در دفاع از پادشاهی مشروطه برای ایران
امیریحیی آیتاللهی و رضا عرب
در دفاع از پادشاهی مشروطه برای ایران
امیریحیی آیتاللهی و رضا عرب
رضا عرب
امیریحیی آیتاللهی
فریدون: دکتر امیریحیی آیتاللهی پژوهشگر فلسفه سیاسی، خاورمیانه مدرن، مطالعات ایران و شیعهشناسی است. او دکترای علوم سیاسی را در دانشگاه فشتا در آلمان به پایان رساند. رساله دکترای او پیرامون «پیوند محافظهکاری سیاسی و اصلاحگری دینی در ایران مابین ۱۹۰۵ تا ۱۹۷۹» است. دکتر رضا عرب نیز در حوزهی تخصصی و دانشگاهی، مدرس زبانشناسی کاربردی در دانشگاه کوئینزلند در استرالیا است. او همچنین سخنگوی کمیته مرکزی حزب «ایران نوین» نیز است. این دو در این یادداشت که نسخه انگلیسی آن در نشریه «کوادرانت» Quadrant منتشر شده است، تلاش کردهاند نشان دهند نظم پادشاهی مشروطه نه تنها از ظرفیتهای دموکراتیک فراوانی برخوردار است بلکه بهترین نظم ممکن برای کشوری چون ایران است. در بخشی از یادداشت نیز به بیان دلایل خود در پدافند از اصل وراثت میپردازند و این اصل را ضامن حفاظت از پادشاهی مشروطه از آشفتگی ناگزیر سیاستهای حزبی ارزیابی میکنند.
پاییز ۲۵۸۴ (۱۴۰۴)
آغاز
سرویس فارسی بیبیسی مقاله مشهوری دارد که با عنوان «چرا شاه تمام نمی شود؟» در سال ۲۰۱۹ منتشر شده است. بیبیسی، که در میان ایرانیان به ایفای نقش در انقلاب ضد سلطنتی ۱۳۵۷ معروف است، در این مقاله اذعان میکند که شاه و وارث او، ولیعهد (شاهزاده رضا پهلوی)، هنوز در میان ایرانیان محبوبیت دارند؛ نکتهای که اندک دادههای موجود از نظرسنجیهای عمومی نیز آن را تأیید میکند. افزون بر این، گزارشها حاکی از آن است که در اعتراضات اخیر در درون و بیرون از کشور حسی مشترک حول محور میهنپرستی و نوستالژی برای پادشاهی ایران موج میزند. از چنین منظری انقلاب اسلامی سال ۵۷ گسستی در پیشرفت اجتماعی - سیاسی بومی ایران ایجاد کرد و مسیری را که در آن ایران هم در حال مدرن شدن و هم بازتعریف خود در نظم نوین جهان بود، متوقف کرد.
دست کم از سال ۲۰۱۷، اعتراضات مردمی در ایران هم از نظر پویایی و هم از نظر نظم نمادین خود تکامل یافتهاند. موج میهنپرستانه پس از ۲۰۱۷، بیانگر یک بازشناسی جمعی است: اینکه ملت وقتی که علیه شاه ایستاد و سلطنت را برانداخت مسیر نادرست را برگزید؛ نهادی که با نگاهی به سنت ایرانی، حافظ اصلی ثبات و آزادیهای فزاینده نیز بود. وعده آزادی در انقلاب ۱۳۵۷ جای خود را به یک حکومت دینی استبدادی داد. امروزه، بسیاری از ایرانیان در حال ارزیابی مجدد آن نقطه عطف هستند و پادشاهی را نه مانعی بر سر راه دموکراسی، بلکه بهعنوان ماندگارترین نگهبان آن میبینند.
در این مقاله استدلال میکنیم که پادشاهی مشروطه برای ایران یک کالای وارداتی نیست، بلکه الگویی از حکمرانی است که بهطور بومی در ایران رشد کرده است. بهعنوان آزمودهشدهترین شکل دولتداری ایرانی در دوران مدرن، چهبسا پادشاهی مشروطه تنها مسیر مناسب برای تضمین پایداری ملت، آزادی و دموکراسی و همچنین نظمی صلحآمیز در منطقه باشد.
در شرایط کنونی، بهویژه پس از حمله اسرائیل و آمریکا به ایران و تضعیف رژیم، بسیاری از ناظران به ولیعهد رضا پهلوی بهعنوان چهرهای مینگرند که میتواند میان جداشدگان از رژیم و مخالفان دموکراتیک پیوند برقرار کند. اگرچه این بحث از حیث تاکتیکی مهم است، اما تمرکز ما در اینجا گستردهتر از این است؛ ارائه استدلالهایی قانعکننده و مبتنی بر تاریخ برای پدافند از پادشاهی مشروطه در ایران، خطاب به خوانندگانی که با اندیشه سیاسی و توسعه سیاسی آشنا هستند.
پادشاهان پهلوی؛ احیاگران مشروطیت
پادشاهی مشروطه در ایران سابقهای نسبتا طولانی دارد. یکی از نخستین جنبشهای مشروطهخواهی در آسیا در دهه ۱۸۹۰ و اوایل دهه ۱۹۰۰ در ایران رخ داد. انقلاب مشروطه ۱۹۰۶ همچنان نقطه عطفی در تلاش ایرانیان برای حاکمیت قانون و نهادهای نمایندگی است. این انقلاب نه تنها حامل قانون اساسی بود، بلکه تاسیس پارلمان را نیز به همراه داشت.
با این حال، پیشرفت سیاسی معنادار در دوران حکمرانی سلسله قاجار در نهایت دستنیافتنی بود. پیشنیازهای بنیادین پیشرفت - یعنی دولت ملی قدرتمند و نهادهای مدرن - وجود نداشت. شاهان قاجار فاقد دستگاه اداری کارآمد و اراده سیاسی لازم برای ایجاد آنها بودند. آنها فرمانروا بودند اما نه در ظرفیت واقعی؛ حاکمانی بودند بدون ابزارهای حکمرانی مدرن.
ظهور سلسله پهلوی در دهه ۱۹۲۰ میلادی از یک احساس ضرورت برخاست: نیاز به ساخت یک دولت مدرن و کارآمد. رضاشاه، یک فرمانده نظامی که به نخستوزیری رسید، بنیانگذار این دوران نوین شد. در دوران پهلوی، ایران مناطق پراکنده خود را یکپارچه ساخت، اقتدار مرکزی ایجاد کرد و نهادینه کردن حکومت مدرن را آغاز نمود. تا اواسط قرن بیستم، ایران دارای یک بوروکراسی حرفهای، ارتش مدرن، دانشگاهها و توسعه زیرساختی بود که کشور را بهشکل بیسابقهای به هم متصل میکرد.
سادهسازی انقلاب مشروطه ۱۹۰۶ توسط مخالفان ایدئولوژیک پهلوی - بهویژه نیروهای چپگرا و آخوند- به دروغ، پادشاهان پهلوی را بهعنوان خائن به مشروطه معرفی کرد. در حقیقت، خواستههای نخستین مشروطه نه به دلیل خیانت، بلکه به دلیل برآوردهنشدن الزامات ساختاری تحقق یک نظم مشروطه، شکست خورده بود. پهلویها مشروطه را احیا کردند، زیرا پایههای مادی و نهادی لازم را برای گذار نهایی به دموکراسی کامل بنیان نهادند.
آنها همچنین اصلاحات اجتماعی بیسابقهای را در تاریخ ایران ارائه کردند: اصلاحات ارضی، حق رأی زنان، آموزش همگانی و محدودسازی تسلط آخوندها در امور عمومی. این موارد سیاستهایی تحولآفرین در جامعهای سنتی بودند. جامعهای که تحت سلطه یک طبقه روحانیت ریشهدار قرار داشت.
منتقدان اغلب استدلال میکنند که آزادسازی فضای سیاسی توسط شاه در اواخر دهه ۱۹۷۰ «خیلی دیر» انجام شد، اما این ادعا تلاشهای قبلی را نادیده میگیرد. بین سالهای ۱۹۴۱ تا ۱۹۵۳، در دورهی موسوم به پسارضاشاه، آنچه فضای باز سیاسی نامیده میشود، نه دموکراسی بلکه هرجومرج ایجاد کرد: سیزده نخستوزیر در ۱۲ سال، ترورهای سیاسی - از جمله نخستوزیر علی رزمآرا و روشنفکر مصلح احمد کسروی - و ظهور جنبشهای ایدئولوژیک تمامیتخواه. از پی چنین بیثباتیای اقتدار سلطنت بارها به چالش کشیده شد و این چالشها غالبا پیامدهای فاجعهباری برای کشور داشت.
در مقابل، ایران تحت اقتدار متمرکز پهلویها، مدرنیزاسیون پایدار، رشد اقتصادی و ثبات نسبی را تجربه کرد. به همین دلیل است که در اعتراضات اخیر، ایرانیان شعارهایی مانند «رضا شاه، روحت شاد» و «جاوید شاه» سر دادهاند. شعارهایی که صرفا نوستالژیک نیست؛ بلکه نشانههایی سیاسی از این واقعیت است که بخش قابل توجهی از ایرانیان، پادشاهی مشروطه را مسیری مناسب برای ثبات و احیای ملی میدانند.
پادشاهی موروثی؛ نظم حاکم بر بهترین دموکراسیهای جهان
در میان روایتهای تاریخی مورد پسند غربی، نظم پادشاهی اغلب بهعنوان یادگاری محکوم به انقراض دیده میشود. روحیه ضد سلطنتی انقلاب فرانسه هنوز سایه سنگینی بر آنها افکنده و این فرض را ایجاد کرده است که پادشاهی موروثی تنها از طریق رخوت تاریخی در دموکراسیها دوام میآورد. اما واقعیتها این فرض را به چالش میکشند: چهار مورد از پنج دموکراسی برتر جهان، پادشاهیهای مشروطه هستند و هیچ نشانهای از زوال در آنها دیده نمیشود.
در اروپای غربی، مهد دموکراسی لیبرال مدرن، ۹ کشور پادشاهیهای دموکراتیک را حفظ کردهاند. در مقابل، اغلب جمهوریها در آنجا نه بهعنوان یک تکامل طبیعی، بلکه از طریق گسست خشونتآمیز، انقلاب یا جنگ ظهور کردند. از نظر تاریخی، پادشاهی موروثی بهعنوان راه حلی برای بیثباتی پدید آمد و جایگزین پادشاهیهای انتخابی شد که نمیتوانستند تداوم را تضمین کنند. تا قرنهای ۱۵ و ۱۶، جانشینی مبتنی بر وراثت فرزند ارشد به سنگ بنای ثبات سیاسی در بیشتر اروپا تبدیل شده بود.
توسعه قانون اساسی در اروپا، پادشاهی را به چارچوبی تبدیل کرد که در آن رئیس دولت وحدت و تداوم نمادین را فراهم میکرد، در حالی که کابینههای منتخب، اداره امور روزمره را بر عهده داشتند. «والتر بجت» این را به عنوان جدایی بخشهای «شکوهمند» (سلطنت) از «کارآمد» (کابینه) قانون اساسی توصیف کرد. در کشورهایی که عمیقا دچار شکاف هستند، این جدایی الزامیتر و حیاتیتر است: چه آنکه یک رئیس دولت غیرحزبی (پادشاه) میتواند بدون درگیر شدن در سیاستهای انتخاباتی، بحرانهای ملی را میانجیگری کند.
چنین تصورات غلطی البته همچنان ادامه دارند، بهویژه همسانانگاری نادرست پادشاهی با دیکتاتوری و جمهوری با دموکراسی. مثلا «کامالا هریس»، معاون رئیس جمهور سابق ایالات متحده، در سال ۲۰۲۴ مدعی شد دموکراسی با پذیرش مسالمتآمیز نتایج انتخابات از پادشاهی «متمایز» میشود؛ این ادعای هریس این واقعیت را نادیده میگیرد که پادشاهیهای امروزی بهطرز چشمگیری صلحآمیز، مرفه و دموکراتیک هستند، در حالی که بسیاری از جمهوریها از هیچکدام از این شاخصهها برخوردار نیستند.
یکی دیگر از تعصبات رایج، مخالفت با اصل وراثت است. منتقدان میگویند که این اصل با شایستهسالاری و برابری در تضاد است. اما پادشاهی مشروطه مشروعیت دولت (State) را از مشروعیت حکومت (Government) جدا میکند. تاجوتخت انتخابی نیست؛ نخستوزیری نیز ارثی نیست. این شفافیت ساختاری، اقتدار نمادین رئیس دولت را از آشفتگی سیاستهای حزبی محافظت میکند.
برابری در برابر قانون بهمعنای یکسانی دارا بودن شرایط برای هر مقام و منصبی نیست. تفاوت در عملکرد و صلاحیت در هر جامعهای وجود دارد. تاریخ نشان میدهد که تلاش برای از بین بردن تمام تمایزات اجتماعی به نام «برابری» اغلب به استبداد منجر میشود؛ چنانکه در تجربههای تمامیتخواهی (توتالیتر) قرن بیستم مشاهده شد.
سقوط پادشاهی در ایران؛ زوال ملی
در مورد ایران، خصومت با اصل وراثت با روایتی از اواسط قرن بیستم تشدید شد که مرگ شاه را با تولد آزادی برابر میدانست. ائتلاف آخوند-چپگرا در سال ۵۷ وعده آزادی بدون سلطنت را داد، اما در نهایت به انقیاد دینی منجر شد. نتیجه آن، یک زوال ملی ۴۶ ساله بود؛ وضعیتی که اکنون بخش فزایندهای از جمعیت به آن آگاه شده است.
سنت پادشاهی ایران، از هخامنشیان تا پهلویها، هزاران سال قدمت دارد. این نهاد نه تنها با دموکراسی مدرن ناسازگار نیست، بلکه میتواند بهعنوان نیرویی تثبیتکننده و وحدتبخش در یک جامعه متکثر عمل کند. شاه، بهعنوان رئیس دولت، فراتر از سیاست روزمره باقی میماند و نماینده وحدت ملی است و در عین حال به کابینههای منتخب اجازه حکومت میدهد.
در دوران گذار سیاسی - به ویژه پس از دههها استبداد ایدئولوژیک - این بیطرفی بسیار ارزشمند است. بهویژه وقتی در نظر گرفته شود که یک رئیس انتخابی کابینه، ناگزیر به یک چهره حزبی تبدیل میشود و قطبیشدن را تشدید میکند. اما پادشاه موروثی از بدو تولد برای این نقش آموزش دیده، از فشارهای انتخاباتی کوتاهمدت مصون مانده و به معیار خدمت که در قانون اساسی آمده پایبند است.
ولیعهد رضا پهلوی نمونهای از این ظرفیت است. او که از سال ۵۷ در تبعید بهسر میبرد، موضع اصولی خود را در حمایت از دموکراسی سکولار، حقوق بشر و وحدت ملی حفظ کرده است. حتی بسیاری از جمهوریخواهان در اپوزیسیون نیز او را بهعنوان رهبر گذار معتبر میبینند؛ نه بهدلیل ایدئولوژی، بلکه بهدلیل مشروعیت تثبیتکنندهای که دارد.
پادشاه مشروطه، ولی فقیه نیست
در این جا ضروری است که پادشاه مشروطه را از «ولی فقیه» فعلی ایران جدا متمایز کنیم. دومی یک رئیس دولت ملی نیست، بلکه رهبر یک نهضت اسلامی جهانی است که صراحتا مفهوم دولت-ملت را رد میکند. در مقابل، شاه مشروطه نگهبان نمادین حاکمیت ملی و وحدت ایران خواهد بود.
در دوران پهلوی، ایران پایههای نهادی یک دولت مدرن را بنا نهاد و در نهایت توسعه دموکراتیک را ممکن ساخت. کنار گذاشتن پادشاهی در حال حاضر به معنای کنار گذاشتن یکی از معدود نهادهای بومی است که هنوز قادر به ایجاد مشروعیت فراگیر است.
این باور که ایران میتواند بدون یک نهاد وحدتبخش و فراسیاسی، یک دموکراسی کارآمد بسازد، هم سادهلوحانه است و هم تاریخ را نادیده میگیرد و هم نقش ویرانگر فرقهگرایی در منطقه را از نظر دور میدارد. پادشاهی مشروطه، سازوکاری ریشهدار و تاریخی برای تثبیت حکومت در دوران گذار پیش مینهد و آزادی را با نظم آشتی میدهد.
پایان
سخن را با بخشی از مقاله فیلسوف فقید انگلیسی «راجر اسکروتن» در روزنامه تایمز (۶ نوامبر ۱۹۸۴) به پایان میرسانیم:
«حقیقت این است که پادشاهی محدودشده شکل مناسب دولت برای ایران است، و تنها راه حفظ آن در بازگرداندن جانشین قانونی شاه است. چنین نتیجهای نه تنها به نفع مردم ایران است، بلکه به سود غرب نیز خواهد بود».