انقلاب ملی ایران؛ احضار روح ملی
رضا عرب
انقلاب ملی ایران؛ احضار روح ملی
رضا عرب
رضا عرب
فریدون: دکتر رضا عرب در این یادداشت میکوشد از ماهیت انقلاب ملی ایران مقابل برداشتهای آن دسته از مفسران غربی که تفسیری نامتناسب از این انقلاب مشروطهخواهانه ارائه میدهند، دفاع کند. او در این مسیر، رخداد بهمن ۵۷ و نیز برداشتهای موافق و مخالف آن را مورد تامل قرار میدهد. رضا عرب مشاور «پروژه شکوفایی ایران» و سخنگوی کمیته مرکزی حزب «ایران نوین» است. او در حوزه روابط بینالملل، علوم اجتماعی و زبانشناسی تحصیلات دانشگاهی دارد و اکنون مدرس زبانشناسی کاربردی در دانشگاه کوئینزلند در استرالیا است.
بهار ۲۵۸۵ شاهنشاهی
مصاحبه «میشل فوکو» در سال ۱۹۷۹ با «کلر بریر» و «پیر بلانشه»، با عنوان «ایران: روح یک جهان بدون روح»، که بعدتر در سال ۲۰۱۳ در کتاب «سیاست، فلسفه، فرهنگ: مصاحبهها و سایر نوشتهها، ۱۹۷۷–۱۹۸۴» ترجمه و منتشر شد، یکی از گویاترین متونی است که توسط یک روشنفکر غربی در واکنش به انقلاب اسلامی در ایران تهیه شده است. فوکو که از ایران در تلاطم انقلاب ۵۷ بازدید کرده بود، مصاحبه را با یک سوال بلاغی آغاز میکند: «چه چیزی در آنچه در ایران اتفاق افتاده است وجود دارد که بسیاری، چه در میان چپ و چه در سمت راست، آن را تا حدودی آزاردهنده میدانند؟»
برخلاف ادعای فوکو، چپ جهانی در سال ۵۷ از انقلاب اسلامی آزردهخاطر نشد، بلکه از آن به وجد آمده بود. از «ژان پل سارتر» تا «ادوارد سعید»، روشنفکران ضد امپریالیست بهشدت با شاه مخالفت میکردند و از جنبش انقلابی اسلامی-مارکسیستی در ایران، بهلحاظ اخلاقی، سیاسی و کلامی، حمایت میکردند. روزنامهنگاران و مفسرانی که از فضای عمومیِ هنوز باز در اوایل ۱۳۵۷ بهرهمند بودند، فروپاشی یکی از مهمترین دستاوردهای قرن بیستم ایران را با رضایتخاطر بازتاب میدادند: دولت ملی مدرن ایران، مبتنی بر میثاق مشروطیتِ شکلگرفته در ۱۲۸۵ خورشیدی.
یکی از معدود صداهای غربی که این شور و شوق غالب را به چالش کشید، «سِر راجر اسکروتن» بود. او در ۶ نوامبر ۱۹۸۴ (آبان ۱۳۶۳) در روزنامه تایمز لندن نوشت که چگونه روشنفکران غربیِ حامی انقلاب ۵۷ اکنون در سکوت فرو رفتهاند. اسکروتن اشاره میکند که بسیاری از حامیان آن انقلاب ترجیح میدهند فروپاشی نهادهای ایرانی و ظهور تروریسم مذهبی را به عللی بیرون از خود انقلاب نسبت دهند. او همچنین یادآور میشود که همدستان غربی این فاجعه، بهسادگی از آن فاصله گرفتهاند و به سراغ میدانهای دیگری رفتهاند تا در راستای آسیب به منافع غرب، همان نتایج مشابه را در کشورهای دیگر رقم بزنند.
در سال ۱۴۰۴، اوضاع به شکلی غیرمنتظره معکوس شده است. چپ جهانی اکنون تحولات ایران را عمیقا آزاردهنده میداند، نه به این دلیل که رژیم اسلامی نزدیک به ۴۰ هزار تن یا احتمالا شمار بیشتری از ایرانیان را فقط طی دو شب در خیزش دیماه ۱۴۰۴ به قتل رسانده است، بلکه به این دلیل که انقلاب ملی ایران دیگر با تمایلات سیاسی پذیرفتهشدهی آنان همخوانی ندارد. آنچه آنان را آزار میدهد سرکوب نیست، بلکه این واقعیت است که ایرانیان، انقلاب ۵۷ را، که مدتها بهعنوان نیرویی متحد در گفتمان ضدغربیِ چپ جهانی عمل میکرد، بهطور کامل رد میکنند.
انقلابی که اکنون در حال شکلگیری است، بیپرده ملیگرا، مشروطهگرا و از منظر سیاسی در غرب خلاف جریان اصلی است؛ زیرا ملتی پادشاه خود را فرا میخواند. درک ایدئولوژیکِ برآمده از انقلاب فرانسه درباره «پیشرفت»، در ذهن بخش بزرگی از غربیان، نهاد پادشاهی را بهمثابه یادگاری از گذشته ترسیم میکند و فرض را بر این میگذارد که دموکراسیها بهطور طبیعی از آن عبور میکنند.
با این حال، اندکی تامل نشان میدهد این استدلال با واقعیت سازگار نیست. در میان ۱۰ دموکراسی برتر جهان، اکثریت آنها پادشاهیهای مشروطهاند. ملتها چنین نهادهایی را نه از طریق روندی طبیعی از بلوغ سیاسی، بلکه عمدتا از طریق گسست که اغلب در قالب جنگ یا انقلاب خشونتآمیز رخ میدهد - مانند انقلاب اسلامی ایران در سال ۱۳۵۷- از دست میدهند.
در ماههای اخیر، چند مقاله به زبان انگلیسی منتشر شدهاند که به سکوت چپها در مورد ایران اشاره کردهاند، به ویژه هنگامی که با جامهدریدن ممتد آنها بر سر مسئلهی غزه مقایسه شود. به عنوان مثال، «گال بکرمن»، نویسندهی آتلانتیک، استدلال میکند که اعتراضات در ایران «از دریچه سخت ایدئولوژی نگریسته شده است (۱)، و واکنشی را ایجاد کرده است که در بهترین حالت تحقیرآمیز بوده است.» برخی از مفسران پا را از این هم فراتر گذاشتهاند. مثلا «حمید دباشی» هزاران تظاهرکننده که در سراسر کشور به پا خاستند را متهم کرده است که «ماموران موساد» هستند (۲)، برخی از آنان معترضین ایرانی را «ابزار دستور کاری امپریالیستی» (۳) یا برخی دیگر ایرانیان را شرکتکنندگان در یک کمپین تغییر رژیم توسط سیا - موساد نامیدند. (۴)
سوءتفاهم درباره ایران محدود به چپ نیست، هرچند چپها از سوءتفاهم فراتر میروند و اغلب حتی پس از قتلعام دیماه نیز از رژیم اسلامی حمایت کردهاند. چهرههای جناح راست، بهعنوان مثال «سر نایل فرگوسن» ـ که رشته تحصیلیاش تاریخ است ـ نیز درک منسجمی از تاریخ مدرن ایران نشان نمیدهند. تاریخ صرفا روایت وقایع نیست، بلکه صورتبندی منظم آن وقایع در چارچوب مناسب نهادی و قانونی آنهاست.
فرگوسن در مقالهای در فریپرس، انقلاب ملی ایران را یک حرکت ارتجاعی و یک «ضدانقلاب» علیه انقلاب ۵۷ توصیف کرد و نسبت به سرنوشت محکومبهفنای این «ضدانقلاب» هشدار داد. (۵) فرگوسن با چنین توصیفی از انقلاب ملی، خواسته یا ناخواسته انقلاب ۵۷ را در جایگاه یک رخداد مترقی مینشاند. ضمن اینکه این چارچوببندی فرگوسن مبتنی بر یک حذف تاریخی مهم است: حذف سنت/خاطره سیاسی پیش از ۱۳۵۷ در ایران؛ سنت مشروطهای که در سال ۱۲۸۵ بهشکل نهادینه آغاز شد و در سالهای اخیر آگاهانه احیا شده است.
این حذف تصادفی نیست. بخش عمدهای از رسانههای غربی و ادبیات دانشگاهی درباره ایران ـ از نیویورکتایمز و گاردین گرفته تا بیبیسی ـ توسط فعالان چپگرای سابق که بعدتر وارد دانشگاه شدند، شکل گرفته است: افرادی مانند «یرواند آبراهامیان» و روایت او از ایران مدرن. تاثیر تجمیعی این پژوهشها، بهتصویر کشیدن جمهوری اسلامی بهعنوان گامی به جلو در مسیر «بومی» دموکراسی بوده است، و در عینحال نهادهای سلطنتی ایران را عناصری بیگانه، نامشروع یا ارتجاعی توصیف میکند. در نتیجه، هم ماهیت انقلاب ۵۷ و هم معنای خیزش کنونی ملت ایران - انقلاب شیر و خورشید - اساسا اشتباه تعریف شدهاند.
رخداد ۱۳۵۷ نقطه عطفی در یک مسیر دموکراتیک نبود، بلکه ضدانقلابی علیه انقلاب مشروطه بود. یک ناظر غربی ممکن است بپرسد از آن سنت و آن نهادها چه چیزی باقی مانده است. برای افرادی مانند من، پاسخ روشن است و برای هر کسی که درک منصفانهای از سنت مشروطه - بهویژه در جهان غرب - دارد نیز باید قابل درک باشد. انقلاب مشروطه در ایران متون سیاسی بنیادین دولت مدرن و قانونمدار را صورتبندی کرد و خواستههای روشن قانون اساسی را طرح نمود: محدود کردن اختیارات سلطنتی به واسطهی قانون اساسی، تاسیس پارلمان ملی و پایهگذاری دستگاه قضایی مدرن. اینها مفاهیم، انتزاعی یا عاریتی نبودند، بلکه اهداف نهادی و ملموسی بودند که ریشه در یک جنبش ملیگرا و بومی ایرانی برای تاسیس حاکمیت قانون داشتند. آنها همزمان تداوم تاریخی ایران و تمایز منحصربهفرد اجتماعی - سیاسی آن را تثبیت کردند و در عین حال، این کشور را به جهان مدرن پیوند زدند.
آرمانهای مشروطه تا حد زیادی محقق شدند، نه بلافاصله، بلکه در دوران پادشاهی پهلوی. دولت پهلوی از طریق تمرکز قدرت و ایجاد نهادهای اداری، حقوقی و آموزشی مدرن، بسیاری از اصول قانون اساسی را به عرصه عمل وارد کرد. در نتیجه، متون بنیادین و الگوی دولت مدرن ایران در یک سازوارهی مشروطه همگرا شدند. ایران به یک دموکراسی تمامعیار تبدیل نشده بود، اما پایههای مادی و نهادی لازم برای یک گذار دموکراتیک را فراهم کرده بود. بنابراین، دوره پهلوی را نباید انحراف از مشروطه دانست، بلکه باید آن را مرحلهای از نهادینهسازی ناتمام آن تلقی کرد.
انقلاب ۱۳۵۷، تحت رهبری روحالله خمینی، صراحتا ضد مشروطه بود. نیروهای درگیر در انقلاب، عمیقا با نهادهای ایرانی خصومت داشتند و در عوض، یا دیکتاتوری پرولتاریا (در میان مارکسیستها) یا ولایت فقیه (در میان اسلامگرایان) را ترجیح میدادند. در نتیجه، آنها نظم قانونی و نهادی شکلگرفته پس از ۱۲۸۵، نظمی که ریشه در سنت سیاسی ایران داشت، را برچیدند و آن را با یک نظام دینسالار جایگزین کردند که در آن قانون تابع ایدئولوژی بود. ایران از یک دولت - ملتِ مشروطهی در مسیر مدرنیته به یک پایگاه سرزمینی برای یک پروژه انقلابی اسلامگرا تبدیل شد. جمهوری اسلامی اصلاح کاستیهای مشروطهخواهی نبود، بلکه نفی کامل آن بود.
انقلاب ملی ایران و به ویژه خیزش سال ۱۴۰۴ را باید در این محور تاریخی مطالعه و درک کرد. این جنبش حداقل از سال ۱۳۹۶ در خیابانهای ایران آشکار شده است، اما توسط اکثر ناظران غربی نادیده گرفته شده است. این انقلاب ملی در پی آن است که با بازگشت به متون بنیادین، و همچنین نهادها و منطق حاکم بر دولت مدرن ایران، انقلاب سال ۵۷ را باطل کند؛ این انقلاب ۵۷ بود که یک ضدانقلاب علیه انقلاب مشروطه بود.
این تداوم، پدیدهای را توضیح میدهد که بسیاری از ناظران غربی را گیج کرده است: همهگیر شدن شعار «جاوید شاه» در شهرها، طبقات و نسلهای متنوع، ۴۷ سال پس از انقلابی که «اسلامی» خوانده شد و اصطلاحا شاه را سرنگون کرد. قدر مسلم این شعاری نوستالژیک نیست بلکه حافظهی مشروطهی ایرانی است؛ اذعان به اینکه مسیر قطعشده ایران بهسوی حکومت قانون، مدتها پیش از سال ۵۷ آغاز شده است و باید پیش از هر پیشرفتی، با آن اصول آشتی کرد و گوهر کانونی آن را احیا کرد.
شواهد بیشتری برای درک ناقص فرگوسن از ایران را میتوان در مصاحبه با پادکست «گفتگوهایی با کولمن» مشاهده کرد؛ (۶) جایی که دو ادعای اصلاحنشده دوباره مطرح میشوند: نخست، اینکه محمد مصدق نخستوزیری «منتخب» بود، و دوم، اینکه دوره بین سالهای ۱۳۲۰ و اوایل دهه ۱۳۳۰، دورانی دموکراتیک بوده است. در حالی که چنین اشتباهاتی ممکن است برای یک مصاحبهکننده غیرمتخصص، مانند کولمن، رخ دهد و نادیده گرفته شوند، از یک مورخ، بهویژه کسی چون فرگوسن، که به درستی رژیم کنونی را اسلامی - فاشیستی میداند، انتظار میرود که دقت تاریخی بیشتری به خرج دهد.
بین سالهای ۱۳۲۰ و ۱۳۳۲، ایران نه دموکراسی، بلکه بیثباتی را تجربه کرد: ۱۳ نخستوزیر در ۱۲ سال، خشونت سیاسی گسترده و ترورها، از جمله ترور ناموفق شاه و ترور موفق یک نخستوزیر. این سالها همچنین شاهد ظهور جنبشهای ایدئولوژیک تمامیتخواه بود که پیامدهای آن در سال ۵۷ بهطور کامل آشکار شد. تضعیف پادشاهی موجب فلج کشور شد، نه حاکمیت ملی.
فرگوسن حق دارد که افسانهپردازی چپگرایان پیرامون «کودتا»ی ۲۸ مرداد را به چالش بکشد، اما از یک مشکل عمیقتر غافل است: روایت افسانهای که از نخستوزیری مصدق در غرب ساخته شده است. مصدق با رای مردم انتخاب نشد؛ او توسط شاه و مطابق با قانون اساسی و در هماهنگی با مجلس شورای ملی، منصوب و برکنار شد. مهمتر از آن، رفتار او در دوران نخستوزیری، عملا یک کودتا علیه نظام مشروطه ایران بود؛ تلاشی که شکست خورد، اما منطق آن بعدها توسط خمینی محقق شد.
هر دوی این افسانهها درباره دوران پهلوی، ستونهای اصلی تاریخنگاری چپگرایان علیه حکومت مشروطه ایران را تشکیل میدهند. حتی امروزه، وقتی از کارشناسان غربی در مصاحبههای تلویزیونی درباره روابط ایران و آمریکا پرسش میشود، آنها معمولا از کودتای ادعایی به رهبری آمریکا در سال ۱۳۳۲ ابراز تاسف میکنند و ایران را بهعنوان یک دموکراسی (در دهه ۲۰ و تا تابستان ۱۳۳۲) به تصویر میکشند که آزادیهای سیاسیاش بعدها توسط شاه محدود شد.
آنها بهندرت به این نکته توجه میکنند که تقریبا تمام مخالفان سازمانیافتهی شاه یا اسلامگرایان بودند یا مارکسیستها، که هر دو در مقطعی (پیش یا پس از دهه ۳۰، و بهویژه پس از دهه ۴۰) درگیر مبارزه مسلحانه شدند. در این میان چپگرایان بایستی بیشتر مورد انتقاد باشند؛ این نیروها، با وجود اینکه شاه به زنان حق رای اعطا کرده بود و فرصت و زمینه برای مشارکت تمامعیار آنان در زندگی اجتماعی - و بسیاری از اصلاحات مترقی دیگر - را فراهم کرده بود، با او مخالفت میکردند. در مقابل، نیروهای لیبرال میهنپرست تا حد زیادی در دستگاه دولتی ادغام شدند و در چارچوب نظم مشروطه مدرن ایران فعالیت میکردند.
آن خطای روششناختی که زیربنای بسیاری از تحقیقات غربی است، خوانش نادرست از تاریخ ایران است. آرمانهای ایرانیان برای دموکراسی و حکومت قانون نه در دوران جنگ سرد پدیدار شدند و نه از طریق لیبرالیسم پس از جنگ دوم جهانی وارد ایران شدند. این آرمانها بهطور بومی در اواخر قرن ۱۹ میلادی، از طریق تامل درونی درباره عقبماندگی کشور، نابرابری و فساد سیاسی گسترده، هویت سیاسی ایران و نیز ارتباط با متون مشروطه غربی، ظهور کردند. از اینرو، در واقع هم مصدق و هم خمینی، علیرغم تفاوتهای ایدئولوژیک خود، پروژههای ضدانقلابی علیه این سنت مشروطه را رهبری کردند.
امروزه، ایرانیان در حال بازبینی متون بنیادی و میراث نهادی خود هستند. آگاهی ملی سال ۱۴۰۴ نه ارتجاعی است و نه غیرتاریخی، بلکه به عمیقترین معنا مشروطهخواهانه است: بازگشت به پروژهای که ناتمام مانده است. همانگونه که راجر اسکروتن در سال ۱۹۸۴ اظهار داشت: «سلطنت محدودشده، شکل مناسب حکومت برای ایران است که تنها با بازگرداندن جانشین مشروع شاه میتواند نجات یابد. اما چنین نتیجهای نهتنها به نفع مردم ایران، بلکه به نفع غرب نیز خواهد بود. از اینرو، تعداد کمی از روزنامهنگاران غربی احتمالا آن را میپذیرند.» چهار دهه بعد، خود ایرانیان آشکارا این نتیجهگیری را میپذیرند.
با این حال، فوکو آن چیزی را که اسکروتن نسبت به آن هشدار داده بود، میستود. او در کتاب «ایران: روح یک جهان بدون روح»، آیینهای مذهبیِ جماعتِ درگیر در رخداد ۵۷ را بهعنوان اقدامی سیاسی و حقوقی برای خلع حاکمیت (ملی) توصیف کرد. چهار دهه بعد، ایرانیان شعار «بازپسگیری ایران» را سر میدهند؛ در واقع، بهدنبال بازیابی حاکمیتِ ازدسترفته از چنگال یک شبهدولت هستند که هرگز رسما متعهد به دفاع از منافع ملی ایران نشده است چنانکه رجوع به قانون اساسی جمهوری اسلامی یا منشور سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، میتواند سندی بر این ادعا باشد.
سوءتفاهم مشابهی در مقاله «یاشا مانک» با عنوان «سکوت کرکننده چپ در مورد ایران» دیده میشود. (۷) او در حالی که بهدرستی از سکوت چپ انتقاد میکند، اما هیچ نشانهای از تعامل جدی با آنچه در ایران اتفاق میافتد، نشان نمیدهد. پادکست او همچنان به صداهایی که با حافظهی مشروطهی ایران خصومت دارند تریبون میدهد، و وبسایت او جایی است که مقالات سیاسی علیه آنچه ایرانیان خواستار آن هستند منتشر میشود. برای بسیاری از ایرانیان، این الگو صرفا ناامیدکننده نیست، بلکه نشاندهنده امتناع مداوم غربیها از جدی گرفتن عاملیت سیاسی ایرانیان است.
زبان اعتراضی در ایران از سال ۱۳۸۸ تاکنون یک مسیر تکاملی را طی کرده است؛ از شعارهای سلبی تا شعارهای ایجابی، از نفی به اثبات. شعارها دیگر فقط علیه حکومت روحانیون نیستند؛ بلکه علاوه بر این دست شعارها اکنون افقی از مشروطهخواهی را نیز تصویر میکنند. این خواستهها فریادهای نوستالژیک نیستند، بلکه تصریح ارادهای ملی هستند مبنی بر خواست تداوم سنتی سیاسی که اگرچه دچار گسست شده است، اما پاک نشده است. این یک خودآگاهیِ بازپسگرفتهشده است؛ چیزی که امثال فوکو حتی نمیتوانستند تصور کنند.
فوکو همچنین اسلامگرایی در ایران را در بحبوحه رویدادهای ۵۷ «روح یک جهان بدون روح» توصیف کرد. تاریخ، به سنگینی او را داوری کرد و به خطای این ارزیابی، حکمی قاطع و بیرحمانه داد. انقلاب ۵۷ هیچ چیز را آزاد نکرد و هیچ چیز را ترمیم هم نکرد. انقلاب ۵۷ مانند سرطانی بود که به جان یک ملت تاریخی افتاد و برخی از روشنفکران، چه در داخل و چه در خارج، این شبح دهشتناک را با یک «روح» برای یک جهان «بیروح» اشتباه گرفتند.
این بار، نیز به آسانی میتوان آنچه را که در ایران در حال وقوع است اشتباه خواند یا آن را از طریق یک لنز ایدئولوژیک تفسیر کرد. آنچه جهان اکنون درباره ایران نادیده میگیرد، تلاقی دو حقیقت ساده در انقلاب ملی ایران هستند: میهنپرستی و حاکمیت ملی. یعنی وجود یک ظرفیت بومی برای تعیین سرنوشت ملی. جالب آنکه هیچیک از این دو، در این دوره از جهان غرب، مد روز نیستند. اما هر دو از ارکان انقلاب مشروطه ایران بودند و هر دو در روح انقلاب ملی ایران زنده هستند.
برخلاف بسیاری از کشورهای دیگر خاورمیانه، که در آنها تغییر سیاسی مستلزم ملتسازی است، ایران یک ملت تاریخی است که طی هزارهها پابرجا بوده است. دولت مدرن آن بر متون قانونی و الگویی نهادی بنا شده که در قرن بیستم پیریزی شدهاند. بازگشت به آنها نه پسرفت، بلکه پیشرفت است، بهسوی حاکمیت ملی؛ ظرفیتی تاریخی که در پیرامون ما منحصربهفرد است. آنچه اکنون در ایران اتفاق میافتد احضار روح ملی است؛ بازیابی روحی که مدتها سرکوب شد، اما هرگز محو نشد.
***
ارجاعات
2) https://x.com/AJEnglish/status/2010686950303301935
3) https://x.com/ggreenwald/status/2011483650450227224
4) https://x.com/AliAbunimah/status/2010489556953641287?s=20
5) https://www.thefp.com/p/niall-ferguson-the-myth-of-revolution-in-iran
6) https://www.thefp.com/p/niall-ferguson-what-happens-next
7) https://www.persuasion.community/p/the-lefts-deafening-silence-on-iran