راه را برای یک مشارکت استراتژیک میان ایران و آمریکا گشود، پایان جمهوری اسلامی نیز میتواند زمینهساز همراستایی مشابهی شود.
رویکردی منسجمتر، مستلزم ترکیب فشار مستمر (دیپلماتیک، نظامی و اقتصادی) بر رژیم اسلامی همراه با حمایت از ملت ایران است، بهگونهای که امکان بازآرایی گسترده سیاسی فراهم آید. جامعهای که غالبا از آن بهعنوان یکی از آمریکادوستترین جوامع خاورمیانه یاد میشود و در سالهای اخیر نیز از بازگشت پهلوی و گذار به نظمی مبتنی بر شراکت استراتژیک با آمریکا و اسرائیل حمایت کرده، بدیلی مطلوب برای چرخه کنونی فراهم میآورد. چنین تغییری، در صورت تحقق، میتواند به چرخه فرساینده «مذاکره بر سر امر مذاکرهناپذیر» پایان دهد؛ چرخهای که با جریانی در ایران گره خورده که نهتنها بخش قابلتوجهی از مشروعیت اجتماعی خود را از دست داده، بلکه همچنان اهدافی حداکثری و تقابلی را دنبال میکند.
***
ارجاعات:
(1) Ray Takeyh, The Last Shah: America, Iran, and the Fall of the Pahlavi Dynasty, Yale University Press, 2021