علیرضا کیانی
علیرضا کیانی
مهرداد قاسمفر
بهار ۲۵۸۵ شاهنشاهی
فریدون: مهرداد قاسمفر، شاعر، نویسنده و روزنامهنگار شناختهشده ایرانی است. او که دانشآموخته جامعهشناسی است، فعالیت حرفهای خود را در روزنامهنگاری از سالهای دانشجویی و از ۱۳۷۵ خورشیدی آغاز کرد. قاسمفر پس از سالها فعالیت در مهمترین مطبوعات ایران، در مقام دبیر سرویس و سردبیر، و در پی تجربه ماهها بازداشت در انفرادی ۲۰۹ و زندان، ناچار شد در سال ۱۳۸۶ ایران را ترک کند و فعالیت رسانهای خود را در خارج از کشور ادامه دهد. او سالها با «رادیو فردا» همکاری داشت و در این رسانه به تولید و اجرای برنامههای متعدد فرهنگی، اجتماعی و سیاسی پرداخت. قاسمفر اکنون نیز با تلویزیون «ایران اینترنشنال» همکاری میکند.در این گفتوگو با مهرداد قاسمفر درباره تحولات روزنامهنگاری ایران در دوران پادشاهی پهلوی و محدودیتها و ظرفیتهای آن دوره سخن گفتهایم؛ دورانی که داوری درباره آن، در همه این سالها، غالبا با روایتهایی یکسویه و در بسیاری موارد غیرمنصفانه همراه بوده است. قاسمفر همچنین با مقایسه تجربه رسانهای ایران در دوران پهلوی و جمهوری اسلامی، دیدگاه خود را درباره چشمانداز آزادی رسانه و روزنامهنگاری در ایرانِ پس از جمهوری اسلامی بیان میکند.
علیرضا کیانی: درود و عرض ادب، جناب قاسمفر. سپاس از پذیرش گفتگو. روزنامهنگاری، در ایران و جهان، ذاتا با ملاحظات و نگاههای امنیتی در تنش است. این مسئله محدود به ایران نیست و حتی در کشورهای دموکراتیک نیز نهادهای امنیتی نسبت به رسانهها حساسیت دارند.
در دوره پهلوی دوم نیز ایران در بستر جنگ سرد قرار داشت؛ دورهای که امنیتی شدن سیاست و جامعه پدیدهای جهانی بود. همزمان، فعالیت گروههای مسلح و تروریستی، از جمله جریانهای اسلامگرا و چپگرا، و وقوع ترورهایی در سطوح عالی حاکمیت، نگرانیهای امنیتی را تشدید میکرد.
با در نظر گرفتن این شرایط امنیتی، و در عینحال نقش روشنفکری و انتقادی روزنامهنگاری که ذات این جریان است، پرسش من این است: شما مهمترین نقاط قوت و ضعف سیاست رسانهای دوران پهلوی، بهویژه پهلوی دوم، را چگونه ارزیابی میکنید؟ با توجه به تجربه ارزشمند شما در حوزه روزنامهنگاری، از دهه ۷۰ خورشیدی به این سو، و همچنین آشنایی و همکاریتان با روزنامهنگاران برجسته دوره پهلوی، چه در داخل و چه در خارج از کشور، بسیار خوشحال میشوم اگر در این باره توضیح دهید.
مهرداد قاسمفر: بله، من هم متشکرم از این فرصت گفتوگو، جناب کیانی گرامی. لازم میدانم در مقدمه تاکید کنم که داوریها درباره مسائل مهمی چون نهاد رسانه، تولید اندیشه، کتاب یا بهطور کلی فضاهای مرتبط با روشنفکری، وقتی به دوران پیش از ۵۷ بازمیگردد، ناگهان آلوده به پیشفرضها، روایتهای جهتدادهشده مبتنی بر سوگیریهای سیاسیِ جریانهای عمدتا چپ و حتی افسانهپردازیهای نامرتبط با تاریخ واقعی میشود.
اگرچه این نوع روایتهای تقلیلدادهشده به سیاه و سفید، عموما برای اذهان تنبل یا برای کسانی که ترجیح میدهند جهان را از زاویه روایتهای ساده و آسانفهم ببینند، جذاب است؛ اما برای رسیدن به داوری نزدیکتر به انصاف و حقیقت، و فهم آنچه در فضای روزنامهنگاری پیش از انقلاب گذشته، ناچاریم آن وضعیت را در بستر واقعی و عینیاش بازنگری کنیم.
روزنامهنگاری ذاتا حرفهای است که با آگاهی عمومی، نقد قدرت و تولید اندیشه در عرصه عمومی، پیوندی عمیق دارد. به همین دلیل، در بسیاری از کشورها، از جمله ایران، آن بخش اندیشهورز روزنامهنگاری، عموما در مرزی میان وظیفه رسانه، روشنفکری و سیاست حرکت میکند. در کشور ما، از همان آغاز شکلگیری مطبوعات مدرن در عصر مشروطه، روزنامهنگاری همواره به نوعی با ایفای نقش روشنفکری نیز همراه بوده است. بسیاری از روزنامهنگاران، همزمان، نویسنده، مترجم، منتقد فرهنگی و حتی فعال سیاسی بودهاند.
این پیوند تاریخی میان مطبوعات و روشنفکری، که هم در گذشته در دوران پهلوی وجود داشته و هم در دوره معاصر در حد فاصل دهههای ۷۰ و ۸۰ خورشیدی میبینیم، موجب شده که مسئله آزادی رسانه در ایران همواره یکی از مهمترین مباحث سیاسی و فکری طبقه متوسط باشد؛ طبقهای که نیاز دارد در سازوکار اجتماعی و سیاسی جامعهاش نقش جدی ایفا کند.
اما برای بررسی اتمسفر و سیاستگذاری رسانهای در ایران، بهویژه در دورهای که شما اشاره کردید، یعنی دوران پادشاهی پهلوی دوم، ناچاریم به اثرگذاری جدی چند عامل تعیینکننده در آن برش تاریخی توجه کنیم؛ در غیر این صورت، بسیاری از رخدادها را نخواهیم فهمید.
یکی از مهمترین این عوامل همان است که شما هم اشاره کردید: زمینه بینالمللی جنگ سرد. مسئله دیگر، وضعیت ویژه امنیتی و سیاسی داخلی ایران است. و سومین مسئله هم ساختارهای نهادی قدرت در نظام سیاسی پیشین است. اجازه بدهید به این عوامل کمی با جزئیات بیشتر بپردازیم.
گفتیم که جنگ سرد پارامتر بسیار مهمی بود. این عامل در بسیاری از تحلیلهایی که درباره سیاستگزاریهای حکومت در ۱۳۲۰ تا ۱۳۵۷ ارائه میشوند، نادیده گرفته شده؛ در حالی که پهلوی دوم، و علل بسیاری از تصمیمگیریها یا حتی تصمیم نگرفتنهایش، اساسا محصول فضای پس از جنگ جهانی دوم است؛ به عبارتی بسیاری از رفتارهای آن دوره را اگر از این بستر جدا کنیم، دیگر دلایل و اقتضائات آنها قابل فهم نخواهد بود.
حکومت پهلوی دوم در بستر همین جنگ سرد شکل گرفت؛ دورانی که رقابت بین بلوک غرب و بلوک شوروی نه تنها سیاست جهانی، بلکه سیاست داخلی تقریبا تمامی کشورهای مهم منطقه و جهان را تحت تاثیر قرار داد. در همین دوره، جنبشهای مسلحانه چپگرا و چریکی در کشورهای مختلف، از آمریکای لاتین تا اروپا و آسیا، شکل میگیرد و ایران نیز از این روند مستثنا نبود.
در دهه ۴۰ خورشیدی، سازمانهای چریکی مانند فداییان خلق، مجاهدین خلق و سپس گروههای مارکسیستی - اسلامی رادیکال شکل گرفتند. گروههایی که فعالیتهای مسلحانه و ترور سیاسی را به عنوان ابزار مبارزه خود علیه حاکمیت انتخاب کردند. در کنار این جریانها، شبکههای اسلامگرای رادیکال نیز ظاهر شدند که بعدها در انقلاب سال ۵۷ نقش مهمی ایفا کردند.
این فضای به شدت رادیکالیزهشده و مسلحانه باعث شد نگرانیهای امنیتی در چارچوب سیاست داخلی حکومت پهلوی بسیار پررنگ شود و حساسیتهای امنیتی در بالاترین سطح برانگیخته شود. یعنی وضعیتی که میتوانست در چارچوب تقابلهای نظری، اصلاحاتی و مبتنی بر نقد و بررسی پیش برود، از همان آغاز وارد حوزه مسلحانه، چریکی، تروریستی و امنیتی شد. به عبارتی تروریسم تقدیس شد؛ و نارنجک و مسلسل، تبدیل شد به ابزار گفتگو میان کسانی که خود را نماینده چیزی به نام «خلق» میدانستند، و حکومت وقت.
بنابراین برای تحلیل نظری روزنامهنگاری آن دوره خاص، باید این زمینههای امنیتی و دیسکورس مسلط بر عمل سیاسی را کاملا در نظر داشت. همین زمینهها باعث شد که روزنامهنگاری ایران نتواند در آن سالها تجربه دموکراسی و آزادی در نقد و بررسیهای سیاسی را در یک گستره رها، با معیارهای رایج در اروپا مثلا، تجربه کند. در ادامه بحث به این محدودیتها با جزییات بیشتری خواهم پرداخت.
با این حال، روزنامهنگاری در همان شرایط، اگرچه محدودیتهایی داشت، دستاوردهای بسیار مهمی نیز به همراه داشت. دوره پهلوی شاهد شکلگیری یکی از حرفهایترین سنتهای روزنامهنگاری در ایران تا آن روزگار بود. اگر آغاز روزنامهنگاری ایران را انتشار بولتن دولتی «کاغذ اخبار» به وسیله میرزا صالح شیرازی در ۱۸۳۷ میلادی، در دوران محمدشاه قاجار بدانیم، باید تا مشروطه صبر کنیم تا به یک روزنامهنگاری نزدیک به استانداردهای جهانی برسیم؛ با روزنامههای «ایران» در اوایل مشروطه و سپستر روزنامهی «صور اسرافیل» با همت «میرزا جهانگیرخان شیرازی» و همکاری «دهخدا». استانداردها البته هنوز حرفهای، در معنای غربیاش، نبودند. اما زبان مطبوعاتی در حال نظم و نسق یافتن بود. تا اینکه به دوره رضاشاه میرسیم و روزنامهنگاری گامهای بلندتری، دستکم از نظر فنی و گسترش چاپخانهها و نظم در انتشار سراسری، برمیدارد. هرچند نقد سیاسی تقریبا امر ناممکنی است.
با اینحال به گمانم روزنامهنگاری مدرن ایران در دوران محمدرضاشاه است که متولد میشود. در این دوران، روزنامهنگاری وارد فصلی تازهای از حیات خود میشود؛ فصلی که بهرغم محدودیتها و مشکلاتش، اما به هیچ وجه با آن روایت کلاسیک چپ و حزب توده که ایران را کشوری یکسره «دیکتاتوری، استبدادی، امنیتی و سرکوبگر» تعریف میکند، نمیخواند و به شدت ناسازگار است.
در دهه ۲۰ و اوایل ۳۰ خورشیدی، روزنامهنگاری ایران تجربه آزادی و دموکراسی حیرتآوری را در کارنامه دارد. پس از آن، در دهههای ۴۰ و ۵۰، چندین روزنامه بزرگ و حرفهای فعالیت میکردند که از نظر ساختار تحریریه، شیوه گزارشنویسی و استانداردهای جهانی، دستکم قابل مقایسه با بسیاری از مطبوعات معتبر منطقه هستند اگر نگوییم مطبوعات معتبر غرب. در آن دوران کشورهایی چون ترکیه، مصر و حتی لبنان دارای سنتهای روزنامهنگاری موفقی بودند. مصر و عثمانی که به طور مستقیم متاثر از اروپا بودند، بعضا انتشار روزنامه را هفت، هشت سالی پیش از ایران آغاز کرده بودند.
ایران اما به سرعت این مسیر را درمینوردد. رسانههای مهمی در اندازه تجربههای منطقهای ـ و در مواردی جهانی ـ منتشر میشوند؛ مانند «کیهان» در ۱۳۲۱ به بنیانگذاری «مصطفی مصباحزاده»، «اطلاعات» خیلی پیشتر از آن و در ۱۳۰۵ به وسیله «عباس مسعودی»، و بعدها روزنامه «آیندگان» در ۱۳۴۶ به وسیله «داریوش همایون» منتشر میشوند. در میان اینها، «آیندگان» جایگاه ویژهای در فضای روزنامهنگاری ایران به خود اختصاص میدهد.
این روزنامهی آیندگان از این بابت بسیار حائز اهمیت است که بعدها میتوانم بگویم به مکتبی در فضای روزنامهنگاری ایران تبدیل میشود. ویژگی مهم آیندگان، تحریریه آن و استفاده از نسل جدیدی از روزنامهنگاران تحصیلکرده بود؛ گروهی از آنها در خارج از کشور، در رشتههای روزنامهنگاری در آمریکا و اروپا تحصیل کرده بودند.
همینها پس از بازگشت، و کسب تجربه در آیندگان، بعدها سردبیران توانمندی شدند که استانداردهای تازهای در روزنامهنگاری ایران بنا نهادند. ساختار حرفهای تحریریه که در تاریخ روزنامهنگاری ایران تا آن زمان کمتر سابقه داشت؛ ایجاد سرویسهای تخصصی؛ تولید گزارشهای تحقیقی بر مبنای روزنامهنگاری مدرن؛ ساختار صفحهآرایی و گرافیک روزنامه که برای زمان خود نوآورانه بود؛ و توجه جدی به ژورنالیسم تحلیلی سیاسی و به ویژه فرهنگی، جایگاهی متمایز به این روزنامه میبخشید.
این ویژگیها، آیندگان را به یکی از مهمترین کانونهای شکلگیری روزنامهنگاری حرفهای تبدیل کرد. در واقع، «آیندگان»، «کیهان» و «اطلاعات» در مجموع به ستون فقرات روزنامهنگاری مدرن ایران مبدل شدند.
یکی از چهرههای محوری این دوره، داریوش همایون بود. او بعدها در سال ۱۳۵۶ و دولت «جمشید آموزگار» به عنوان وزیر اطلاعات و جهانگردی - در واقع میشود گفت وزارت فرهنگ - منصوب شد، اما پیش از ورود به عرصه سیاست، سالها روزنامهنگاری سرشناس بود. زندگی فکری و سیاسی او نیز مسیری پیچیده و قابل توجهی داشت: شخصی مانند داریوش همایون هرگز در جامعهای شبیه به جمهوری اسلامی، فرصت و امکان حیات حرفهای نمییافت. او در سالهای جنگ جهانی دوم مدتی با «حزب سومکا» (گروهی کوچک با تمایلاتی در ستایش نازیسم) ارتباط داشت، اما از آن جدا شد و بعدها گرایشهای تا حدی چپگرایانه یافت؛ و سرانجام به سوگیریهای لیبرالیستی/ناسیونالیستی نزدیک شد. با این حال، همایون پس از آن بار دیگر به روزنامهنگاری بازگشت و به عنوان روشنفکری منظم و متبحر در ژورنالیسم مدرن شناخته شد؛ چهرهای که بسیاری از همدورهایهایش از تواناییهای فکری و شخصیت حرفهای او بارها یاد کردهاند. اگرچه همین آیندگان و همایون و نویسندگانش مورد طعن و لعن کسانی چون «جلال آل احمد» بودند؛ که حالا در یک نگاه پسنگر تاریخی میشود گفت همین خودش امتیازی بوده برای آن تحریریه.
بسیاری از روزنامهنگاران نامدار آن دوره در تحریریه آیندگان فعالیت کرده یا با آن همکاری در انتشار مقالات داشتند؛ از جمله «احمد احرار»، «شاهرخ مسکوب»، «فریدون آدمیت»، «محمد قائد»، «مسعود بهنود» در جوانی، و بسیاری دیگر. هر یک از آنان بعدها مسیرهای حرفهای متفاوتی را در پیش گرفتند، اما در آن مقطع، فرصت و تجربه روزنامهنگاری دقیق، تحلیلی و حرفهای را در فضای آیندگان یافتند، و خود سهمی در شکلگیری استانداردهای نوین روزنامهنگاری در دهههای بعدی داشتند.
نکته مهم دیگر روزنامهنگاری پهلوی دوم، نقش ماهنامهها و مجلات فرهنگی آن دوره است. شماری از این مجلات همچون یک رستاخیز فرهنگی عمل کردند و بخش بسیار هیجانانگیزی از فضای روزنامهنگاری ایران شدند.
رونق مجلات متعدد، از علمی و سرگرمی تا مجلات مهم فرهنگی، انتشار آثار حوزه ادبیات، نقد فرهنگی، سینما، هنر، ترجمه متون فلسفی و اجتماعی و همچنین معرفی آثار تازه هنر و ادبیات جهان به مخاطب ایرانی، در این دوره بسیار پررنگ بود. در آن زمان، با وجود محدودیتهای ارتباطی و فناوری در قیاس با عصر ما، این مجلات توانستند به سرعت خوراک فکری یک جامعه در حال توسعه را فراهم کنند. برای مثال، ترجمه و انتشار آثار بهروز ادبیات جهان و نویسندگان خارجی همزمان با انتشار در کشورهای دیگر انجام میشد.
مجلاتی مانند «فردوسی»، «نگین»، «سخن» و «رودکی» برای نسل معاصر خود مرجعیت فکری و فرهنگی ایجاد کردند. بسیاری از جوانان شهرستانهای اقصی نقاط کشور، در فقدان جهان دیجیتال و اینترنت، تنها در صورت سفر شخصی به خارج از کشور امکان و فرصت ارتباط معنادار با جهان را مییافتند؛ اما با این مجلات از جریانهای رایج فرهنگی و علمی و سبک زندگی در دنیا آگاه شدند. این ماهنامهها و هفتهنامهها در عین حال محرکی بودند برای ذهن نسل جوانتر تا اگر استعدادی در نویسندگی، شاعری، موسیقی یا فیلمسازی دارد، با آن وارد گفتگوی خلاق شود.
به این ترتیب، فضای روشنفکری و فرهنگی ایران در دهه ۳۰ و به ویژه ۴۰ و ۵۰ خورشیدی بسیار غنی و پویا شد و نویسندگان و شاعران برجستهای آثار خود را به واسطه همین رسانهها به مخاطبان پرشمار ارائه کردند.
کیانی: جالب است که حتی افرادی مانند «احمد شاملو»، شاعر برجسته ایرانی، که با پادشاهی پهلوی مبارزه میکردند، و حتی شعری در تمجید اقدامهای تروریستی در واقعه سیاهکل از او به جا مانده، در آن دوران یکی از ماهنامهها یا نشریات فرهنگی را زیر نظر خود اداره و منتشر میکرد.
قاسمفر: به گمان من یکی از بخشهای مهم زندگی و فعالیتهای احمد شاملو، چه قبل و چه بعد از انقلاب، مربوط به فعالیت او در حوزه روزنامهنگاری و نشر ماهنامهها و مجلات فرهنگی بود؛ اما پس از انقلاب و در همان سال ۵۹، آخرین فعالیت تقریبا مستمر روزنامهنگاریاش در ایران به شدت سرکوب میشود.
ببینید، وقتی که زندگی احمد شاملو را منصفانه بررسی کنید، میبینید که قضاوت درباره او چندان کار آسانی نیست. با زندگی پرپیچوخم او نمیشود خیلی سیاه و سفید و به سادگی برخورد کرد؛ آنگونه که در شبکههای مجازی امروز عموما رایج است و آدمها یکسره یا سیاه تلقی میشوند یا سفید.
شما از «مبارزه شاملو با حکومت پهلوی» گفتید. اما اگر زندگی واقعی او را بررسی کنیم - و نه تصویری را که پس از انقلاب، عمدتا از سوی جریانهای چپ و گاه خود او از این دوره ارائه شد - با واقعیتی پیچیدهتر روبهرو میشویم. بجز چند شعر که برخی از آنها، جالب اینکه، اساسا پس از انقلاب به این چریک یا آن مخالف، و یا فرضا به جریان سیاهکل تقدیم شدند، نشانه چندانی از یک مبارزه سیاسی مستمر و عینی علیه حکومت پهلوی در زندگی شاملو دیده نمیشود. دستکم این وجه از زندگی او بسیار کمرنگتر از آن چیزی است که بعدها در برخی روایتها بازنمایی شد. این وضعیت البته منحصر به شاملو هم نبود؛ درباره بسیاری از روشنفکران، شاعران و نویسندگان آن دوره نیز میتوان قضاوتی مشابه داشت. فرضا یک وجه بسیار کمتر گفتهشده - و حتی پنهانشده - زندگی شاملو این است که او در زمره کسانی بود که پیش از انقلاب، در دورههای مختلفی از حمایتهای متعدد حکومت وقت برخوردار شد.
من از راویان مختلف و دست اولی شخصا شنیدم که شاملو در دهه ۵۰ خورشیدی با حمایت و توصیه دفتر شهبانو فرح، مدتی در دانشگاه همدان به کار پژوهشی یا احتمالا تدریس مشغول بوده. یعنی در همان زمان که ظاهرا شاملو - به دلایلی که لازم به اشاره نیست - از نظر اقتصادی در وضعیت بسیار دشواری به سر میبرده، دفتر شهبانو فرح متوجه وضعیت او میشود و اینطور از او حمایت میکند.
حتی شاملو در همین ایام تدریس در دانشگاه همدان، در یکی از سفرهای شخصیاش برای بازگشت به تهران، تصادف شدیدی میکند و مهرههای کمرش آسیب میبیند، اما باز با حمایت و پیگیری همین دفتر ملکه، به وسیله نخستوزیری وقت، برای درمان فوری به آمریکا اعزام میشود؛ تمامی هزینههای بسیار گران درمان بیمارستانی در این کشور هم توسط سفارت ایران و با توصیه مکتوب دولت به سفیر وقت - «اردشیر زاهدی» - پرداخت میشود. اگر اشتباه نکنم این دوره جراحی و درمانی و مراقبت، قریب به شش ماه به درازا میکشد. یا حتی او از طرف شبکه دوم رادیو تلویزیون، که «رضا قطبی» ادارهاش میکرد، برای ساخت مستندهای مردمنگارانه به تلویزیون دعوت به کار میشود و به نقاطی از کشور سفرهای متعدد میکند؛ مثل سفر او با تیم فیلمبرداری به سیستان و بلوچستان و موارد دیگر.
در واقع شاملو، به مثابه یک چهره برجسته فرهنگی آن سالها، بیهیچ توجه به هر نوع گرایش سیاسی - که داشته یا نداشته - از امکانات و حمایتهایی بهرهمند شده بود که برای گروه پرشماری از متفکران و روشنفکران ایران در همان دوره نیز به اشکال مختلف، مستقیم یا غیرمستقیم، ارائه و تامین میشد. اما جالب این است که درباره این حمایتها معمولا نه از سوی حاکمیت کوچکترین پروپاگاندا یا تبلیغی میشده و نه خود دریافتکنندگان آن حمایتها، آن را اساسا بازگو میکردند. به ویژه که پس از وقایع ۵۷، اصولا آشکار شدن این حمایتها در آن فضای سیاسی به نفع کسی نبود؛ که خب این البته نوعی ریاکاری هم هست، اما به هر حال موضوع بحث و گفتگوی اکنون ما نیست.
کیانی: بله، من هم مثال شاملو را به این منظور گفتم که او در حوزه زبان و ادبیات فارسی یکی از چهرههای آن دوره بود و فعالیتهای او، چه در زمینه ادبیات و زبان پارسی و چه در روزنامهنگاری، تاثیر عمیقی بر فضای فکری و فرهنگی ایران گذاشت.
قاسمفر: بله، دقیقا همینطور است و میشود در فرصتی این بخش را به دقت گشود. اما اگر بخواهم برگردم به اصل موضوع این گفتگو، در همین دوره مورد بحث، منتقدان و نیروهای چپ و اسلامگرا همواره و در روایتهای پیاپی به آنچه که «سانسور و سرکوب سنگین و ویرانگر رسانهها از سوی حکومت شاه» میخوانند اشاره کردهاند. حتی این را به شدت در محافل رسانهای جهان تبلیغ میکردند. «رضا براهنی» مثلا یکی از مبلغان این موضوع در خارج از کشور بود و حتی برای اثرگذاری آن افسانهها میبافتند.
نسل ما سالها بعدتر و با آشکار شدن اسناد واقعی در دهه ۷۰ خورشیدی و پس از آن دریافت که بخش اعظم این تبلیغات، افسانهپردازی و حتی دروغگویی بوده. آل احمد که سالها مرجعیت سوگیری سیاسی روشنفکری پیش از انقلاب را داشت، از این دروغها بسیار بافته است.
همینجا تاکید کنم که وجود برخی محدودیتها در فضای کار رسانه در دوران پهلوی، قابل انکار نیست. به عبارتی، نظام رسانهای دوران پهلوی دوم، در معنای اروپاییِ آزادی، هرگز شبیه به فرانسه، ایالات متحده یا سوئیس نبود. اما برای بررسی هر ابژهای باید آن را در متن ویژه خودش بررسی کرد. ایران در اروپا واقع نشده بود؛ بلکه در قلب خاورمیانهای نفتی، اما به شدت عقبمانده، قرار داشت. محاط در میان چنین ژئوپولیتیکی: افغانستانِ به شدت بیثباتِ پساکودتای «داوودخان» و ملتهب به دست نظامیان کمونیست؛ پاکستانِ درگیر در حکومت نظامی «ایوبخان» و جنگزده؛ عراقِ تحت سیطره افسران درندهخوی بعثی؛ ترکیه میلیتاریزهشده در فضای پساکودتای ارتش؛ و شوروی، قدرتی اتمی با نظامی مهاجم و مترصد ایجاد بلوا، تجزیه و شورش در ایران. و البته چند شیخنشین قبیلهای در جنوب خلیج فارس. فضای بینالمللی هم درگیر همان دوقطبی هراسانگیز بود و هر لحظه بر لبه تبدیل رقابت غرب و شرق به یک مواجهه تمامعیار اتمی.
زمینه داخلی این محدودیتها در کشور هم روشن است. همانطور که تاکید کردم، ما داریم از زمانی سخن میگوییم که جنگ سرد به شدت در جریان بود و ایران در مجاورت مداخلهجویانه شوروی قرار داشت؛ آن هم پس از جنگ جهانی دوم که نفوذ حزب توده و شبکههای جاسوسی و نفوذیهای سیاسی آن، تهدیدی جدی برای کشورمان محسوب میشد.
پیشتر هم گفتم که شوروی - چه در دوره تزاری، چه در سیطره کمونیسم و چه امروز در قامت روسیه - دشمنی بوده که در هر مقطعی و هرجا که توانسته، با تمام قدرت علیه منافع ملی ایران گام برداشته است. نمونههای مشهورش در دوره پهلوی مانند جدا کردن بخشی از خاک ایران در خلال جنگ جهانی دوم از طریق نفوذ و تشویق به تجزیه به واسطهی عوامل جاهطلب و فاسدِ دستنشانده، بهخصوص در گیلان، آذربایجان و کردستان، برای شورش علیه حکومت مرکزی و تهدید آشکار تمامیت ارضی ایران؛ پایهگذاری حزب خیانتپیشه «توده» در ایران که حزبی با یک آرمان و ایدئولوژی تباه بود که شوروی از طریق آن توانست یک سازمان وسیع و مخفی از افسران را نیز در دل ارتش ملی ایران سازماندهی کند. شوروی حتی پس از کشف و انهدام این سازمان مخفی افسران، باز به طور پنهانی و تمامقد از بسیاری از فعالیتهای داخلی و منطقهای علیه کشور ایران حمایت کرد. حمایتی که سرانجام در بهمن ۵۷ نتیجه داد و پس از آن تا امروز از رژیم اسلامگرا بهرههای بسیاری علیه منافع ملی ما برده است.
همزمان، در دهههای ۴۰ و ۵۰ خورشیدی و در اوج خیز ایران به سمت توسعه، آبادی و پیشرفت، چندین گروه مسلح تروریستی با گرایشهای مارکسیستی، اسلامگرایی و التقاطی در کشور شکل گرفت. همینها تمرکز اصلی جذب نیروی خود را بر دانشگاهها و فضاهای روشنفکری، و حتی برخی فعالان مطبوعاتی و رسانهای، گذاشته بودند. «خسرو گلسرخی»، «کرامت دانشیان» و «رحمان هاتفی» از جمله همین روزنامهنویسان مرتبط با گروههای مخفی و مسلح آن سالها بودند. اینها موجب برانگیختگی حساسیت سیستم امنیتی کشور میشد.
پس مطمئنا نظارتها و سانسورهایی برقرار بوده؛ اما نکته این است که در بیشتر موارد، بیشتر با «محدودیت» و شماری خطوط زرد قابل عبور مواجه بودند، و نه یک ممنوعیت مطلق و ترسناک، آنگونه که در این ۴۷ سال جمهوری اسلامی بر روزنامهنگاری ما حاکم بوده. و خب تفکیک این دو موضوع در این بحث مهم است.
این محدودیتها نیز به گفته بسیاری از روزنامهنگاران آن نسل، در تمام حوزهها اعمال نمیشد. خطوط قرمز سیاسی آن دوره به طور مشخص، «نقد مستقیم از شخص شاه و خانواده سلطنتی»، یا زیر سوال بردن «اصل نظام سلطنتی» و یا برخی مسائل محدود سیاسی حساسیتبرانگیز بود.
در همان دوره هم البته منتقدان حکومت باز همین مخالفت خود را در قالب متون، رمانها، اشعار و نوشتههایی، چه استعاری و چه به وضوح، منتشر میکردند. روزنامهها و کتابها، مجلات فرهنگی، هفتهنامههای طنز، تئاتر، سینما، ترانه و موسیقی بسیاری در آرشیوها میتوانید بیابید که حاوی محتواهای تند سیاسی و منتقدانه علیه حکومت و دولت وقت هستند. ضمن اینکه بسیاری از روشنفکران مخالف حکومت، از کانون پرورش فکری تا رسانهها و صنعت چاپ را در سیطره داشتند.
از احمد شاملو گفتیم؛ این را هم اینجا بیفزایم که او چند سال در روزنامه «کیهان» یک صفحه ثابت داشت که عصر روزهای چهارشنبه یا پنجشنبه منتشر میشد. آرشیو کتابخانه ملی را که ببینید، ثابت میکند که آثار روشنفکرانِ عموما چپ و مخالف حکومت، یا فعالان سرشناس هوادار «محمد مصدق»، و نیز بسیاری کسان که سوابق زندان سیاسی یا همکاریهای رده بالا با حزب توده و کنفدراسیون در خارج کشور داشتند، در صفحات روزنامههای آن دوران منتشر میشد.
بنابراین همانطور که گفتم، ممنوعیت مطلقی در کار نبود و موضوع، محدودیتهایی در برخی حوزهها بود؛ مواردی که برای حکومت حساسیتبرانگیز بود و با آنها برخورد میشد؛ که صد البته با تجربه نسل ما از قاضی مرتضوی یا قاضی صلواتیها اصلا قابل قیاس نبودند. هرچند نمونههای انگشتشماری هم از برخوردهای جدیتر توسط سازمان امنیت و اطلاعات کشور (ساواک) گزارش شده؛ اما حتی این افراد عموما پس از آزادی به تحریریه بازگشته و به کار ادامه میدادند؛ مسئلهای که برای ما، نسل روزنامهنگارانِ پس از انقلاب، عجیب و حیرتآور است.
نوع برخورد با نشریات هم عمدتا فشار برای حذف یا عدم چاپ فلان مطلب بوده، یا تذکر موردی به مدیرمسئول، یا به ندرت توقیف برخی نشریات. با این حال، باید توجه کنیم که این محدودیتها بیشتر ماهیت سیاسی و امنیتیِ کمشمار، روشن و قابل فهمی داشتند، و نه بیدر و پیکر، سلیقهای و با گسترهای ایدئولوژیک چون دورهی جمهوری اسلامی.
کیانی: نکتهای که برخی منتقدانِ چپ مطرح میکنند، این است که محدودیتها در دوران پهلوی و جمهوری اسلامی تفاوتی نداشتهاند. آنان حتی از تعبیرات کنایی نیز استفاده میکنند و میگویند ساواک مشابه وزارت اطلاعات عمل میکرد؛ تعبیری که از سوی مجاهدین خلق نیز مکرر به کار رفته است. با این حال، پاسخ شما به این ادعا روشن است: محدودیتها در دوره پهلوی ماهیتی مرتبط با امنیت ملی داشتند، نه ایدئولوژیک. حال پرسش من این است که با توجه به تجربه روزنامهنگاری شما پس از انقلاب (دورهای که با توقیفهای فلهای مطبوعات و اعمال محدودیتهای شدید همراه بود) میتوانید درباره ماهیت ایدئولوژیک رژیم جمهوری اسلامی و نتایج آن روی کار رسانهای، توضیح دهید؟
قاسمفر: خب، این مسئله بسیار حائز اهمیت است که بدانیم ساختار اقتصادی و مالکیت رسانه در جمهوری اسلامی کاملا با گذشته متفاوت است. در دوران پادشاهی پهلوی، رسانهها عمدتا در مالکیت بخش خصوصی قرار داشتند و متکی به تکفروشی و آگهیهای بنگاههای اقتصادی بخش خصوصی بودند. اما پس از انقلاب، حتی رسانههایی که ظاهرا مالک خصوصی داشتند، در عمل به اشکال مختلف تحت کنترل مالی دولتاند. همین رسانهها با کوچکترین تخطی ممکن است با قطع سهمیه کاغذ، توقف آگهی شرکتها، کارخانهها، سازمانها و وزارتخانههای دولتی، و در موارد بسیاری لغو مجوز و تعطیلی کامل مواجه شوند. یعنی عملا بند ناف همگیشان، بدون استثنا، در کنترل مطلق حکومت است.
اما عمده روزنامههایی که در حکومت پهلوی داشتیم، تحت مالکیت خصوصی واقعی و نه صوری بودند و بهصورت بنگاه رسانهای اداره میشدند. به همین دلیل، تحریریهها هم از استقلال حرفهای برخوردار بودند. یک تنوع فکری و فرهنگی در مطبوعات وجود داشت که هرگز پس از آن دیده نشد. سانسور نیز ماهیتی متفاوت داشت؛ وجود برخی محدودیتها و خط قرمزها با آنچه پس از انقلاب اعمال شد، به هیچ وجه و در هیچ موردی قابل قیاس نیست.
کیانی: حتی در دوره دوم خرداد هم دیده نشد؟
قاسمفر: خیر. به آن صورت که گفتم، به هیچ وجه. ببینید، روزنامهنگاری این دوره موسوم به «اصلاحات»، به این دلیل برجسته میشود که آن را در متنی مملو از تبعیض، سرکوب، سانسور، بازداشت، پروندهسازی، بازجویی، احضار و توقیفهای ایدئولوژیک و بدوی جمهوری اسلامی میبینیم؛ و چون بهرغم همه این سرکوبها، نسل متفاوتی وارد این حرفه شد یا مباحث نظری، فلسفی، هنری، فرهنگی و گزارشهای اجتماعی متفاوتی با سنت روزنامهنگاری ایدئولوژیک دهه ۶۰ خورشیدی منتشر شد، برجسته به نظر میرسد. اما اگر همین دوره را در متن رسانههای جهان آزاد بررسی کنید، آنچه آزادی رسانه در دوران اصلاحات خوانده و تبلیغ شده، بهکلی بیمفهوم و بیمعنا میشود.
در واقع، همه آن تلاشهای فردی یا جمعی زیر تیغ ترسناک شمشیر داموکلس انجام میشد که هر لحظه ممکن بود بر زندگی و هستی شما فرود بیاید. حتی در یک قیاس منطقهای با روزنامهنگاری ترکیه، لبنان، اسرائیل و حتی افغانستانِ دوران جمهوری هم، وضعیت ما روزنامهنگاران فعال در این دوره موسوم به اصلاحات، بهشدت غیرانسانی، سرکوبشده و ضدمردمی بود.
ببینید، در جمهوری اسلامی، رسانهها تحت سه نوع کنترل بنیادین هستند:
۱- کنترل ایدئولوژیک: یعنی چه؟ یعنی رسانهها باید در چارچوب اصول رسمی نظام، بهویژه رهبر و ولایت فقیه، فعالیت کنند. کوچکترین انحراف یا نقدی از بنیان نظام، یا حتی نقدی به عملکرد نهادهای وابسته به او، میتواند با برخورد فوری و جدی و خانمانسوزی برای روزنامهنگار یا حتی کل نشریه مواجه شود.
۲- کنترل نهادی: رسانهها باید دائما تحت نظارت مستقیم نهادهای متعددی باشند. این نهادها، در واقع نهادهای سانسور و سرکوب مطبوعات هستند؛ وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، هیئت نظارت بر مطبوعات و دادگاه ویژه مطبوعات، حکم همان شمشیر داموکلسِ پیشگفته را دارند که بر سر هر تحریریهای آویخته شدهاند.
۳- سرکوب امنیتی گسترده روزنامهنگاران، سومین اهرم کنترل روزنامهنگاری در جمهوری اسلامی است.
در تمام چهار، پنج دهه گذشته شاهد موارد بسیاری از توقیف فلهای مطبوعات به دست این ابزارهای کنترل سهگانه بودهایم. در سال ۱۳۷۹، ۱۸ روزنامه کشور با یک چرخش قلم «سعید مرتضوی» (و البته به دستور مستقیم شخص خامنهای) تعطیل شد. خامنهای در آن زمان به صراحت از روزنامهها با عنوان «پایگاه دشمن» یاد کرد.
و این در حالی است که نقدی هم اگر به ساختار حکومت بود، به تمامی در چارچوب ساختار موجود و نه خارج از ایدئولوژی نظام سیاسی باید صورت میگرفت؛ به عبارت دیگر، همه آنچه در مطالب سیاسی رسانهها رخ میداد، نقد درونساختاری جمهوری اسلامی بود و در محدوده همان چارچوب باید ساماندهی میشد. اما باز هم، بهرغم همه اینها، ما با آن اندازه از روزنامهنگاران زندانی، روزنامههای توقیفشده، احضار، اخراج، تبعید و سرکوب مواجه بودیم.
هرچند کسانی چون خود من روزنامهنگارانی بودیم با مواضعی بهکلی مخالف با بنیان جمهوری اسلامی، اما به دلیل فقدان مطلق امکان فعالیت روزنامهنگارانه در فضایی دیگر، ناگزیر بودیم در فضای کوچک تنفسی که رسانههای موسوم به اصلاحطلب ایجاد میکردند، فعالیت کنیم.
مجالی حداقلی برای ادامه کار حرفهای فراهم بود تا دستکم، مثلاً برای خود من و بسیاری از همکارانم، در حوزههایی چون فرهنگ و هنر، سینما، ادبیات، موسیقی و مسائل اجتماعی، فضای بازتری برای نوشتن به وجود بیاید. هرچند همین حوزهها هم در یک نظام ایدئولوژیک و سرکوبگر، ربطی وثیق با امر سیاسی و سیاستهای مستقیما مرتبط با سپاه، ولایت فقیه و نیروهای اطلاعاتی داشت و بسیاری از ما را روانه زندانها، سلولهای انفرادی، بازجوییهای دردناک و ویرانگر و تبعیدهای اجباری کرد و گاه زندگیهایمان را به کلی از هم پاشاند.
در جمهوری اسلامی، این به زندان افتادن روزنامهنگاران و سپس مهاجرت اجباری آنها، از مختصات تقریبا ثابت است. این در حالی است که به گواه شاهدان زنده و مکتوبات تاریخ، در تمام دوران پهلوی اول و دوم - حتی در روایتهای گاه اغراقآمیز مخالفان سرسخت حکومت از آن دوران - هرگز چنین سطحی از سرکوب، با این گستره، با این شدت و با این حد از نفرت و بیزاری از رسانه وجود نداشته است.
کیانی: یعنی در دوران پهلوی، چون محدودیتها قابل پیشبینی بودند، تیپ روزنامهنگاران و روشنفکرانی مثل احمد شاملو (کسانی که مخالف وضع موجود هستند، فارغ از اینکه این نگاه درست یا نادرست باشد) میتوانستند فعالیت کنند، نقد داشته باشند و همزمان زندگی حرفهای خود را ادامه دهند؟ اما در جمهوری اسلامی چنین تیپهایی اساسا امکان ظهور نداشتند، حتی در دوران پس از دوم خرداد؟
قاسمفر: ببینید، تنها فعالیت روزنامهنگارانه احمد شاملو، که پیش از انقلاب سالها روزنامهنگاری کرده بود، در دوران پس از انقلاب انتشار ۳۶ شماره هفتهنامه «کتاب جمعه» است که آن هم درست پس از پیروزی آن انقلاب واپسگرا و در فاصله مرداد ۱۳۵۸ تا خرداد ۱۳۵۹، یعنی در یک دوره دهماهه، رخ داد. همین.
کیانی: کلا روزنامهنگاری پس از ۱۳۵۷ به چند دوره کلی تقسیم میشود؟
قاسمفر: خب، به گمان من روزنامهنگاری ایران در دوران پس از انقلاب را میتوان بر مبنای مختصات سیاسی و اجتماعی به چهار دوره کلی تقسیم کرد.
دوره نخست از سال ۱۳۵۷ تا ۱۳۶۰ است. در این دوره یک انفجار مطبوعاتی در ایران رخ میدهد. در واقع، از منظر استانداردهای حرفهای روزنامهنگاری، با یک بلبشوی کامل رسانهای مواجه هستیم. به عبارتی، ناگهان هر فرد، گروه، نهاد، سازمان، دانشگاه، جمع سیاسی، جمع دینی و حتی جمعهای خانوادگی و دوستانه، برای خود چیزی به نام نشریه، روزنامه، هفتهنامه، گاهنامه و از این قبیل منتشر میکند. هر کس هرچه میخواهد پلیکپی یا چاپ میکند و روی دکهای، میزی یا چارپایهای در گوشه خیابان، مدرسه، دانشگاه و... در معرض دید عموم قرار میدهد. به این دوره «بهار مطبوعات» هم گفته شده است.
اینجا لازم است به نکتهای اشاره کنم. فضای حرفهای روزنامهنگاری و رسانهای ایران در ماههای پیش از ۲۲ بهمن ۱۳۵۷، بهویژه در دوران دولت «شاپور بختیار»، عملا و با معیارهای جهان غرب آزاد شده بود. در آن مقطع، سازمان اطلاعات و امنیت کشور عملا منحل شده بود، تمامی زندانیان سیاسی - از جمله شمار اندک روزنامهنگاران زندانی - آزاد شده بودند، زندانها بهکلی تخلیه شده بود و هیچ نهادی بر رسانهها نظارت نداشت. بنابراین روزنامهها پیش از انقلاب در فضایی کاملا آزاد فعالیت میکردند. با این حال، پس از ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ تا سال ۱۳۵۹، این وضعیت به شکلی فشرده، شتابزده و به نوعی حبابگونه رشد کرد.
دوره دوم، از سال ۱۳۶۰ تا ۱۳۶۷ را دربر میگیرد. در این مقطع با دورهای مواجه هستیم که به عنوان دوران سرکوب گسترده رسانهها شناخته میشود. در این میان، تنها تعداد محدودی روزنامه مانند «کیهان» و «اطلاعات» - که به بنیاد مستضعفان واگذار شده بودند و زیر نظر مستقیم دو آخوند به عنوان نمایندگان ولی فقیه، یعنی «محمد خاتمی» در کیهان و «محمود دعایی» در اطلاعات، اداره میشدند - و همچنین روزنامه «رسالت» اجازه انتشار داشتند. مضحک آنکه حتی همین رسانهها نیز با محدودیتهای جدی مواجه بودند. برای نمونه، روزنامه «رسالت» به دلیل چند انتقاد از دولت «میرحسین موسوی»، نخستوزیر وقت، از سال ۱۳۶۶ و به دستور شخص خمینی، در جبهههای جنگ اجازه توزیع نداشت.
دوره سوم از سال ۱۳۷۶ تا ۱۳۸۶ و همزمان با جریان «اصلاحات» است که مختصات ویژه خود را دارد و پیشتر به آن پرداختیم.
و واپسین دوره، یعنی دوره متأخر، از سال ۱۳۸۶ و همزمان با دولت اول محمود احمدینژاد آغاز میشود. این دوره با بازگشت فشارهای شدید دههشصتی همراه است و بهتدریج در سال ۱۳۸۸ آخرین نفسهای مرتبط با اندک آزادی بهدستآمده در دوره اصلاحات را نیز میگیرد و سرانجام به سقوط کامل و مطلق روزنامهنگاری ایران ختم میشود.
از این دوره آخر به اینسو، شماری از مطبوعات ظاهرا ماندند اما بهشدت محدود و تحت فشار؛ و از آن پس روزنامهنگاری ایرانی درون کشور، به شکل گسترده از معنا تهی و سرکوب شد؛ پیامد دیگرش این بود که بسیاری از روزنامهنگاران یا مهاجرت کردند یا خانهنشین شدند، یا فعالیت حرفهای آنها در فضای بسته و رعبآلود و کاملا محدود و صرفا به مثابه راه درآمد ادامه یافت. این شکل دفرمهشده و بیخاصیت از روزنامهنگاری در ایران، در شکلی آسیبخورده و دردناک تا کنون ادامه پیدا کرده است.
کیانی: پرسش پایانی من ناظر به شخص شاهزاده رضا پهلوی است. در شرایط کنونی، بسیاری از ایرانیان ایشان را چهرهای شایسته برای رهبری دوران گذار از جمهوری اسلامی میدانند و جریانهای پادشاهیخواه نیز طبیعتا از او به عنوان گزینهای برای احیای پادشاهی در ایران حمایت میکنند. با این حال، بخشی از منتقدان و مخالفان این جریان معتقدند که حضور سیاسی شاهزاده رضا پهلوی در آینده ایران میتواند به بازتولید نوعی دیکتاتوری بینجامد و از همین منظر نسبت به احتمال محدود شدن آزادیهای سیاسی و مدنی، از جمله آزادی بیان و آزادی مطبوعات، ابراز نگرانی میکنند. برخی نیز پا را فراتر گذاشته و از خطر چیزی به نام «تکرار استبداد پهلوی» سخن میگویند. از آنجا که آزادی بیان و استقلال رسانهها برای یک روزنامهنگار نه فقط یک مطالبه سیاسی، بلکه بخشی از هویت حرفهای اوست، ارزیابی شما از این نگرانیها چیست؟ این انتقادات را تا چه اندازه جدی و موجه میدانید و پاسخ صریح شما، به عنوان یک روزنامهنگار، به این دیدگاهها چیست؟
قاسمفر: بله، شاهدیم که برخی جریانهای اپوزیسیون و فعالان سیاسی، حتی آنها که احتمالا پشت ابراز نگرانیشان غرض و مرضی شاید پنهان نشده باشد، اینگونه ابراز نگرانی میکنند که اگر شاهزاده رضا پهلوی در حکمرانی آینده ایران نقش سیاسی تعیینکنندهای بیابد، ممکن است به اصطلاح نوعی استبداد شکل بگیرد. نگرانیهایی که بیش از هر چیز مبتنی بر همان روایتهایی است که از مخالفان چپگرای دوران حکومت پهلوی برجای مانده یا اینکه مستقیما محصول پروپاگاندای نیمقرنی دستگاه آخوندی است و رسانههای امنیتی رژیم ولایت فقیه و وابستگان ریز و درشتش.
اما اگر حتی در چارچوب روزنامهنگاری و آزادی مطبوعات هم به این نگرانی نگاه کنیم، دوران پهلوی، در قیاس با آنچه که در حکومت جمهوری اسلامی یا نظامهای چپگرا و مارکسیست و مشابهش در دست داریم، بسیار مترقیتر و پیشروتر بوده است.
اما گذشته از قیاس دورههای متعین، اگر این نگرانی را معطوف به دوران خودمان و شخص شاهزاده پهلوی ببینیم، باید به چند نکته مهم توجه کرد: اول اینکه شرایط تاریخی کنونی ما با دوران پیش از انقلاب ۵۷ تفاوتهای بنیادین دارد. ظهور اینترنت و جهان دیجیتال، شبکههای اجتماعی، اتصال این نسل به رسانههای تصویری جهانی، و البته رشد جامعه مدنی ایران (که خود محصول تجارب تلخ و دردهای عمیقی است که ما در این ۴۷ سال تجربه کردهایم)، اساسا امکان کنترل کامل جریان آزاد اطلاعات را برای هر حکومتی با هر مختصاتی در آینده، اگر نگوییم ناممکن، اما بسیار محدود میکند.
دوم اینکه باید بپرسیم اصولا مدل پیشنهادی شاهزاده رضا پهلوی برای آینده ایران، استوار بر چه مبنایی است؟ خب او دائما تاکید و تعهد کرده که در دوره گذار، مطلقا به هر انتخابی که مردم از طریق صندوق رای انجام دهند، در تعیین نوع حکومت و قانون اساسی، هم پایبند و وفادار است و هم حامی آن. این یعنی قدرت در اختیار مردم است.
در این چارچوب، بیایید فرض بگیریم گزینه پادشاهی از دل انتخابات دموکراتیک و با نظارت نهادهای بینالمللی بیرون بیاید؛ باز مدلی از پادشاهی که ایشان در همه گفتوگوهایش از آن حمایت کرده چه بوده؟ دقیقا «پادشاهی مشروطه پارلمانی»؛ یعنی نظمی سیاسی که در آن پادشاه یک عامل وحدتبخش و اتصالی و ثباتدهنده به حکومت مستقر بر کشور است، در حالی که هیچ نقش اجرایی نخواهد داشت. قدرت اصلی در این الگوی سیاسی، در اختیار پارلمان منتخب مردم است که دولت و نخستوزیر را برای تمشیت تمامی امور کشور برمیگزینند. یعنی دولتی برآمده از رای مردم که هر لحظه میتواند در مجلس استیضاح یا برکنار شود. نشود هم، با پایان هر دوره مجلس چهارساله، عمرش به پایان میرسد تا گردش قدرت در دوره بعد. نمونههای بسیار موفق چنین نظامهایی را در کشورهای مختلف میبینیم؛ از بریتانیا و اسپانیا گرفته تا سوئد و هلند. تجربه کشورهایی مثل اسپانیا نشان داده است که حتی پس از دورههای اقتدارگرایی، مثلا ژنرال فرانکو، میتوان به نظامهای دموکراتیک مبتنی بر پادشاهی مشروطه پارلمانی دست یافت، و این امر بسیار مهمی است.
بنابراین وقتی که ما برنامه شاهزاده را برای آینده به دقت بررسی میکنیم، وقتی کاراکتر ایشان را در ۴۷ سال گذشته مرور میکنیم، وقتی مصاحبهها و گفتوگوهایی را که در همه این دوران انجام داده و در اختیار ماست مرور میکنیم، درمییابیم در همه این سالها بر دموکراسی، مشارکت مردم و قانون تاکید کردهاند.
در سال ۲۰۰۸ با ایشان که برای سمیناری سیاسی به پراگ (جمهوری چک) سفر کرده بودند و به دعوت زندهیاد «ایرج گرگین» برای دیداری دوستانه از تحریریه ما به «رادیو فردا» آمده بودند، یک نشست یکیدو ساعته جمعی داشتیم. دقیقا همان سخنان حرفهایِ هوشمندانهای را که امروز از ایشان میشنوم، همان موقع هم شنیدهام؛ و خب این یعنی ثبات شخصیت سیاسی.
ما اینجا با کسی چون خمینی طرف نیستیم که با یک نظریه ارتجاعی و ماقبل تاریخی بیاید بنشیند و با تقیه شیعی از وعده آزادی فرانسوی بگوید، اما نیم قرن حکومت داعش برقرار کند؛ آخوندی به غایت تاریک، بیرحم و فریبکار که تا برقراری حکومت سیاهش، هیچ تصویری از آنچه میاندیشید به ما نمیداد.
امروز اما، ما با کسی مواجهیم که صداقت شخصیاش را بارها دیدهایم. میهندوستیاش را، مهرش به ایران را، تعهدش به اقوام و رنگارنگیهای ملیمان را، ادب و متانت فردیاش را، و شناخت و فراستش از جهان پیچیده امروز را بارها و بارها دیدهایم. شخصی که برخلاف آخوندهای شیعه و خمینی، همانند یک آکواریوم، زندگی سیاسی و شخصی شفافی دارد. همین شفافیت به ما این امید را میدهد که با او نه تنها در مسیر استبداد یا سانسور نخواهیم افتاد، بلکه ایرانی آباد، آزاد و پرتلالو از رشد و دموکراسی را همراه با نسل شگفتانگیز جوان ایران خواهیم ساخت.
اما اجازه بدهید همینجا بر مسئلهای مهم تأکید کنم: تجربه تاریخی همه ملل و نظریه جامعهشناسی سیاسی نشان میدهند که آزادی واقعی رسانه، اندیشه، نوشتن و زیست اجتماعی، حتی با وجود نظام سیاسی با کارگزاران و نیتهای خوب، اما بدون ایجاد نهادهای دموکراتیک قدرتمند، بدون قانون اساسی مبتنی بر حقوق شهروندی و حقوق بشر، و بدون استقلال قوا و بهویژه قوه قضائیه سالم و توانمند و متخصص، هرگز تضمین نمیشود. اینها پیششرطهای لازم برای ایجاد کشوری دموکراتیک و مطلوب در آینده میهن ماست.
معتقدم در شرایط امروز، و پس از ۴۷ سال پریشاناحوالی و تفرقه در میان نیروهای سیاسی ایران، حضور شاهزاده رضا پهلوی به مثابه رهبر دوران گذار - تا زمانی که مردم پای صندوق رای بروند و درباره آینده کشور تصمیم بگیرند - یک شانس تاریخی است که میتواند زمینهساز شکلگیری جامعهای آزاد و مشارکتی باشد. به گمان من، برای یک روزنامهنگار ایرانی، این امید بسیار دلگرمکننده است که ایران سرزنده و آزاد را تجربه کند و دورانی را به چشم ببیند که روزنامهنگاری درخشان و حرفهای در ایران دوباره شکوفا میشود. خوشبختانه جامعه ایران توان و ظرفیت بالایی برای توسعه رسانهای، چه در روزنامهنگاری چاپی و چه در شبکههای اجتماعی و دیجیتال، دارد.
کیانی: حقیقت این است که، حتی اگر شخصا به شاهزاده رضا پهلوی علاقه نداشته باشیم، لازم است به برنامههای او در راستای استقرار حاکمیت قانون ارج نهیم. حاکمیت قانون، فارغ از هر علاقه شخصی، مسئلهای بنیادین است که میتواند مسیر روزنامهنگاری و فعالیت جامعه مدنی را هموار کند. اگر در ایران آینده، برنامههای اعلامشده توسط شاهزاده رضا پهلوی پیاده شود و حاکمیت قانون مستقر گردد، کار برای روزنامهنگاران بسیار آسانتر خواهد شد و آزادی رسانهای را تضمینشده خواهیم دید.
مهرداد قاسمقر گرامی، از حضور شما در این گفتگو بسیار سپاسگزارم.