تاملی بر جایگاه شهریار ایرانی از دیدگاه فیلسوف آلمانی
الاهه رامندی
تاملی بر جایگاه شهریار ایرانی از دیدگاه فیلسوف آلمانی
الاهه رامندی
الاهه رامندی
فریدون: الاهه رامندی، مدیرمسئول و سردبیر نشریه آلمانیزبان «ایران دیسکورس»، در این یادداشت از ایدههای «هانس بلومنبرگ» ــ فیلسوف معاصر آلمانی ــ پیرامون مفهوم «اسطوره» مدد میگیرد تا از خلال آن بتواند جایگاه تکین شاهزاده رضا پهلوی در جامعه ایرانی را مورد تحلیل قرار دهد. او با تکیه بر خوانش بلومنبرگ از نقش اسطوره در سامانبخشی به افقهای معنایی و سیاسی جوامع، میکوشد توضیح دهد که چگونه شاهزاده رضا پهلوی، فراتر از جایگاه یک کنشگر سیاسی، در لحظه بحرانی ایران به نشانهای از تداوم تاریخی، امید ملی و امکان بازسازی امر سیاسی بدل شده است. این یادداشت، با بهرهگیری از این چارچوب نظری، به واکاوی نسبت ایرانیان با شاهزاده رضا پهلوی و جایگاه ویژه او در سپهر سیاسی و اجتماعی ایران میپردازد.
بهار ۲۵۸۵ شاهنشاهی
در بزنگاههای تاریخی، هنگامی که واقعیت چنان بر زندگی فردی و جمعی سنگینی میکند که دیگر جایی برای گریز نمیگذارد، جامعه مقابل پرسشی ناگزیر قرار میگیرد: چگونه میتوان زیست، بیآنکه زیر این بار در هم شکست؟ به زعم نگارنده، آنگاه که عقل و منطق از ارائهی راه و تدبیری برای خروج از این بنبست وا میمانند، پناه بردن به اسطوره ضرورتی تاریخی و واکنشی دفاعی مقابل واقعیت رنجآفرینی است که تحمل آن از حد طاقت فراتر رفته است.
«هانس بلومنبرگ» ـ فیلسوف آلمانی ـ در همان صفحات آغازین کتاب مشهور خود Arbeit am Mythos - که در فارسی با عنوان «کار بر روی اسطوره*» شناخته میشود - از مفهومی سخن میگوید که آن را Absolutismus der Wirklichkeit، یعنی «مطلقیتِ واقعیت»، مینامد. به این معنا که در لحظاتی از تاریخ، واقعیت چنان مطلق و فراگیر میشود که نه قابل فهم است و نه قابل تغییر؛ و دقیقا در چنین وضعیتی است که اسطوره پدید میآید. به بیان بلومنبرگ اسطوره یک سازوکار دگرسازی است. امر «بیگانه، هراسانگیز و تحملناپذیر» را برمیدارد و در یک گذار روایی با نمادسازی و معنابخشی، آن را در «سطحی قابلتحمل و آشنا» قرار میدهد. (۱) اسطوره در این معنا نه زینتی برای ذهن بلکه سازوکاری برای بقا و پاسخ به واقعیتی است که تهدید کنندهی روان است. بنا به گفتهی بلومنبرگ، اسطوره برخلاف دین یا فلسفه، در پی پاسخ به پرسشها نیست، بلکه اصل پرسش را خنثی میکند. (۲)
این خود بخش مهمی از دستگاه عظیم فکری بلومنبرگ را آشکار میکند: اسطوره نه ابزارِ شناخت، بلکه شکلی از مقاومت است؛ مقاومتی در برابر اضطرابِ بیکرانِ زیستن. در جهانی که هر پدیدهای به پرسشی دردناک بدل شده است، اسطوره با حذفِ پرسش، آرامش میآفریند. از همینرو، اگر فلسفه میکوشد جهان را بفهمد، اسطوره میکوشد آن را قابلِ تحمل سازد. اسطوره با خاموشکردنِ پرسش، جهان را از وضعیت تهدید به وضعِ معنا منتقل میکند؛ نه برای گریز از جهان، بلکه برای بازگرداندنِ فاصلهای که در آن امید و تخیل میتوانند دوباره زاده شوند.
از همینرو بلومنبرگ در ادامه از نسبت میان «نام» و «معنا» سخن میگوید: «اعتماد به جهان از آنجا آغاز میشود که انسان بتواند برای پدیدهها نامی بگذارد و پیرامون آن نام، روایتی بسازد». (۳) اگر از افق نظری هانس بلومنبرگ به میدان ایران معاصر بنگریم، درمییابیم که جامعهی ایرانی در دهههای اخیر دقیقا با همان وضعی روبهروست که بلومنبرگ توصیف میکرد؛ واقعیتی سنگین و بیرحم. وضعیتی که بلومنبرگ آن را با مفهوم «مطلقبودگی واقعیت» صورتبندی میکند. واقعیتی که در بیرونیترین سطح، خود را در فرسودگی نهادهای سیاسی و اجتماعی و در درونیترین سطح، در فرسایش روان جمعی آشکار میکند. از همین روست که جامعه، بهویژه در سالهای اخیر، به جستوجوی نمادی برخاسته تا بتواند به کمک آن بار معنا و امید را بر دوش کشد. در چنین موقعیتی است که اسطوره طی یک فرایند پدیدار میشود. تلاشی برای مهار امر تهدیدکننده از طریق نامگذاری، روایت و بازآرایی تجربه. لحظهای که سیاست، اخلاق و تخیل در هم میآمیزند و چهرهای از میان تاریخ، از سطح امر فردی به مرتبهی اسطورهای ارتقا مییابد.
به بیان دیگر، آنچه سیاست از انجام آن بازمیماند، اسطوره به انجام میرساند. چنانکه بلومنبرگ میگوید: «اسطورهها روایتهایی در برابر ترس هستند». (۴) اگر این گزاره را به وضعیت کنونی ایران تعمیم دهیم، درمییابیم که اسطوره نه ابزار فرار از واقعیت، بلکه تلاشی است برای قابلتحملکردن آن؛ داستانی که جامعه از رهگذر آن میکوشد معنایی تازه به هستیِ زخمخوردهی خود ببخشد. در اینجا میتوان دریافت چگونه در بزنگاههای تاریخی، برخی چهرهها از سطح سیاست فراتر میروند و در قامت یک اسطوره نیز درمیآیند. آنان دیگر تنها بازیگران صحنهی قدرت نیستند، بلکه حاملان معنا نیز میشوند؛ نقاطی که روان جمعی حول آنها شکل میگیرد. اسطوره، در این معنا، نه در فاصله با سیاست بلکه در امتداد آن پدید میآید، و حتی میتوان گفت سیاست، در لحظات بحرانی، بدون اسطوره ناممکن میشود.
از این منظر، شاهزاده رضا پهلوی در سالهای اخیر برای بخشی از جامعهی ایرانی، بدل به چنین نقطهای شده است؛ نقطهای که حول آن امید، معنا و آینده سامان مییابند. او در ناخودآگاه جمعی، نه صرفا در مقام ولیعهدی در تبعید، بلکه در قالب نمادی تاریخی و عاطفی حضور دارد؛ نمادی که در آن گذشته و آینده به هم میپیوندند و امکان ایرانی دگرسان را مقابل «جمهوری اسلامی» - این واقعیت بیرحم و مطلق - ممکن میسازد. چنانکه بلومنبرگ میگوید: «اسطوره پاسخی است به اضطرار بقا مقابل مطلقیت واقعیت». (۵)
از این رو، میتوان گفت که در روان جمعی ایرانیان، «رضا پهلوی» در حکم سازوکاری برای مهار اضطراب جمعی عمل میکند؛ نه از آنرو که پاسخی نهایی دارد، بلکه از آن جهت که نفس حضورش، «امکان» را ممکن میسازد. از یک سو، رضا پهلوی در کنش سیاسی خود کوشیده است تا بر دفاع از امر ملی، آزادی و حقوق شهروندی کارگشا باشد و از سوی دیگر، در سطحی عمیقتر و شاید ناخواسته، بدل به تصویر امید شده است؛ امیدی که جامعه از رهگذر او آیندهای ممکن را در افق میبیند.
به عبارتی دیگر، در وضعیت کنونی ایران، او در جایگاهی قرار گرفته است که اسطوره و سیاست به هم میرسند. اسطوره در او تجسد مییابد و سیاست از رهگذر او معنا پیدا میکند. این همان نقطهایست که از آن میتوان سخن گفت؛ نقطهای که در آن سه بُعد به هم میپیوندند: تاریخ، روان جمعی، و کنش سیاسی.
آنچه جایگاه رضا پهلوی را از سطح یک کنشگر سیاسی فراتر میبرد، نه صرفا تداوم یک دودمان، بلکه تکینگی موقعیت او در تاریخ معاصر ایران است. در مفهومی که بلومنبرگ از اسطوره پیش میکشد، هر اسطوره زمانی زاده میشود که یک تجربهی خاص، یک رخداد یکتا، خود را در آستانهی نابودی معنا بیابد و ناچار شود برای بقا، روایتی از خود بیافریند. این یکتایی یا همان Singularität، جوهرِ زایش اسطوره است. در تاریخ معاصر ایران نیز، هر بار که جامعه با چنین آستانههایی روبهرو شده، چهرههایی سربرآوردهاند که معنای بقا را در خود مجسم کردهاند. نام پهلوی، به ویژه در حافظهی جمعی، نه صرفا به سبب قدرت سیاسی بلکه به عنوان حاملان تصویری از نظم، مدرنیته، و جهانپذیری در ذهن ایرانیان ماندهاند. اکنون که دکه سیاست در ایران فروبسته و آینده در ابهام فرو رفته است، این نام دوباره از درون ناخودآگاه تاریخی در هیئت اسطورهای از امید و استمرار فراخوانده میشود.
در بالا از بلومنبرگ نقل کردیم که اعتماد به جهان از آنجا آغاز میشود که انسان بتواند برای چیزها نامی بگذارد و پیرامون آن داستان بیافریند؛ در حافظهی جمعی ایرانیان، نام پهلوی دقیقا چنین کارکردی یافته است: نامی که پیرامون آن داستانی از ایران مدرن، شکوه ازدسترفته، و آرزوی آیندهای دوباره شکل گرفته است. این نام، از منظر اسطورهشناختی، دیگر تنها یک «نسب خانوادگی» نیست، بلکه به «نامی اسطورهای» بدل شده است؛ نامی که واسطهی اعتماد دوباره به جهان است. به عبارتی دیگر، در وضعیت اکنون، اسطورهی پهلوی در مقام داستانی علیه ترس، کارکردی حیاتی یافته است. اسطورهی پهلوی، در این چشمانداز، نه صرفا بازتاب نوستالژی گذشته و نه پروژهای سیاسی به معنای کلاسیک، بلکه پاسخی به خلا معنا در اکنون است. او به عنوان چهرهای که میان گذشتهی مدرن و «جهانپذیر»، اکنونِ بحرانزده و آیندهی مطلوب پل میزند، حامل همان نیرویی است که بلومنبرگ برای بقا ضروری میدانست: یعنی توانایی نامگذاری و روایتگریِ دوبارهی جهان.
سیاست بدون اسطوره، سیاستی بیجان است؛ همانگونه که اسطوره بدون سیاست، به خاطرهای خاموش بدل میشود. راز پویایی تاریخ در آن است که این دو، در لحظات تکین، دوباره به هم میرسند. در چنین لحظهای، تخیل جان تازه میگیرد، امید بازمیگردد، و جامعه از درون خود معنا میآفریند. سیاست در غیاب اسطوره صرفا به محاسبه و مدیریت فروکاسته میشود، بیآنکه بتواند امید بیافریند. اما آنگاه که اسطوره در دل سیاست جریان پیدا میکند، تخیل جمعی به حرکت درمیآید و نیروهای پراکندهی جامعه حول یک نقطهثقل معنابخش گرد میآیند. این همان وضعی است که میتوان دربارهی ولیعهد در تبعید ایران گفت؛ حضور او در روان جمعی، خواه در مقام سیاستمدار و خواه در قامت نماد امید، مصداقی از بازگشت خیالورزی به سیاست ایرانی است. به عبارتی دیگر، او در نقطهای ایستاده است که امر سیاسی و اسطوره در هم تنیدهشده و در چارچوب بیان بلومنبرگی او به نماد ایستادگی مقابل هراس فروپاشی از پی فشار جمهوری اسلامی بدل شده است. (۶)
این کارکرد اسطورهای، نه در خلال سیاست، بلکه در ساحت عاطفه و تخیل جمعی شکل میگیرد. به همین سبب است که حتی آنان که با نهاد پادشاهی مخالف هستند به شاهزاده رضا پهلوی، به این روایت معناساز، پناه میبرند. در واقع، کارکرد اسطوره در این است که امر فردی را به سطح جمعی ارتقا دهد، و امر تاریخی را در لحظهی اکنون زنده سازد. رضا پهلوی در این معنا، نه به عنوان شخص، بلکه به عنوان حامل یک نام، یک روایت، و یک امید، در روان جمعی ایرانیان حضور دارد. فرایندی که در آن جامعه پیوسته روایت خود را بازسازی میکند تا بتواند از میان تکرار بحرانها، بار دیگر معنای زیستن را بازیابد.
به عبارتی دیگر، شاهزاده رضا پهلوی در این مقام، تنها «فرد» نیست، بلکه نماد است؛ نمادی که در وجدان جمعی کارکردی اسطورهای یافته، و در عین حال، با گفتار و کردار خویش از جمودِ اسطوره فاصله میگیرد. او با عطف نظر به وضعیت کنونی، هم تجلیِ استمرار تاریخی ایران است و هم گشایندهی افقی تازه. این آن نقطهی تکین است که در آن سیاست و اسطوره به وحدت میرسند: جایی که کنش سیاسی به زبان نمادین درمیآید و نماد، دگرباره به نیروی کنش بدل میشود.
در فرجام میتوان وضعیت کنونی ایران را چنین صورتبندی کرد: جمهوری اسلامی «واقعیت مطلق»ی است، که انسان ایرانی در آن کنترلی بر شرایط وجودی خود ندارد و خود را در برابر نیرویی فراگیر و مهارناپذیر مییابد. در این فضا، نام پهلوی نقش «هجوم نام به درون آشوب نامناپذیر» را ایفا میکند. نام «پهلوی» مانند یک آپوترپایون (Apotropaion) عمل میکند؛ در دفع امر نحس کمک میکند و ترس خام از قدرت افسارگسیخته و امر وهمانگیز، به هراسی تاریخمند و قابل فهم بدل میشود.
چنانکه در بالاتر ذکر شد، در چنین وضع و حالی، شاهزاده رضا پهلوی دیگر کنشگر سیاسی صرف نیست که بازیگری میان بازیگران در پیکار برای کسب قدرت سیاسی باشد بلکه او «صورتی مُهرخورده و تثبیتشده» است که در برابر فرسایش و آنتروپی مقاومت میکند. او میانجی میان «عریانیِ فرد» ایرانی و تهدید فراگیر واقعیت است، و «امکان» را ممکن میسازد، تا انسان ایرانی بتواند به جای زیست در محیطی خصمانه، «جهانداری» کند.
در یک چشمانداز بلومنبرگی، ولیعهدِ در تبعیدِ ایران به سوژهای بدل میشود که مردم در او امکانِ روایت «داستان درست» را جستوجو میکنند.
***
ارجاعات
1)“Das Unvertraute und Unheimliche, das Fremde und Anstößige, changiert zum Hin und Annehmbaren in der Transposition des Mythos“ (Blumenberg 1979, 143).
2)“Mythen antworten nicht auf Fragen, sie machen unbefragbar“ (Blumenberg 1979, 143).
3)“Alles Weltvertrauen fängt an mit den Namen, zu denen sich Geschichten erzählen lassen“ (Blumenberg 1979, 46).
4)“Mythen sind Geschichten gegen die Angst“ (Blumenberg 1979, 19).
5)“Eine vernünftige Strategie zur Lebens und Angstbewältigung“ (Blumenberg 1979, 27).
6)Scholz, Leander. 2015. “Hans Blumenberg: Keine Politik ohne Mythos.“ Deutschlandfunk, 18. Mai 2015. Zugriff am 17. Mai 2026. Deutschlandfunk.
*مشخصات کتاب به آلمانی
Blumenberg, Hans. Arbeit am Mythos. Frankfurt am Main: Suhrkamp Verlag, 1979