حقوق زنان در تقابل دو نگاه: فمینیسم ووک و گفتمان پهلوی
سارا ارسالی
حقوق زنان در تقابل دو نگاه: فمینیسم ووک و گفتمان پهلوی
سارا ارسالی
سارا ارسالی
فریدون: سارا ارسالی پژوهشگر علم داده و دارای دکترای شیمی است. همزمان، او بهعنوان کنشگر سیاسی در حزب ایران نوین فعالیت میکند. در این یادداشت، سارا ارسالی به تهدیدهای گفتمانی ناشی از گسترش گفتمان ووکیسم در ایران و اثرات منفی آن بر احقاق حقوق زنان ایرانی میپردازد. همچنین، او دستاوردهای دوران پادشاهی پهلوی در حوزهی زنان را بهعنوان نقشهای راهنما برای بازیابی حقوق زنان ایرانی ارزیابی میکند.
پاییز ۲۵۸۴ (۱۴۰۴)
آغاز
اصطلاح وُوک (Woke) یا «بیداری» در آغاز با درآویختن به لزوم «آگاهی» نسبت به رنج و تبعیض اجتماعی پدید آمد. در جامعهی آرمانیِ وُوک، و بنا به ادعا، افراد نسبت به رنج کسانی که آنها را «گروههای بهحاشیهراندهشده» مینامند حساس هستند و میکوشند با آنچه آن را «همدلی» میخوانند، جهان را جای بهتری کنند.
بر این اساس فمینیسمِ پروگرسیو یا آنچه در سالهای اخیر با طنینی انتقادی، عنوان فمینیسمِ وُوک شناخته میشود جریانی نوظهور است که با تکیه بر مفاهیمی چون «برابری جنسیتی»، «آگاهی اجتماعی» و از این دست، ابتدا در فضای مجازی و سپس در گفتمان عمومی غربی رشد یافت. فمینیسمِ وُوک وعده میداد که با بهرهگیری از رسانههای نوین و زبان آگاهیبخش، زنان را در عرصههای اقتصادی، فرهنگی و سیاسی توانمند سازد؛ اما شواهد نشان میدهد که این جنبش، در عمل نه تنها از تحقق اهداف خود بازمانده است که به ترویج گرایشهای مخربی پرداخته است که میتواند حیات مدنی را با خطرات جدی روبهرو کند.
در بسیاری موارد، فمینیسمِ وُوک بهجای ایجاد تغییرات مثبت، به نمایشی از درستنمایی اجتماعی بدل شد؛ پدیدهای که در آن شعارها بر عمل غلبه یافته و مسائل واقعی زنان زیر سایهی گفتمانهای سطحی و احساسی قرار گرفته است. این جریان، که اغلب از ریشههای تاریخی و مبارزات اصیل زنان فاصله گرفته، در بسیاری از جوامع نهتنها موجب همبستگی نشده، بلکه شکافهای تازهای میان زنان و سایر گروههای اجتماعی ایجاد کردهاست.
از آنجا که ما شاهد پیدایش نشانههای گرایشهای وُوک در پهنهی اجتماعی و فرهنگی ایران هستیم و همچنین با توجهبه امکان گسترش این پدیده در ایران پس از سقوط جمهوری اسلامی، جا دارد تا به شناخت عمیقتری نسبت به خطراتی که این گرایش برای ایران آینده خواهد داشت، برسیم. چه آنکه نخستین قربانیان این گرایش خود زنان خواهند بود.
در اینجا تلاش میشود نشان داده شود که چگونه فمینیسمِ وُوک، بهدلیل ماهیت ایدئولوژیک و رسانهمحور خود، در توانمندسازی زنان ناتوان مانده است و بهجای توانمندسازی زنان به درهمشکستن نهادهای سودمند و ایجاد تغییرات ساختاری غیرضروری کمر بسته است و در واقع زنان را به قربانیان اصلی این گرایش تبدیل کردهاست.
تبار مارکسیستیِ فمینیسم ووک
تبار عقیدتی ووکیسم به مارکسیسم برمیگردد. مارکس جامعه انسانی را بهشکل مجموعهای از گروههای متخاصم ترسیم میکرد که در آن دو طبقه اصلی بورژوازی (سرمایهدار) و پرولتاریا (کارگر) همواره در ستیزی دائمی و آشتیناپذیر بهسر میبرند. در نتیجه، مارکس امکان هرگونه همکاری و سازش میان آن دو را ناممکن میدید. از نظرگاه مارکس طبقه بورژوا بنابه سرشت خود و برای بقا ناچار است تا بهبهرهکشی از طبقه پرولتاریا بپردازد. او تاکید داشت که سرمایهداران هرگز داوطلبانه از امتیازات و سلطه خود دست بر نخواهد داشت و طبقه کارگر تنها از رهگذر آگاهی از سرشت بهرهکشانه مناسبات سرمایهدارانه و به واسطهی انقلاب است که میتواند به آزادی برسد. از اینرو، امکان هیچگونه سازشی میان طبقه بورژوازی و پرولتاریا نیست و مبارزه نهایی میان کارگران و سرمایهداران سرانجام با پیروزی کامل یکی و شکست مطلق دیگری پایان مییابد. این نگرش، جامعه را صحنه نبردی صفر و یک میان دوست و دشمن میبیند که پایان آن، فروپاشی نظم موجود و برقراری نظمی نوین بهسود «ستمدیدگان» است.
با توجهبه دیدگاه مارکس، جنبشهای ایدئولوژیک پس از او، چارچوب ستیزگرایانه او را بهحوزههای دیگری فراتر از اقتصاد گسترش دادند. فرهنگ، اجتماع و بهویژه رابطه میان زن و مرد بهعرصه نبرد آخرالزمانیِ فمینیسم ووک تبدیل شد. فمینیسم ووک نیز جامعه را بهدو گروه متخاصم که امکان هیچگونه میانشان قابلتصور نیست، تقسیم کردهاند. آنها مردان را طبقه ستمگر و زنان را طبقه ستمدیده قلمداد میکنند. در نتیجه رهایی زنان را در گرو مبارزه با مردان بهعنوان دشمنی که باید شکست داد، میبینند. فمنیسم ووک همچنین از تقابل میان دگرجنسگرایان بهعنوان گروه مسلط و اقلیتهای جنسی بهعنوان گروه تحت ستم سخن بهمیان میآورند. آنان بسیاری از هنجارهای فرهنگی و خانوادگی سنتی را بازتولیدکنندهی ستم بر «اقلیتها» میدانند و خواستار برچیدن کامل این «ساختارهای سرکوبگر» شدهاند.
نگاه خصمانهی مبتنی بر دوست و دشمن، گفتمان ووکیسم را بهسمت جنگ تمامعیار فرهنگی سوق داده است. همانگونه که مارکسیستها خود را محکوم به پیروزی تاریخی میدانستند، فمینیسم ووک نیز معمولا خود را در جبهه درست تاریخ تصور کرده و باور دارد که باید هرچه در توان دارد به کار گیرد تا دشمنان ایدئولوژیک خود را به شکست قطعی وادارند. در این راه، هر ابزاری را که بهکار میبرند با آرمان عدالتخواهی توجیه میکنند؛ چرا که معتقدند پیروزی نهایی ستمدیدگان بر ستمگران نهتنها ممکن، بلکه از لحاظ اخلاقی ضروری است. چنین دیدگاهی که جامعه را صحنه نبرد خیر و شر مطلق میبیند، ووکیسم را بهطور عام و فمینیسم ووک را بهطور خاص، تبدیل به زمینهای هموار برای رویش و پیدایش گرایشهای ناروادارانه و خشونتپرور کرده است.
«بیداری» یا تخریب کورکورانه هرگونه نهاد مستقر کارآمد؟
هدف ووکیستها برانداختن و انحلال ساختارهایی است که آنها را «سرکوبگر» میداند تا ازین رهگذر به آزادی و برابری مطلق دست یابد. پرسش بنیادینی که با این تفسیر مطرح میشود این است: آیا هر ساختار مستقری لزوما سرکوبگر است و آیا نابودی نهادهای موجود - در کشورهای غربی - تنها راه تحقق عدالت مورد نظر جنبش ووکیسم است؟ واقعیت این است که رویکرد ووکیستها به ساختارهای اجتماعی سلبی است و فاقد هرگونه پروژه ایجابی و سازنده برای جایگزینی این نهادهاست. ووکیسم میخواهد ویران کند، اما بر ویرانههای نهادهای اجتماعی و سیاسی چه خواهد ساخت، روشن نیست. به این معنا تنها میگوید چه چیزی نمیخواهد و برنامه ای برای آنچه میخواهد جایگزین کند ندارد.
در مقابل این رویکرد، منتقدان ووکیسم پاسخ میدهند که نهادهایی که از آزمون زمان سربلند بیرون آمدهاند، اگرچه نیازمند اصلاح هستند، اما نابودی مطلق این دست نهادها که مهمترین آنان خانواده و دولت - ملت است، خلایی میآفریند که جولانگاه نیروهای ضد مدنیت و تمدنستیز خواهد شد. اساسا به فرض که آرمان ووکیسم آرمانی پذیرفتنی باشد - که نیست - در آغاز بایسته است که برای به وجود نیامدن خلا، ابتدا برنامه جایگزین ارائه داده شود، و این درست همان نقطه تقابل و کشمکش این دو تفکر است. در حالی که ووکیستها در پی آن هستند که ساختارهای اجتماعی کهن را بهعنوان ابزارهای سرکوب حذف کنند، از ارائهی الگویی عملی، هدفمند و منسجم برای آنچه باید بهجای این نهادها برپا شود، ناتوان هستند. این رویکرد سلبی باعث میشود انرژی اعتراضی این جنبش تنها به تخریب صرف محدود شود، بی آنکه توانایی ساختن بدیل کارآمد و پایدار را داشته باشد. طرفداران گفتمان ووک معتقدند بسیاری از نهادهای سنتی از خانواده و آموزش گرفته تا ساختارهای حکومتی ریشه در تبعیض و «ستم تاریخی» دارند. آنها برچسب «سرکوبگر» بر این نهادها میزنند و خواهان زیرو رو کردن بنیادینشان هستند.
این در حالی است که در گفتمان فمینیسم کلاسیک، برنامه های عملیای چون دادن حق رای به زنان، برابری دستمزد و نیز حق مالکیت زنان بر اموال دیده میشد که نه تنها حقخواهانه و قابل ستایش بود، بلکه ایجابی، مشخص و قابل اندازهگیری بود. اما در گفتمان فمینیسم ووک برنامه ایجابیای دیده نمیشود جز مردستیزی و فرو رفتن در نقش قربانی، آن هم پس از سالها تلاش تلاشگران حقوق زنان در راستای احقاق حقوق زنان. فمینیسم ووک در واقع به جای توانمند کردن زنان، موجب بی ثباتی جامعه میشود که اولین قربانیان آن زنان میباشند.
بیتردید نقد قوانین ناعادلانه و تلاش برای اصلاح آنها لازم است؛ اما آیا باید هر نهادی را که مستقر شده صرفا به جرم قدمت و استواریاش ویران کرد؟ واقعیت این است که هر نهاد اجتماعی مستقر، لزوما سرکوبگر نیست. بسیاری از نهادها مانند نظام آموزشی و نهاد خانواده در طول قرنها و سالیان بسیار و با گذر کردن از بسیاری آزمون و خطاها به جایگاه کنونی رسیده و در دل خود تجربیات بسیاری دارند که عمیقا به کار جامعه میآیند؛ اما تفکر ووک بر این باور است که چرخ را باید از نو اختراع کرد و آنچه تا به حال بوده چیزی جز سرکوبگری در دل خود نداشته است. این در حالی است که برچیدن چنین نهادهایی میتواند به هرجومرج اجتماعی بیانجامد. به بیان دیگر، وجود ساختار مستقر معادل ظلم نیست و رفع تبعیض نیز همواره از مسیر نابودی ساختارها نمیگذرد.
کارل مارکس در توصیف جهان مدرن گفته است: «هر آنچه سخت و استوار است دود میشود و به هوا میرود». اگر چه این برداشت مارکس تنها جنبه توصیفی دارد اما به نظر میآید که نیروی پیشبرنده فمینیسم ووک این است که هر چه را که مستقر و نهادینه شده است، باید دود کرد و به هوا فرستاد، چرا که در چارچوب این ایدئولوژی هر چیز نویی به صرف نوبودگی، به ضرورت بهتر از نهادهای مستقر میباشد.
کنشهای نمایشی و فرهنگ حذف
یکی دیگر از جدیترین نقدهایی که بر ووکیستها میتوان گرفت، سطحی، رسانهای و نمایشی بودن بخش قابل توجهی از این کنشها است. اصطلاح اسلکتیویسم (Slacktivism) یا «کنشگری کاهلانه» به فعالیتهایی اطلاق میشود که با کمترین زحمت انجام میشوند مثل لایککردن، بهاشتراکگذاری یا تغییر عکس پروفایل در حمایت از یک آرمان؛ کنشهایی که بیش از آنکه به تحقق اهداف سیاسی بینجامند، موجب رضایت خاطر شخصی یا خودنمایی اخلاقی فرد مشارکتکننده میشوند. در واقع این حمایتهای ظاهری و حداقلی الزاما تبدیل به اقدام عملی بعدی نمیشوند. فردی که توییت یا پستی در حمایت از زنان منتشر میکند، لزوما گام بعدی مثل کمک مالی، حضور در تجمع یا تلاش برای تغییر قانون را برنمیدارد. از منظر روانشناختی و اجتماعی، چنین رفتارهایی تنها نقش مسکّن وجدان را ایفا میکنند و انرژی اعتراض را در همان ژست اولیه تخلیه میکنند.
از منظر رسانهای، همچنین بحث فرهنگ حذف (Cancel Culture) نیز به میان میآید که تجلی بارز بهرهگیری از خشم برای حذف و مجازات است. افراد بسیاری از جمله اساتید دانشگاهها و روزنامهنگاران و شخصیتهای هنری، در رسانهها به افراد متعددی حمله کردهاند و میکنند و با تکیه بر صدای بلند خود، توانستهاند فضای رعب و وحشتی ایجاد کنند که بسیاری را وادار به خودسانسوری میکند.
فرهنگ وُوک به دلیل استبداد نظری و عدم تسامح، نتیجهای جز تعمیق شکافها در میان افراد جامعه نداشته است. جامعهای که دائما خود را در حال جنگ فرهنگی احساس کند طبعا انرژی و تمرکز خود را از دست میدهد. به تعبیر دیگر میتوان گفت، ووکیسم در پی نابودی تنوع سبک زندگی انسانها است و ارزشهای بنیادینی همچون آزادی بیان و شایستهسالاری را نشانه رفته است. به نظر میرسد که هدف این جنبش، ایجاد برابری اجباری در همه زمینهها است حتی اگر به قیمت قربانی کردن شایستگیهای افراد شایسته و آزادیهای انسانها تمام شود.
فمینیسم ووک و ایران؛ از منظر تجربه پهلوی در احقاق حقوق زنان ایرانی
درحالیکه غرب در حال تقلا با تخریبگری ووکیستهای غربی است، ایرانیان برای اعتلای وضعیت زنان ایرانی میتوانند به تجربهی درسآموز دوران پادشاهی پهلوی نگاه بیندازند و از آن الگو بگیرند. پیشرفت پرشتاب زنان در دوره پادشاهان پهلوی، از رهگذر بسترسازی و تدوین قوانین از سوی دولت ملی، آن هم در زمانی کوتاه، برای زنان ایران میراثی بر جای نهاد که باید نقشه راهی برای بازگشت به مسیر بازیابی حقوق از دست رفته زن ایرانی در نظر گرفته شود. میراثی که اگر بدست نیامده بود، اکنون نیز، زن ایرانی در زیر یوغ جمهوری اسلامی جسارت آن را نمیداشت که دست به نافرمانیهای مدنیای چون انتخاب پوشش، نواختن موسیقی، خوانندگی - و مثالهایی از این دست - بزند.
میراث پهلوی تلاشی بود شگفتانگیز برای شهروندسازی از ایرانیان. یکی از گرانبهاترین ابعاد میراث پهلوی گام نهادن در راهی بود تا شهروندان ایرانی را در برابر قانون برابر ساخته و بستر شایستهسالاری - و نه برابری اجباری - را بنیان نهد. در مقابل، برابریای که فمینیسم ووک از آن دم میزند، برابری حقوقی یا برابری شهروندان مقابل قانون نیست. برابری از نظر آنان یعنی زدودن هر گونه نابرابریای که حاصل شایستگی و تلاش فردی است. از نظر اینان هر گونه نابرابریای زاییده ساختارها و نهادهای اجتماعی و سیاسی است و در نتیجه نشانهای از تبعیض است. از اینرو، آنان بر آن هستند تا با بهره گیری از ابزارهای دولت هر گونه نابرابری مبتنی بر شایستهسالاری را از طریق زور و از بالا از میان ببرند. تردید نمیتوان داشت که فمینیسم ووک اگر به قدرت غالب جامعه در آید، چون دیگر ایدئولوژیهای اقتدارگرا، جهنمی نوین خواهد آفرید.
اساسا از همین زاویه است که میتوان چرایی کینهتوزیها و حملات پیاپی ووکیستهای ایرانی را به پهلویها دریافت. آنچه را که فمینیسم چپ ایرانی میتوانست محل جولان خود قرار دهد و آمال خود را بر اساس آن ببافد، پهلوی پیشاپیش پنبه کرده است. چه آنکه پادشاهی پهلوی نشان داد برای احقاق حقوق زنان نیازی به مارکسیسم و اخلاف آن چون ووکیسم نیست. امروزه نیز آنچه می تواند به بهبود وضعیت زن ایرانی راه دهد، بهروز رسانی میراث پهلویها و ادامه آن در بستری نوین است. جامعهای که میراث گرانبهای گذشته خود را دور بریزد و جای آن به ایدئولوژیهای یوتوپیایی روی آورد که در پی زیر و زبر کردن همه اجزای جامعه است، به برهوتی خواهد رسید که زیست مدنی در آن ناممکن خواهد بود. چنانکه تجربهی اردوگاه مارکسیسم در قرن ۲۰ و مردهریگ آن - از کره شمالی تا کوبا - عینا نشان داد.
فمینیسم چپمسلک ایرانی، که گاهی ووکیسم غربی را چون وحی منزل می پندارد، هرچند در ظاهر وانمود میکند که انسانها بر هم برتریای ندارند، اما به نظر میآید خود رویکردی بردهوار نسبت به گفتمانِ چپِ فمینیسمِ غربی دارد و خط به خط سخنان آنان را به گونهای مقلدانه میپذیرد و با دانشی ترجمهای، برای زنان ایرانی - که با مسائلی متفاوت از مشکلات زنان غربی دست به گریبان هستند - نسخه می پیچند. این امر خود گواه آن تناقضات شدید در تفکر چپ رادیکال ایرانی و همچنین نشانهای از گسست و دوری آنان از مسائل عینی و انضمامی ایران است.
فمینیسم ووک؛ تهدیدی علیه دولت-ملت، خانواده و آموزش
رواج فمینیسم ووک در ایران، اَبَرخطری برای ثبات ایران آینده است. این اَبَرخطر سه نهاد مهم را میتواند با چالشهایی روبرو کند. یکی نهاد دولت - ملت است، دیگری نهاد خانواده و نهاد سوم نهاد آموزش است.
در ساختار سیاسی و فرهنگی تاریخ معاصر ایران، هویت ملی و ایرانیِ ایرانیان، از دل کثرت خود وحدتی را در طول تاریخ پدید آورده است که موجب یکپارچگی ملی و انسجام فرهنگی و ثبات اجتماعی شده است. گسترش گفتمان ووکیسم که بر هویتهای جنسیتی، نژادی و اجتماعی تأکید میکند، و تلاش میکند آنها را به ستیز با هویت ملی و ایرانی بکشاند، نه تنها وحدت جامعه را با خدشه مواجه میکند بلکه کثرتها را به ستیز با هم میکشاند. ورود نشانههای گفتمان فمینیسم ووک، به سطح سیاستگذاریهای حکومتی در ایران آینده، ممکن است چالشهایی چون تضعیف ارزشهای مشترک جمعی بر پایه هویت ملی و دامنزدن به مناقشات هویتی را در پی داشته باشد.
از سوی دیگر، خانواده در فرهنگ ایرانی نهاد مهمی تلقی میشود؛ اما فمینیست ووک خانواده را نهادی نابرابر، ستمگر و استثماری و مروج مردسالاری معرفی میکند که نیازمند تغییر بنیادین و در هم شکسته شدن است. چنانکه فمینیستهای مارکسیست نیز خانواده را پدیدهای بورژوایی میخواندند که باید منحل شود تا زنان نجات یابند. این نگرشها عملا نقشهای سنتی پدر و مادر در خانواده را زیر سوال میبرند.
عرصه آموزش نیز بهعنوان بستری برای انتقال ارزشهای اجتماعی، از مهمترین اهداف تهاجمی جریان ووکیسم محسوب میشود. فرهنگ ووک با دستکارهای گفتمانی و ایدئولوژیک در سازوکارهای آموزشی در نهادهای آموزشی کشور، دست به شستشوی مغزی کودکان، نوجوانان و جوانان میزند و ارزشهای بنیادین را خدشهدار میسازد. آموزههای فرهنگ ووک و نفوذ آن در نظام آموزشی میتواند در بلندمدت با دگرگون کردن نقشها و انتظارات اجتماعی، چالشهایی اساسی برای ثبات روانی و عاطفی خانوادهها و در نهایت انسجام جامعه ایجاد نماید.
این در حالی است که در ایران آینده، هرگونه تحول مثبت و پایدار در عرصهی سیاسی و اقتصادی منوط به برقراری ثبات و به حداقل رساندن هرج و مرج است؛ امری که بدون استحکام نهادهای بنیادین جامعه امکانپذیر نیست. در نبود ثبات و انسجام ملی حتی مفاهیمی چون برابری نیز رنگ و بوی عملی خود را از دست میدهند. نهادهای بنیادین که نقش مهمی در تامین این ثبات ایفا میکنند عبارتند از: دولت کارآمد، خانوادهی منسجم و حمایتگر، نظام آموزشی مبتنی بر سنتها و آیینهای فرهنگی ریشهدار ایرانی. تضعیف همزمان دولت، خانواده و سامانه آموزشی زندگی مردم را دچار بحران خواهد کرد. پیشرفت زنان در هر جامعهای تابعی از سطح توسعه اقتصادی و سیاسی است. همچنین جامعهی توسعهیافته فضای امنتری برای مشارکت زنان در عرصههای مختلف فراهم میآورند. اگر جامعه به واسطهی تنشهای ایدئولوژیک بیثبات شود، دولت نیز از تحقق برنامههای توسعه اقتصادی، آموزشی و حمایتهای سیاسی لازم برای زنان باز میماند. جامعهای که بر اثر افراطگرایی، همبستگی خود را از دست دهد، از بهبود وضعیت زنان نیز دور خواهد ماند.
در برابر گرایشهایی مانند ووکیسم که به بیثباتی و از همگسیختگی اجتماعی و فرهنگی منجر میشوند، رویکردی واقعبینانه و موثر باید اتخاذ کرد، به ویژه برای ما ایرانیان که دههها طعم تلخ و جانکاه بیدولتی و بیثباتی را زیر یوغ جمهوری اسلامی چشیدهایم و شاهد بر باد رفتن منافع ملی و خیر همگانی ایرانیان بودهایم. بدیهی است منظور نگارنده دوریگزینی از ووکیسم در سطح سیاستگذاریهای حکومتی است وگرنه بدیهی است که آزادی بیان - از جمله ووکیستها - شامل هیچ اما و اگری نمیشود.
پایان
ایرانیان دیگر تاب پذیرش آرمانشهرهای ویرانساز را ندارند و خواستار بازگشت به درک سلیم، عقلانیت سنجیده و تدبیر روزمره هستند. آنان خواستار آن هستند که با بهرهگیری از دستاوردهای موفق و عبرتآموزی از شکستهای گذشته، یک زندگی متعارف و باثبات داشته باشند. میراث پهلوی همراه با بهروزرسانی آن در حقیقت بازگشت به همین عقلانیت و زندگی متعارف است؛ دقیقا همان چیزی که فمینیسم ووک با آن سر ستیز دارد.