شرافت قدرت و ضرورت امنیت
از چشمانداز کوروش بزرگ، نیکولو ماکیاوللی و شاهنشاه آریامهر
پریا مهرگان
شرافت قدرت و ضرورت امنیت
از چشمانداز کوروش بزرگ، نیکولو ماکیاوللی و شاهنشاه آریامهر
پریا مهرگان
پریا مهرگان
فریدون: پریا مهرگان در ایران ادبیات انگلیسی خوانده است. او سپس به تحصیل حقوق در دانشگاه سوربون (شعبه امارات) پرداخت و کارشناسی ارشد حقوق را از دانشگاه کالیفرنیای جنوبی (USC) دریافت کرد. در این مقاله در شماره ۱۱ «فریدون»، او به بررسی نسبت میان شرافت قدرت و ضرورت امنیت میپردازد و آن را از دریچهی عملکرد و دیدگاه سه چهره دورانساز بررسی میکند؛ کوروش بزرگ، نیکولو ماکیاوللی و محمدرضاشاه پهلوی.
پاییز ۲۵۸۴ (۱۴۰۴)
آغاز
آیا میشود هم قدرت داشت و هم شریف ماند؟ پاسخ وقتی روشن میشود که «فضیلت» را از سطح نصیحت به سطح طراحی حکومت بیاوریم: قانونهای قابل اتکا، نهادهای حرفهای، و روایتی که مردم آن را درست و مفید بدانند. برای این کار سه تصویر را روی میز میگذاریم:
🟤 کوروش بزرگ بهعنوان الگوی کهن «قدرت شریف»
🟤 نیکولو ماکیاوللی بهعنوان نظریهپرداز «ضرورت سیاسی» و مرز قاعده و استثنا
🟤 محمدرضاشاه پهلوی بهعنوان تلاش مدرن برای ترجمهی الگوی کوروش بزرگ در مقیاس دولت-ملت مدرن
کوروش بزرگ؛ «قدرت شریف» در عمل یعنی خودمهاری، عدالت و کرامت
وقتی از «قدرت شریف» نزد کوروش بزرگ سخن میگوییم، از یک خُلق شخصی یا اخلاق خطابهای حرف نمیزنیم؛ از نقشهای عملی برای اداره کشور سخن میگوییم. در این نقشه، نقطهی آغاز «خودمهاری فرمانروا» است: حاکمی که احساسات لحظهای، خشم، یا وسوسهی غنیمت، تصمیمهای او را جابهجا نکند. همین مهار درونی، نخستین تعهد معتبر است که به جامعه مخابره میشود: قواعد بازی ناگهان عوض نخواهد شد. هنگامی که مردم و نخبگان بفهمند فردا همان چیزی معتبر است که امروز اعلام شده، هزینه ی اطاعت پایین میآید؛ اطاعت از اعتماد شکل میگیرد، نه اطاعتی که هر صبح باید از نو با ترس خریداری شود.
در ادامه، «عدالت روشمند» به میان میآید. عدالت نزد کوروش بزرگ از سطح حُسن شخصی بالاتر میرود و به سازوکار عمومی تبدیل میشود. عدالت یعنی قانون روشن باشد، اجرای آن یکنواخت باشد و نسبت پاداش و کیفر قابل توضیح باشد. عدالت با چنین تعریفی نقش بزرگی در ایجاد «پیشبینیپذیری» دارد. پیشبینیپذیری، فقط فضیلتی اخلاقی نیست؛ زیرساخت همکاری است. در چنین نظمی، سرباز میفهمد چه چیز ارتقا میآورد، دیوانسالار میداند چه رفتارهایی قابل پذیرش نیست، و بازرگان حدس میزند فردا چه مقرراتی در کار خواهد بود. نتیجه، شکلگیری اقتصادِ پاداشِ عادلانه است: بهترین راه سود شخصی همان کاری است که به خیر عمومی نزدیکتر است؛ خدمت حرفهای، کار دقیق، انضباط، و احترام به قانون. این همراستایی نفع فردی و هدف عمومی، وفاداری کورکورانه نمیخواهد؛ وفاداری عاقلانه میسازد.
بُعد دیگر، «کرامت استراتژیک» است؛ اما نه بهعنوان نرمدلی بیضابطه، بلکه دیدی استراتژیک برای کاستن از اصطکاک اجتماعی. کرامت در عمل یعنی احترام به آیینها و هویتهای محلی تا آنجا که امنیت کلّی را تهدید نکنند؛ یعنی به رسمیت شناختن شأن گروهها، تا ضرورت نظم، صورت تحقیر به خود نگیرد. این احترام، پیام مستقیم سیاسی دارد: «نظم جدید، میخواهد بسازد، نه اینکه خُرد کند.» حاصل آن، کاهش مقاومت فرهنگی و افزایش همکاری مدنی است. هنگامی که گروهها احساس کنند دیده و محترم شمرده میشوند، هزینهی حکمرانی (از نگهبان و زندان تا سرکوب و سانسور) کاهش مییابد و آنچه بهدرستی «امنیت کمهزینه» خوانده میشود، پدید میآید.
برای فهم ملموس این منطق، فتح بابل مثال روشنگری است. جای آنکه دینها و معابد بومی بیاعتبار شوند، به بازسازی و بازگشت آیینها مجال داده شد. این رفتار، صرفا لطف اخلاقی نبود؛ فن حکمرانی بود. با بازگردانده شدن آیینها، بخش بزرگی از انرژی جامعه از مقاومت فرهنگی به بازسازی نظم تازه منتقل شد. روحانیون و سران محلی که میتوانستند کانون نافرمانی باشند، به شریکان حفظ ثبات بدل شدند. نتیجه، کاستن از هزینههای دائمی کنترل و افزودن بر سرمایهی اعتماد بود. به زبان امروز، این یک قرارداد سیاسی هوشمندانه است: دولت از تحقیر هویتها پرهیز میکند و در عوض، همکاری مدنی دریافت میکند.
همانگونه که بالاتر نیز اشاره رفت، این سه رکن - خودمهاری فرمانروا، عدالتِ روشمند، و کرامت استراتژیک - کنار هم «پیشبینیپذیری» میسازند. پیشبینیپذیری یعنی مردم و نخبگان بتوانند با تقویم مطمئن زندگی کنند: امروز قانونی اعلام میشود و فردا هم همان اجرا میشود؛ امروز پاداشی داده میشود و فردا همان معیار معتبر میماند؛ امروز آیینی حرمت میبیند و فردا ناگهان به جرم تبدیل نمیشود. در چنین محیطی، سرمایهها (مالی و انسانی) از پنهانکاری به سرمایهگذاری کوچ میکنند؛ نیروها به جای فرسودن در دور باطل بیاعتمادی، به تولید و خدمت رو میآورند. این همان لحظهای است که دولت به جای نگهبانی پرهزینه، از درون جامعه نگهبانی میشود؛ مردم، نگهبان قانونی میشوند که آن را عادلانه و محترم میدانند.
قدرت شریف، نرمیِ بیدندان نیست. وقتی تهدیدی واقعی نظم را میلرزاند، قاطعیت لازم است؛ اما بهمحض فروکش خطر، قاعده باید با ژستهای آشکار و محترم بازگردد. این همان منطق «استثناء کوتاه و بازگشت سریع به قانون» است که بعدها فیلسوفانی مانند ماکیاوللی آن را صورتبندی نظری کردند. نزد کوروش بزرگ، این منطق پیش از آنکه تئوری شود، عملیاتی بود: پیروزی به انتقام ممتد تبدیل نشود؛ جنگ بهانهای برای تحقیر همیشگی نگردد؛ و نظم نو، از نخستین روزها، به زبان قانون سخن بگوید.
اگر بخواهیم این منطق را با زبان امروز جمعبندی کنیم، میتوان گفت قدرت شریف، مهندسی اعتماد است. اعتماد، محصول سه پیام همزمان است: «منِ فرمانروا خودم را مهار میکنم»، «قانون بر منطق عدالت است»، «هویت تو محترم است تا آنجا که امنیت مشترک را تهدید نکند». جامعه در برابر چنین قدرتی، به پاس خِرد میایستد، نه از سر هراس؛ و این ایستادن، ماندگارتر، کمهزینهتر و مولدتر از هر سازوکار دیگری است. همین است که الگوی کوروش بزرگ، از تاریخ بیرون میآید و به طرح حکمرانی بدل میشود.
نیکولو ماکیاوللی؛ «ضرورت سیاسی» ابزار است، نه روش زندگی
ماکیاوللی را اغلب با جملهای کلیشهای میشناسند: «هدف وسیله را توجیه میکند.» اما نکته این است که او دقیقا چنین چیزی نمیگوید. حرف اصلی او این است که سیاست با «واقعیت مؤثر» سروکار دارد؛ یعنی با آنچه واقعا رخ میدهد. یعنی با نتیجهای که یا نظم را نگه میدارد یا فرو میپاشاند. از این رو، گاهی لازم است استثناءهایی، به معنای تعلیق کوتاه و هدفمند برخی قواعد، برای عبور از خطر به کار رود. نکتهی کلیدی نزد او این است که این استثناء باید زماندار، بماند و بیدرنگ به قاعدهی قانون بازگردد؛ وگرنه از ابزار نجات، به ماشین فرسایش اعتماد بدل میشود.
برای روشن شدن بحث، به روایت مشهور او از «سزار بورجیا» در رومانیا نگاه کنیم. در سرزمینی گرفتار آشوب، بورجیا برای برقراری نظم، کسی را به قساوت گمارد تا شبکههای تبهکار را در هم بشکند. اما به محض فرونشستن آشوب، همان مامور خشن را، به صورت علنی، برکنار و مجازات کرد تا به مردم نشان دهد «خشونت، ابزار گذرا» بوده است و قانون دوباره به جایگاه اصلی خود باز میگردد. ماکیاوللی این الگو را میپسندد نه چون خشونت را ستایش میکند، بلکه چون میگوید: اگر ناچار به اقدام قاهرانه شدی، آن را یکباره، محدود و هدفمند انجام بده و فورا به مدار قانون و روال بازگرد. این همان چیزی است که او در «شهریار» از آن با تعبیر «قساوت خوب بهکاررفته» یاد میکند: اقدام سخت کوتاه برای پایان دادن به آشوب، نه تداوم خشونت بهمثابه سبک حکمرانی.
اما ماکیاوللی فقط از لحظههای اضطراری نمیگوید. در «گفتارها»، وجه کمتر شناختهشدهی او ظاهر میشود: دفاع از نهادهای محکم، تقسیم قدرت، قانون سخت و حتی نزاع مهارشده. استدلال او ساده است: جامعهای که امکان اعتراض و کشاکش قانونمند دارد، فساد پنهان و انفجار ناگهانیاش کمتر میشود. به عبارت دیگر، او میگوید فضیلت سیاسی نه با آرزوهای خوش، بلکه با طراحی نهادی به دست میآید.
برای خوانندهای که تازه با ماکیاوللی آشنا میشود، چند مفهوم بنیادین او را به زبان ساده میتوان چنین فهمید:
نخست، Virtù در قاموس او «اخلاق نرمِ فردی» نیست، بلکه توانِ برساختن نظم در جهانی نامطمئن است: شجاعت، تصمیمگیری بهموقع، انعطافپذیری، و تشخیص درستِ زمانِ اقدام و زمانِ توقف.
دوم، Fortuna بهمعنای «بخت و شرایط» است؛ سیلابی که میتواند سدها را درهم بشکند. سیاستمدارِ خوب، به تعبیر ماکیاوللی، کسی است که با تدبیر و آمادگی، این سیل را یا به کانال هدایت میکند یا سد را بهموقع بلندتر میسازد.
سوم، Necessità یعنی «ضرورت»: لحظهی تنگنایی که اگر قواعد عادی برای مدتی کوتاه تعلیق نشوند، کلِ نظم فرو میریزد. اما همین ضرورت، اگر به عادت بدل شود، خود به سرچشمهی فساد و نفرت تبدیل خواهد شد.
از دل این مفاهیم، چند اصل عملی بیرون میآید. ماکیاوللی میگوید: «شهریار را شایسته است که محبوب باشد؛ اما اگر ناچار از گزینش گردد، ترسیدنِ مردم، مادام که به نفرت نینجامد، استوارتر از محبت است». معنای این سخن آن نیست که باید جامعه را با وحشت اداره کرد؛ بلکه یعنی در لحظهی خطر، بازدارندگی معتبر لازم است، اما باید به سرعت با عدالت ملموس و احترام به اموال و دارایی مردم همراه شود تا به نفرت جمعی تبدیل نگردد. او همچنین تاکید میکند که شهریار باید چهرهای حامل فضیلت باشد. به این معنا که دیندار، با گذشت و راستگو باشد، چون جامعه به این نشانهها نیاز دارد؛ اما در لحظهی اضطرار، باید بداند چگونه بهطور محدود از برخی عادات عدول کند تا اصل نظم حفظ شود. اگر این «ظاهر» از «حقیقت عمل» جدا شود، به ریاکاری میانجامد؛ اما اگر ظاهر فضیلت در خدمت بازگشت سریع به قاعده باشد، به امید عمومی مدد میرساند. استعارهی معروف او، «شیر برای بازداشتن دشمن، روباه برای شناختن دامها»، نیز ناظر به همین تعادل است: صلابت بازدارنده و فراست تشخیص، با هم.
وجه نهادی اندیشهی ماکیاوللی نقش محوری دارد. او بهصراحت هشدار میدهد که اتکا به نیروهای مزدور خطرناک است و امنیت پایدار تنها بر قوای شهروندیِ آموزشدیده استوار میشود؛ زیرا وفاداریِ خریدنی، در لحظهی بحران فرو میریزد. از همین رو، ماکیاوللی مدافع قانون روشن، توازن نهادها و سازوکارهایی است که قدرت را مهار و فساد را محدود میکنند، چرا که بهخوبی میداند در سیاست، نیّت نیک بدون پشتوانهی نهادی، نه پایدار است و نه کارساز.
ماکیاوللی خشونت و خدعه را به «سبک زندگی سیاسی» تبدیل نمیکند؛ آنها را ابزارهایی استثنایی و محدود میداند که تنها در وضعیت اضطرار و برای حفظ بنیان نظم بهکار میآیند. از نظر او، استثناء آنگاه قابل دفاع است که زمانمند و پاسخگو باشد و با بازگشت به قانون تکمیل شود؛ اما اگر طولانی و بیحساب گردد، همان ابزارها سرمایهی اعتماد را میسوزانند و خود به منشا بیثباتی بدل میشوند. بنابراین، در قرائت دقیق، «ماکیاوللیگری» مجوز بیقیدوشرط نیست؛ دستورالعمل مهار بحران است، با این قید قطعی که سیاست، در نهایت، باید به قاعدهی قانون، نهاد پایدار و افق امید عمومی بازگردد.
شاهنشاه آریامهر؛ ترجمهی مدرن الگوی کوروش بزرگ به زبان نهادهای مدرن
اگر در الگوی کوروش بزرگ، «خودمهاریِ فرمانروا»، «عدالتِ روشمند» و «کرامتِ استراتژیک» سه ستون پیشبینیپذیری و اعتماد عمومی هستند، در قرن بیستم ترجمهی این سه در «حکومت قانون»، «دیوانسالاری و برنامهی سنجشپذیر»، و «شأن و اعتبار ملی» معنای عملی پیدا میکند. شاهنشاه آریامهر دقیقا به دنبال همین ترجمه بود: قدرت باید قابل پیشبینی شود، پاداشها باید به کارنامه متصل گردد، و روایت ملی باید توسعه را به شأن ایرانی پیوند دهد، تا در نهایت اطاعت از اعتماد و منفعت ملموس برخیزد، نه از ترس.
در سطح طراحی، از مهمترین گامها، قانونمند کردن تصمیمها و رویّهمند کردن اجرا بود. این منطق، با تکیه بر نهادهایی چون «سازمان برنامه و بودجه» و برنامههای عمرانی چندساله، تصمیمهای کلان را به «تقویم، عدد و ارزیابی» گره زد. پیام روشن بود: قواعد امروز، فردا هم معتبر است؛ مسیر تخصیص منابع از مجرای مصوب میگذرد؛ و هر برنامه، سنجهی موفقیت و دورهی بازبینی دارد. این نقش مهمی در شکلدهی به پیشبینیپذیری دارد.
در سطح اجرا، انقلاب سفید را میتوان صورتِ نهادیِ فضیلت دانست. سپاه دانش، سپاه بهداشت و سپاه ترویج و آبادانی، دولت را از «مرکز اداری» به «شبکهای خدماتی و حاضر در صحنه» بدل کردند؛ یعنی کرامت شهروندی به زبان مدرسه، درمانگاه و راهِ منتهی به روستا ترجمه شد. اصلاحات در مالکیت و تولید، گرههای بازدارندهی سنتی را گشود تا انرژیِ کار و سرمایه آزادانهتر جریان یابد؛ و با پیوند دادن حقوق جدید- از جمله مشارکت سیاسی زنان و اصلاحات خانواده- به نظم قانونی، «فضیلت» از سطح موعظه به سازوکاری حقوقی و حمایتشده ارتقا یافت.
پیام روشن بود: «بهترین مسیرِ سود شخصی، خدمت حرفهای به کشور است.» وقتی ارتقا به کارنامه گره میخورد، گسترش آموزش عالی، تربیت تکنوکراتها، اعزامهای علمی، استانداردهای مهندسی، «پاداشِ خصوصی» و «هدفِ عمومی» همراستا میشوند؛ و این دقیقا همان جابهجاییای است که الگوی کوروشِ بزرگ به زبان امروز مطالبه میکند.
در سطح معنا، روایت و نماد نقش پل را ایفا کردند: پیوندی آگاهانه با میراث هخامنشی، از پاسداشت استوانهی کوروشِ بزرگ تا آیینهای بزرگداشت، توسعه را از «تجددِ بیریشه» به ترجمهای ایرانی از پیشرفت بدل ساخت. تفاوت اساسی دقیقا در همینجاست: توسعه نه در هیأت تقلید، بلکه در زبان شأن ملی عرضه شد؛ مدرسه، سد و کارخانه صرفا پروژه نبودند، بلکه نشانههایی از تداوم شکوه ایران بهشمار میآمدند. چنین روایتی، کارکرد «حرمت آیینها» در الگوی کوروش بزرگ را در عصر مدرن بازسازی کرد؛ کارکردی که با افزایش همراهی داوطلبانه، هزینهی حکمرانی را کاهش داد.
در نسبت بیرونی، دیپلماسیِ قاطع، آمیخته با ادبِ قدرت، ادامهی طبیعی این ترجمه بود. بازدارندگیِ معتبر، که بر توان واقعی استوار میشد، در کنار گفتوگو و موازنه، هزینهی امنیت را کاهش میداد و وزن منطقهای میآفرید. این همان جمعِ «شیر و روباه» به زبان دولت مدرن است: قدرتی که توانِ کنش دارد، اما ضرورتی برای نمایش پرهزینهی آن در هر لحظه نمیبیند؛ چرا که «احترام بیرونی» را از ترکیب توانِ درونی و رفتارِ کریمانه بهدست میآورد. در میدان داخلی نیز، امنیت زمانی جزئی از فضیلتِ حکمرانی باقی میماند که پیوسته در چارچوب قانون و خدمتِ ملموس تعریف شود؛ بدین معنا که ابزارهای اطلاعاتی و انتظامی، در مواجهه با تهدیدهای شبکهایِ زمانه، تنها بهمثابه استثناءهای مقطعیِ پاسخگو عمل کنند.
جمعبندی روشن است: پروژهی شاهنشاه آریامهر تلاشی آگاهانه بود برای آنکه «قدرت شریف» به زبان قرن بیستم ترجمه شود؛ قدرتی قابل پیشبینی، متکی بر قانون و روال؛ کارآمد، متکی بر دیوانسالاری حرفهای و برنامهای سنجشپذیر؛ و کرامتمحور، متکی بر روایتی که توسعه را امتداد شأن ایران مینمایاند. هرجا این سه مؤلفه در هارمونی باقی ماندند، اطاعت از اعتماد زاده شد و هزینهی حکمرانی کاهش یافت؛ و هرجا یکی از آنها گسست، میدان برای روایتهای رقیب و گسترش بدبینی فراهم آمد.
قاعده و استثناء؛ اینبار در متن واقعیتِ ایرانِ دهههای ۴۰ و ۵۰ خورشیدی
برای داوری منصفانه، باید صحنهی واقعی را دید، نه تصویر آرمانی را. ایرانِ دهههای ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰ با سه فشار همزمان روبهرو بود؛ فشارهایی که هم ماهیت تهدید و هم منطق «استثناهای امنیتی» را شکل میدادند. نخست، شبکههای تودهای و شاخههای چپِ چریکی که از آموزش، سازماندهی و الگوی عملیاتی منسجم برخوردار بودند. دوم، شبکههای مذهبیِ بسیجگر که با مزیت نهادی مسجد و با درجات متفاوتی از پشتیبانی رسانهای و مالیِ عمل میکردند. سوم، طیفی از روشنفکرنماها که بیآنکه بدیلی اجرایی عرضه کنند، با خطابههای هیجانی، ضرورت نظم را بیاعتبار میساختند و هزینهی تصمیمگیری مسئولانه را در افکار عمومی بالا میبردند.
این سه جریان، در عمل، ائتلافی ناهمگون اما مؤثر پدید میآوردند: بازوی عملیاتی (چریک)، بازوی بسیج و روایت (شبکههای مذهبی و برونمرزی)، و بازوی فرهنگیِ مشروعیتزدا (خطابهی روشنفکرانهی فاقد بدیل).
از این منظر، اصل بهکارگیری ابزارهای اطلاعاتی و انتظامی از سوی قدرت مستقر نه نشانهی «ذوق قدرت»، بلکه اقتضای هر دولتِ مسئول در مواجهه با تهدیدی شبکهای و چندساحتی است. پرسش درست، بنابراین، این نیست که «چرا امنیت بهکار گرفته شد»، بلکه این است که این ابزارها در برابر کدام تهدید، با چه دامنهای، تا چه زمانی، و با چه پیوست حقوقی و روایی به کار رفتند؛ بهگونهای که هم از نظم پاسداری شود و هم در نگاه عمومی، «استثناءِ موجه» باقی بماند.
تهدید در دههی ۴۰ و ۵۰ «خطی» نبود؛ بلکه «شبکهای» بود. حتی شاخههای کوچک چریکی، با ضربههای نمادین، هزینهی روانی نظم را بالا میبردند. شبکههای مذهبیِ ریشهدارِ نهادی، توان بسیج سریع داشتند و از حمایت برونمرزی نیز برخوردار بودند. خطابههای روشنفکرانه نیز با شعارهای فریبنده اما فاقد طرح عملی، شکاف میان «مطالبهی آرمانی» و «امکان اجرایی» را به حساب دولت مینوشتند.
در چنین صحنهای، استثناء امنیتی ماهیتا هدفمند و زماندار است: شناسایی هستههای خشن، قطع مسیرهای تدارکاتی و رسانهای آنها، و بازگرداندن سریع وضعیت به مدار دادرسی و روال. اگر تهدید بهسبب تغذیهی بیرونی و ائتلاف ناهمگون پایدار میماند، طولانیشدن استثناء بهخودی خود نشانهی بیقاعدگی نیست؛ بلکه معیار و قاعده، سنجیده و متناسب بودن دامنه (Calibration)، زمانبندی (افق پایان و معیار بازگشت به روال مشخص باشد)، پاسخگویی (اقدام قاهرانه بلافاصله به دادرسی و قاعده متصل شود)، و پیوند با خدمت است. اینگونه است که استثناء «موجه» میماند.
ماکیاوللی همین را «قساوت خوببهکاررفته» مینامد: یکباره، محدود، هدفمند و سپس با نمایش بازگشت به قانون، «نفرت انباشته» تخلیه میشود. الگوی کوروش بزرگ نیز همین منطق را به زبان کرامت بیان میکند: قاطعیت برای قطع آشوب، و احترام برای جذب قانونپذیران؛ تحقیر ممتد، هزینهی اداره را بهطور انفجاری بالا میبرد.
چرا «امنیت» باید با «حضور دولت خدمتگر» دیده شود؟
اگر استثناء امنیتی تنها روایت غالب شود، رقیب با برچسب «استثناء ممتد» ذهنیت عمومی را میرباید. استراتژی درست، ترجمهی همزمان امنیت به خدمت است: همانجا که شبکهی خشن مهار میشود، مدرسه، درمانگاه، راه و ادارهی کارآمد نیز دیده شوند تا مردم دریابند «دولت حاضر در صحنه» برای حفظ کرامت و رفاه حضور دارد، نه صرفا برای اعمال کنترل.
در دهههای ۴۰ و ۵۰، بهدلیل ائتلاف ناهمگون تودهای (چپ)، اسلامگرا، خطابههای روشنفکرنمایانه، و حمایت نیروهای خارجی از این ائتلاف، اصل استثناء امنیتی موجه و از لوازم پاسداری از نظم بود. در سنجش کارنامهی امنیتی پادشاهی پهلوی در دهههای ۴۰ و ۵۰، محل نزاع، «نفی امنیت» نیست؛ بلکه کالیبراسیون ضرورت است: تناسب، زمانبندی، پاسخگویی و پیوند مداوم با خدمت. هرجا این چهار ضلع برقرار ماند، «ضرورت» پل عبور شد و اعتماد بازتولید گردید؛ هرجا گسست افتاد، رقیب توانست لزوم ایجاد امنیتِ لازم را «سبک حکمرانی» جا بزند. تحلیل منصفانه در قبال تجربهی پهلوی و آشوب ۵۷، سهم اصلی دشواریها را به تداوم تهدید شبکهای و جنگ روایتها میدهد، نه به اصل بهکارگیری ابزارهای امنیتآفرین.
بدفهمی رایج در قبال تجربهی پادشاهی شاهنشاه آریامهر، از همینجا زاده میشود: اینکه «ابزار امنیتی، مشروعیت را از بین برد». این گزاره، وقتی از زمینهی واقعی جدا شود، نادرست است. امنیت مشروعیت را زمانی میسوزاند که از قانون و خدمت جدا شود؛ یعنی وقتی نه پیوست حقوقی دارد، نه پیوست روایی، و نه همزمان با خدمت ملموس دیده میشود. اما هرگاه امنیت در دل تناسب، زمانبندی، پاسخگویی و خدمت بنشیند، خود امنیت به قوام مشروعیت کمک میکند.
از این منظر، طرح درست دربارهی امنیت چنین است: امنیت، نه زبان دائم حکومت، بلکه زبان اضطرار است؛ زبان دائم، قانون و خدمت است. امنیت باید در ذهن مردم «استثناء موجه» باقی بماند. هرگاه جنگ روایتها و تهدید شبکهای ادامه یابد، ممکن است استثناء تداوم ظاهری پیدا کند. داوری دقیق در این وضع، به «تناسب، زمانبندی، پاسخگویی، و همزمانی خدمت» نگاه میکند، نه به صرف وجود ابزار امنیتی. تا وقتی این چهار قید برقرار است، امنیت نه رقیب مشروعیت، که سپر مشروعیت است.
جمعبندی
با عینک کوروشِ بزرگ، قاطعیت شرط آغاز است، اما مقصد، بازگشت آشکار به کرامت و قانون است: جذب مخالفان قانونپذیر به رقابت مدنی و منزوی کردن هستهی خشن. با عینک ماکیاوللی، ضرورت باید کوتاه، هدفمند و پاسخگو باقی بماند و بیدرنگ با ژستهای قانونی همراه شود، تا «ترس مقطعی» به «نفرت ماندگار» تبدیل نشود. در تجربهی پهلوی، هرجا امنیت در کنار قانون و خدمت ملموس دیده شد - سپاه دانش و بهداشت، راه و راهآهن، آموزش عالی و استانداردسازی - تصویر «دولت حاضر در صحنه» غالب بود. اما هرجا جنگ روانی بیرونی و شبکههای نفرتپراکن داخلی روایتِ «تنها امنیت» را جا انداختند، اعتماد آسیب دید. ریشهی شکست بهمن ۵۷ و خاموشی «اکثریت خاموش»، تصویرسازی رقیب و گسست روایتِ خدمت بود، نه ضرورت و لزوم اعمال امنیت.